زهرا در ضیافت زهرا (ع )

مادرم زهرا آفاقی دارابی ره عصر پنج شنبه در آستانه سالروز تولد حضرت زهر علیها السلام به "ملکوت اعلا پیوست و مهمان آن حضرت و هم نشین معصومین و ملائک "شد و به "شفای حقیقی " رسید. دل مالامال از عشقم به او تسکینی غمگین یافت. از تمامی شما عزیزان که نسبت به مطلب زیر اظهار نظر فرمودید تشکر میکنم.

 

بعد از 14 روز و شب هم دمی با مادری که دیگر حتا مرا نشناخت به منزلم در قم بازگشتم. بهترین روزهای عمرم ، همراه با شوق و شور و اشک و راز و نیاز ، در تنهایی من و مادر زنده اما خاموشم سپری شد. گاهی التماسش کردم لبخند بزند اما قطره اشک کنار چشمهایش سکوت لبهایش را شکست. من  البته جوابم را گرفتم و فهمیدم که اشک شوق است و احتمالا مرا در کنارش حس میکند. هر لحظه با خودم گفتم او  اینک  من را نمیشناسد  اما من که میشناسم. وقت خدا حافظی همه جای سر و صورت و دست و پاهایش را بوسیدیم . گفتم خدایا نکنه دیدار بعدی ام با مادر به قیامت موکول شود. 

مادر، دلم برای سکوت پر از رنج و دردت میسوزد. دلم برای تنِ پوست و استخوان شده ات می رنجد. مادرم پاهای بی رمقت و پلک های ناتوانت و دستهای نحیفت و رخ پر از معنویتت من  ، این فرزند آخری ات ، را به اشک وا میدارد  و رشک سلامتی تو میبرم. مادرم ، بمان تا باز ترا ببینم. شرمنده ام که باید برای نوه هایت بازمیگشتم تا به درس خواندن که تو دوست داشتی،  ادامه دهند. ترا به خدا و چهار خواهر ( طاهره و فاطمه و طیبه و کلثوم ) و یک برادر (حیدر ) سپردم که در این مدت هر شش تایمان تلاش کردیم تو کمتر رنج بکشی. خواهرهایم ترا از جان بیشتر دوست دارند و از وجودشان برایت مایه میذارن. مادر جان، حیدر با همه رنجهای  ناشی از بیماریش،  لحظه ای از تو غافل نیست. مادر تو  تنها نیستی. مادرم ، هنوز کمتر از 5 ساعته از تو دور شدم  اما دلم برایت تنگ شد . ترا به خدا میسپارم. خدایا مراقبش باش. یا تو فرود آی و شفایش ده یا او را به ملکوتت فراز بر تا همنشین معصومین و ملائک شود و رنج تخت و زخم و دردش از بین برود. 

مادر شرمنده ام که قادر نیستم ترا از رنج کهنسالی و درد فراموشی و دشواری زمین گیری برهانم. فقط خدا خدا خدا میکنم و ذکر قطع ناشدنی ترا که هنوز زمزمه میکنی بر زبان جاری میکنم : سبحان الله سبحان الله سبحان الله سبحان الله...