«... جای پاییز در وبلاگتون خالی ا ست ...» 

امروز بعد از مدتها که از آخرین مطلبم در باره زیمبابوه گذشت فرصتی یافتم در میانه کارها، به وبلاگم سری بزنم و بخش نظرات را ببینم. چندین نظر در باره آخرین مطلب نوشته شده بود که از همه عزیزان سپاس دارم. اما این اخرین مطلب را یکی از دانشجویان دوره دکتری ، اگر اشتباه نکنم ، نوشته است. اول و انتهای سخن ایشان که خطاب شخصی و لطف ایشان به بنده است را حذف کردم اما جمله فوق را برگزیدم و در بالا درج کردم. 

به نظرم جالب آمد. جای پاییز خالی است؟ 

نمی دانم آیا برداشت ذهنی من به این نوشته ایشون معنای درست میدهد یا خیر؟ اما به نظرم باید این را اینگونه معنا کرد که پاییز زیبایی و روح و احساس خودش را دارد و فرا رسیده است و حدود یک ماه نیم از آن گذشته است. چرا هنوز در تابستان مانده ام ؟ 

پاییز فصلی است که همیشه دوست داشته و دارم. اما اگر در این وبلاگ جایش خالی ماند امسال شاید از حال پاییزی و خزان بی هنگام معرفتی ام باشد که رویم زرد و قلمم خشک و جانم پر آشوب و قلبم پر درد است. شاید در واقع پاییز همین جاست و اینک با این نوشته ، پاییز برود / خوش ندارم چنین شود. 

به هر حال همین یک سخن ، گویی من را به سخن آورد و چیزی بنگاشتم تا هم پاس « پاییز » بدارم و هم در راستای پاسخ به خوانندگان « فهیمی » بر آیم که گاه به سخنی قصار بند از سخن دان آدمی می گشایند. 

بیشتر بماند تا شاید فرصتی دیگر 

امیدوارم جای پاییز زرد ، سبز شده باشد 

بدرود