بوی خوش بهار نارنج

يک عکس در گوشه‌ی اتاقم
نویسنده : پدر خوب - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٩
 

با سلام خدمت شما

من در گوشه‌ی اتاقم عکس یک دختر بچه  با موهای بلند و چکمه های قهوه ایی و یک بچه گوسفند در بغلش دارم که د رجال نگاه کردن به چیزی است . همه می گویند که این دختر خیلی خیلی شبیه من است و خود من هم هر چه به تصویر با دقت نگاه می کنم می بینم که تنها فرق ما موهای بلند و فرفری اوست. من خیلی دوست داشتم مثل او بجه گوسفندی داشته باشم تا بتوانم با او حرف بزنم و وقت های اضافه ام را به بازی کردن یا آب دادن او بپردازم و او را به باغچه یا حتی گردش د رحیاط خانه ببرم.من از بچه گوسفند های تپل . کوچولو و پشمالو مامانی خوشم می‌آد.روزی شاید این ارزوی من بر آورده شود!

اینم یه احساسه دیگه. همیجا به دایی جووونم می گم تو که در امور دام پزشکی هستی چه نظری داری؟ نه که فکر کنی ازت بچه گوسفند می خواما!! راستی دوستان شما نظرتون در باره‌ی داشتن به بع بعی چیّه ؟


 
 
روز اول مدرسه ( مهرماه ۱۳۸۶ )
نویسنده : پدر خوب - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۳
 

سلام. من بعد از مدت ها دوری از وبلاگ دوباره آمدم تا بنویسم و خیلی خوشحالم که این سعادت دوباره نصیب من شده که در خدمت شما باشم. ما الان در ماه مبارک رمضان هستیم و من امیدوارم که روزه های شما قبول خداوند قرار بگیرد. من دیروز ، بعد از یک روز تاخیر ، با دهان روزه به مدرسه رفتم. مدرسه رفتن با دهان روزه یک حال دیگر دارد. من و دوستانم بعد از مدت ها همدیگر را ملاقات کردیم و از دیدن یکدیگر خوشحال شدیم. دیدن دوباره ی معلم ها، گچ، تخته پاک کن ، تخته سیاه که سه ماه منتظر بودند تا مدرسه ها باز شود و کسی با یک تیکه کچ کوچولو روی تخته سیاه بنویسد . و کتاب ها که همه منتظر بودند که کسی بیاد و آنها را بخونه . بالاخره همه به ارزوی خودشان رسیدند و اولین روز مدرسه با خوشحالی آغاز شد.