بوی خوش بهار نارنج

یک آهنگ یک خاطره و یک نتیجه‌ی اخلاقی!!
نویسنده : پدر خوب - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩
 

یکم: خاطرات و لحظات خاصی از دوران زندگی، برخی چیزها را در زندگی ماندگار می‌سازد. البته آدم‌های درون‌گرا و عاطفی مثل من بیشتر از این امر تحت تاثیر واقع می‌شوند. برای نمونه مرحوم غلامحسین بنان، استاد آواز ایران با صدای مخملین خود آهنگی را به یادگار گذاشته است که نام آن «‌الهه ناز» است. این آهنگ را خوانندگان دیگری نیز خوانده‌اند که در میان آنها، آن خوانند معروف اصفهانی مقیم امریکا  است با صدای خوش و محزونی خوانده است. این بازخوانی اگر چه زیباست اما آن صدای دلنشین بنان کجا و این بازخوانی‌ها کجا. از دیر باز با این آهنگ بسیار زیبا حس و حال خوشی به من دست می‌دهد. فکر می‌کنم هر کسی با اندکی احساس و غم فراغ و درد اشتیاق آنرا گوش کند ، در مدت زمانی کوتاه  با این آهنگ به درازی همه خاطرات تلخ و شیرینش سفر خواهد کرد.

دوم: امروز را به درخواست دکتر موحدی استاد مشاورم به تهران رفتم. او هفته‌ی گذشته از من خواست برای دوکلاس درس جامعه شناسی دین که در مقطع فوق لیسانس جامعه شناسی برگزار می‌شود، جلسه‌ی در باره پدیده ی جنبش‌های نوپدید دینی » یا  عرفان‌های نوظهور برگزار کنم. صبح زیر باران پاییزی روانه تهران شدم. سوار اتوبوسی شدم که شب قبل از اهواز به مقصد تهران حرکت کرده بود. چهره خسته و خمار مسافران نشاط صبحگاهی‌ام را از من نزدود. تا تهران هوا بارانی و در برخی مناطق اتوبان مه‌آلود بود. ترمینال جنوب که رسیدیم ، احساس کردم  جنوب تهران نیز با بارش باران ،هوای دلپذیری یافته است. به طرف ایستگاه مترو ،بدون چتر ، حرکت کردم. بعد از صف طولانی تهیه بلیط به طرف سکوی سوارشدن به قطار رفتم. ساعت 10 صبح بود  که قطاری از راه رسید . چنان پر بود فکر نمی‌کردم جا شویم. اما مثل همه‌جای این دیار که معجزه رخ می‌دهد !، به طرز معجزه‌ آسایی همه این جمعیت نیز وارد آن .اگن های پر شدند. البته صد رحمت به ماشین حمل گوشت! تجربه سوار شدن به مترو در سالهای گذشته را داشتم. این قدر شلوغ نبود. با خود فکر می‌کردم چرا اینجوریه. تا اینکه یاد مصاحبه‌ای افتادم که روزنامه اعتماد با مشاور مطبوعاتی رئیس دولت کرده بود و یکی از سوالهای جالب این بود که چرا شما از لج شهردار تهران پول مصوب برای مترو تهران را در اختیار مدیریت مترو قرار نمی‌دهید که مردم سختی نکشند؟ پاسخش به من ربطی نداره بروید روزنامه‌اش را که اینک دیگر به دلیل همین مصاحبه توبیخ و توقیف شده‌است تهیه کنید بخوانید و کمی تا قسمتی لذت ببرید!. به هر صورتی که بود ایستگاه‌های جنوب و اواسط شهر تهران را که پشت سر گذاشتیم جمعیت به حدی کم شد که حدود 8  ایستگاه بعدی تا ایستگاه دکتر شریعتی را در صندلی خالی نشستم!. معلوم میشه که این محرومان و ولی نعمتان هستند که از مترو برای رفتن به سر کار و پیگیری امور روزمره استفاده می‌کنند و آنها هم با بالاشهر چندان کاری ندارند. همین قضیه در برگشت هم تکرار شد. یعنی از ایستگاه دکتر شریعتی صندلی‌های خالی زیاد بود تا ایستگاه‌های دروازه دولت و هفت تیر و به پایین که باز جای سوزن انداختن در واگن نبود!. خسته نباشید ای ولی نعمتان ما که در این واگن‌ها ایستاده چرت می‌زنید و تن به موج آدم‌ها می‌سپارید تا مانند گهواره‌ای شما را به یاد کودکی خواب کند! بگذریم حاشیه بیشتر از متن شد. وقتی به دانشگده علوم اجتماعی دانشگاه علامه رسیدم ، ساعت 10: 35 دقیقه صبح بود. یعنی مترو با همه سختی‌هایش نیم ساعته راهی را که اگر با ماشین و ترافیک تهران می‌رفتم حداقل دو ساعت طول می‌کشید، طی کرد. آفرین به آن کس این وسیله را خلق کرد و صد آفرین به اونی که این را در تهران ساخت. ... مستقیم به سراغ اتاق استاد می‌روم و با هم بعد از احوال پرسی به طرف سالن کنفرانس ارشاد می‌رویم. دانشجویانی چند منتظر بودند. پاور پوینت و وایت برد آماده شد و شروع کردم. اندکی بعد تعداد زیاد‌تر شد. به رغم تفکیک جنسیتی کلاس‌ها ، در این کنفرانس ،چون عنوان کلاس نداشت، این تجمیع جنسیتی مجاز بود. تعدادی از بانوان ارجمند نیز بودند. بحثم را در باره دین و تغییر اجتماعی با تکیه بر پدیده جنبش‌های نوپدید دینی یا ادیان جدید شروع کردم و بعد پرسش و پاسخ به پایان رساندم. ساعت 1: 30 عصر بود. با دکتر موحدی به سلف اساتید رفتیم و ناهار خوردیم. من یک سیخ کباب کوبیده بدون برنج با چند لقمه نان لواش خوردم. بعد از آن به اتاقش رفتیم و همزمان با گپ‌های سیاسی و اجتماعی و دینی و فرهنگی ، چای خوردیم و با او خدا حافظی کردم و بعد ادای نماز ظهرو عصر ، روانه ایستگاه مترو شدم. باران خیسم کرده بود. واقعا « چترها را باید بست » و « زیر باران» رفت. گنبد سبز حسینه ارشاد با بارش باران چنان تمییز و درخشان شده بود که از آن عکس هم گرفتم. اگر بتونم یکی از آن عکس‌ها را در اینجا می گذارم. اما نه ظاهرا نمیشه. باشه بعد. همان مسافت طی شد تا ترمینال جنوب. در جلوی ترمینال جنوب سوار یک سواری پژو 405 شدم . سه نفر جوان افعانی نیز سوار صندلی عقب بودند. به طرف قم حرکت کردیم. در راه با راننده و مسافرانش گرم صحبت شدیم و از هر دری صحبت کردیم. جالب بود هر 5 نفر ما در بسیاری از مسایل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و منطقه‌ای و بین‌المللی هم عقیده بودیم. آن سه جوان افغانی برای تمدید پاسپورتشان به سفارت کشورشان در تهران رفته بودند. یکی دانشجوی حقوق بود و دیگری دانشجوی زبان انگلیسی و سومی طلبه بود. وقتی به قم رسیدیم آنها نیز مثل خودم خیلی از این سفر خرسند بودند. خدا را شکر.  اذان مغرب بود که منزل رسیدم. اینک بعد از کارهای مختلف این مختصر را نوشتم.

سوم: نتیجه اخلاقی این نوشته‌ این است که چرا باید بی جهت وقت دیگران را نوشته‌های شخصی و خاطرات شخصی گرفت.! همان نکته اول در باره آهنگ بنان که می‌تواند یک نکته مشترک برای انسان‌های دیگر و مخاطبان باشد کافی بود. پس باید به خود نهیب بزنم که بیا به شنیدن این آهنگ پایان بده تا یک خروار ننوشتی!

 

 

 


 
 
تاملات سایه نشینی 6: رسالت شیعه بودن در روزگار ما
نویسنده : پدر خوب - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳
 

شاید وقتی از رسالت ( mission ) سخن گفته شود، عده‌ای اعتراض کنند که باز گامی دیگر در مسیر ایدئولوژیک سازی برداشته می‌شود. می‌پذیرم که این دغدغه‌ای بجاست چرا که بیشتر کسانی که در روزگار ما از « رسالت » چیزی بودن سخن به میان می‌آورند، از دورترین نقطه باختر تا نزدیک‌ترین نقطه خاور، به گونه‌ای این رسالت و تاکتیک‌های تحقق آن را تعریف‌کرده‌اند،  که این « انسان» بود که در نهایت آسیب دیده‌ است. یکی با شعار «‌رسالت امریکایی یا غربی بودن» چنان کرد که منطقه‌هایی از جهان هنوز در آتش جنگ موسوم به « ضد ترور» می‌سوزد و آن دیگری با شعار رسالت «‌یهودی بودن » گام در خاکی نهاده است که روزگاری ، پیش از تعریف این رسالت، هواداران رسالت‌های های مختلف « ابراهیمی » در آن همزیستی می‌کردند. و باز دیگری « رسالت مسلمان بودن » را مطرح کرده است و با قساوت هر چه تمامتر دو برج را بر سر هزاران نفر خراب کرد و هنوز در گوشه کنار جهان با سلاح « تکفیر »‌و « تهدید » د رکنار جاده‌های تعالی انسان‌ها « بمب‌های کنار جاده‌ای » می‌کارد تا خود آنهایی را که می‌شناسد و تعریف می‌کند سوار « اتوبوس بهشت »‌نماید و آن دیگری را به جهنم بفرستند. او هر کس را که با نهاد و نمادی که او برساخته است مخالف باشد، به تیغ و تیر « دیگریِ محکوم به کفر و مرگ» از هستی ساقط می‌کند.

آیا می‌توان « رسالت شیعه بودن » را جنان تعریف کنیم که از این آسیب‌ها بدور باشد؟  بیان رسالت شیعه بودن در روزگار ما نیازمند شناخت دو چیز است: معنای شیعه بودن و معنای روزگار ما

در باره شیعه بودن  سخن‌های زیادی گفته و نوشته شده است. من ، اما، در این نوشتار کوتاه از میان تمامی آنچه گفته شده است، شیعه بودن به معنای عادل بودن و معتدل بودن را می‌پسندم. شیعه بودن یعنی نگاه کردن به مردم «‌به عنوان برادر و خواهر دینی یا شبیه به ما در انسانیت( الناس اما اخ لک فی الدین او شریک لک فی الخلق«. با این تعریف از شیعه بودن، من یک شیعه هستم، تو یک شیعه هستی، ما شیعه هستیم یعنی اینکه انسان شناسی ما بر برابری ، اعتدال و عدالت مبتنی باشد. شیعه بودن یعنی انسان‌ها را برادر دینی یا اعضای یک پیکر دانستند:

بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند.

شیعه بودن یعنی برابر دیدن مخلوقات خدا. شیعه بودن یعنی درنده خو نبودن بر آنکس که او را «‌دیگری » می‌دانیم. شیعه بودن یعنی «‌داشتن «‌موعظه حسنه« و « جدل احسن» با « دیگری. شیعه بودن یعنی تلاش در جهت «‌تعارفوا» میان میان انسان‌ها و اینکه « تفاوت‌ها ی آفرینشی، جنسیتی، قومی و قبیله‌ای ( انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل‌ لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقیکم». فقط برای شناخت متقابل و رسیدن به اوج کرامت است. شیعه بودن یعنی همین و بس.

ازاین منظر و با این تعریف از شیعه بودن، باید نگاهی به تعریف « روزگار ما » انداخت. «روزگار ما»  را صدای اکثریت خاموش جامعه بشری یعنی نخبگان، دلسوزان، دردمندان، خردمندان، اندیشمندان و عارفان و آگاهان و مومنان ناب و واقعی تمامی جوامع بشری ، اینگونه تعریف می‌کنند: روزگار «‌توجه به شباهت‌ها و احترام گذاشتن به تفاوت‌ها» « روزگار ما» ( to day ) روزگار احترام متقابل است. روزگار ما روزگار مدرن است و روزگار نه گفتن به استکبار، استحمار ، استعمار ، استعباد، استیصال، استثمار و استبداد. استعباد انسان به توسط انسان‌های دیگر در باور انسان روزگار ما نمی‌گنجد. این انسان بر اساس باورها و ایدئولوژی‌ها طبقه بندی نمی‌شود. روز گار ما روزگار تعامل، تعایش، تکامل، تحمل و مداراست.

« رسالت شیعه بودن در روزگار ما » یعنی تلاش برای همنوا شدن با همه‌ی دلسوزان بشریت در مقابل ظلم مضاعف انسان امروز. از افریقا گرفته تا آسیا و امریکا و اروپا و اقیانوسیه.

رسالت شیعه بودن یعنی بیان اینکه ما نیز « قواعد یونیورسال» داریم که می توانیم در روزگار کنونی برای بحران‌های مختلف ، بر اساس آنها با دیگران   همدلی و همکاری کنیم.

رسالت شیعه بودن در روزگار ما، یعنی قرار گرفتن آشتی‌جویانه و انتقادی در کنار دیگران برای حل بحران فقر، بحران محیط ریست، بحران هویت، بحران معنویت، بحران مهاجرت و از جا کندگی، بحران عدالت، بحران نوع دوستی و بحران آزادی .

رسالت شیعه بودن در روزگار ما یعنی ارائه و معرفی  ظرفیت‌های معنوی ائمه اطهار ( س) برای تدوین منشوری جهانی در کنار راه حل‌های دیگری که انسان‌های دلسوز دیندار و غیر دیندار بیان می‌کنند تا آلام بشری تسکین یابد.

رسالت شیعه بودن در روزگار ما یعنی ابلاغ درست رسالت نبوی که می‌گوید کرامت انسان به خدا‌ترسی اوست نه تکریم سلطان و شبان.

رسالت شیعه بودن یعنی به گونه‌ای عمل کردن که دین در مقابل آزادی قرار نگیرد، دین در مقابل معنویت‌ قرار نگیرد. دین در مقابل ملیت قرار نگیرد. دین عاملی برای تعارضات نشود. دین تشدید کننده تمایزپذیری‌ها قومی و قبیله‌ای افراطی و کشنده نشود.

رسالت شیعه بودن در روزگار ما یعنی نشان دادن الگوی صلح طلبی و خیرخواهی و نشان دادن اینکه که شیعه نیز می‌تواند در جهانی که دیگر مونولوگ و تک سخن نیست ، در دیالوگ‌های سازنده  مشارکت کند.

انسان‌های روزگار ما از سیاست و ایدئولوژی  آن و از اقتصاد سرمایه داری و زیاده طلبی‌ آن و از تعصبات کور و گریزنده از آزادی خسته شده است.

رسالت شیعه بودن یعنی عدل ورزیدن ، ظلم نکردن و در نهایت حقوق انسان را رعایت کردن و حقوق خدا و خلق را  به یک میزان ارچ نهادن. رسالت شیعه بودن در روزگار ما یعنی التزام نظری و عملی داشتن به «‌الناس امّا اخ لک فی‌الدین او شریک لک فی‌الخلق.

عید غدیر بهانه‌ای باشد برای بازتعریف رسالت شیعه بودن در عرصه زندگی فردی و اجتماعی روزگار کنونی. غدیر یعنی تعریف رسالت شیعه بودن به گونه‌ای که چونان « جشمه‌ی غدیر »‌بجوشد و تشنگان را، صرف نظر از هر دین و آیین و قوم و قبله‌ای سیراب کند. غدیر یعنی باز تعریف شیعه و رسالت شیعه بودن براساس اقتضای زمان و مکان و بر اساس الگوی زیستی، معرفتی و عملی امام علی« ع» .  سیره علوی همان گونه که بر طغیان نهروانیان تا حد ممکن صبوری می‌ورزد و در هنگام کور کردن این فتته تعریف درستی از آن ارایه می‌کند و خرد جمعی را نسبت به زشتی آنها قانع می‌سازد و آنگاه با رعایت عدالت بر آنها می‌تازد و بعد از آن نیز بازماندگان را خرجی بیت‌المال تفقد می‌کند و آبرو و ناموس و جان آنها را محترم می‌شمارد ، در همان حال بر کشیدن خلخال از پای یک یهودی نیز فریاد بر می‌اورد و اشک میریزد و آروزی مرگ می :ند و کل حکومت را مساوی با احقاق این حق از یک «‌دیگری » می‌داند. یک یهودی.

با این تعریف از شیعه بودن، غدیر و علی و سیره‌ی او با افتخار می گویم و توصیه می‌کنم بگویید که :‌

الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه‌ علی‌بن ابیطالب سلام‌الله علیه.

عید غدیر بر همه انسان‌های جهان مبارک. بر شما عزیز خوانند نیز مبارک باد.


 
 
دعای عرفه در بهشت
نویسنده : پدر خوب - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥
 

به زبان سعدی می‌گوییم که : منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و  شکر اندرش مزید نعمت /هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر آید مفرح ذات / پس در هر نفسی دو نعمت موجود و هر نعمتی را شکری واجب/

خدایا شکرت و هزاران بار شکرت و ملیون‌ها بار سپاس. می‌دانم  باز هم کم است و من را توان شکر نعمت‌های تو نیست.

دوش وقت سحر از خواب بیدار شدمی و وضو ساختمی و به قصد قربت ، پیش از اذان صبح به طریقی راهی شدمی که انتهای آن آسودن در بهشت بودی؛ یعنی زیر پای مادر. ‌آری سحرگاهان که موذن هنوز در خواب بودی و بانگ خروسی هم به گوش نمی‌رسیدی به سمت دیار پدری رهسپار شدمی. ترنم باران سحرگاهان احساس خوش رفتن به دیدار مادر را با حال و هوای عشق در آمیخت و صدای فطرات باران بر سقف ماشین و به شیشه‌ماشین مجال اندیشیدن را از من ربود و احساسم را بیشتر و بیشتر بر انگیخت تا جایی که فریاد درونم  بر دوش قاصدک سوار شدی و سحر خوان در کوی و برزن مسیر، آهنگ خوش «برخیز و دهل میزن »سرداد .  آری عید بود ، عید عرفه، روز عرفه، روزی که فردا عید قربان است. عرفه هم عید عبادت است، دعای عرفه امام حسین در این روز بهترین هم سختی با خدا است.

من اما در ذهن خود این را داشتم که اگر بزرگان ما گفته اند که بهشت زیر پای مادران است چرا در این روز در بهشت نباشم و در زیر پای مادر دعای عرفه نسرایم. سرخوش از این خیال و سرخوشتر از حس زیبای مسافرت در سحرگاهان که برای من همیشه دلپذیر و جذاب است، صدای اذان موذن را از رادیوی روشن داخل ماشنیم به جان شنیدم.  و اینجا ورودی تهران بود . به مسجدی در همانجا رفتم و نماز صبح را بجا آوردم و بار دیگر سوار بر ماشین به قصد بخش شمالی ایران تهران را پشت سر نهادم. هوا هنوز تاریک است و باران می‌بارد و من سرمست حس و حال خوشی هستم که معمولا سفر به دیار م به دستم می دهد و این بار گویا عواملی دیگر آنرا شدت بخشیده بود.! هوا به شدت دلپذیر بود و با موسیقی داخل ماشینم انطباق زیادی داشت. به حوالی دماوند که رسیدم هوا روشن شد و صبحی بسیار زیبا را شاهد بودم. بی وقفه به رانندگی ام ادامه دادم  از شهرهای فیروزکوه، پل سفید ، زیراب، قایم شهر و ساری گذشتم. هوا همچنان بارانی بود و من همچنان سرمست  از این هوا و اینکه در این پر از اسرار و شگفتی و مسیری که حس بهشت در خود داشت، در حال رانندگی بودم.

حوالی ساعت ده صبح مسافت حدود 450کیلومتری را به پایان رساندم و به منزل مادر رسیدم. خانه‌ای قدیمی و کهنه اما سرشار از خاطره های تلخ و شیرین. مستقیم به اتاق مادر می‌روم. پیرزن با صفا و این استاد قرآنِ کهنسال روی تخت چوبی‌اش دراز کشیده است، نزدیک می‌شوم . چشم‌هایش بسته است. بوسه‌ای بر گونه‌های چروک افتاده اش می‌نهم؛ چشم می‌گشاید و با اندکی فاصله می‌گوید « پسر جان  ته هستی، بمومیی( = پسر جان تویی؟ آمدی؟ ) محکم بغلم می‌کند و من هم مانند کودکی خود را در آغوشش قرار می‌دهم و اینجا گویی محل تلافی دنیا و بهشت بود. حسی غریب دارم. حسی که همیشه وقتی مادر را در آغوش میگیرم به من دست می‌دهد. مادر 82 سال دارد و این فرزند که آخرین فرزند اوست 42 سال. پدر را 5 سال قبل از دست دادم و اینک مادر گرما بخش وجودم است. خواهر‌های مقیم روستا و آن خواهری که در شهر زندگی می‌کند ( یعنی مادر ملیحه فضلی قهرمان ووشو جهان در جام جهانی کانادا و ترکیه ) حسابی در رسیدگی به مادر سنگ تمام می‌گذارند. تمیز و مرتب و سر حال است و اگر اندکی فراموشی و اندکی آشفتگی روان نبود، می‌گفتم که خواهرهای عزیز به حق او را سرزنده نگه می‌دارند. دادش سختی دیده و زجر کشیده‌ام آقا حیدر که در جوار مادر مقیم است با آنکه خود از بیماری ناشی از خدمت در سپاه و جنگ رنج می‌برد و با کفاشی و چارو بافی امرار معاش می‌کند، خود و بچه‌هایش لحظه‌ای از مادر غافل نیستند. من که به اتقاق دو برادر دیگر در شهری دور ساکن هستم هر سه هفته سری به این دیار می زنم. برادر ارشدمان مفسر قرآن است . او که خود پا به سن نهاده است نیز گاهی همین مسافت را طی می‌کند تا مادر را زیارت کند و مقید است هر هفته به او زنگ بزند. آن دیگر برادر آنقدر مشغول خدمت به « نظام» و فرزندان در حال تحصیل است که فرصت نمی‌کند سراغی از مادر بگیرد اما قلم خیلی روان و خوبی دارد و برای پدرم و عمه‌ام بعد از مرگ متن زیبایی نوشت . احتمالا روزی فرصت خواهد کرد که این  چنین متنی برای مادر « از دست رفته » بنویسد و همه را منقلب سازد. به هر حال خدا هر کسی را به کاری وا داشته است. ما توفیق خدمت به این « نظام » را نداریم واسه همین قسمت من شد خدمت گزار مادر و خانواده باشم و از این بابت خدا را شاکرم و می دانم که از شکر این فرصت عظیمی که در این دوران وانفسا به من ارزانی داشت؛ قاصرم.

بگذریم . امروز عصر دعای عرفه را پای تخت خواب مادر و زیر پای وی و به همراه دو خواهر و برادر و برادر زاده بدون هر گونه حاشیه و هرز گویی و گزافی‌گویی‌های رایج خواندم. مادر خرسند از این کارم برای من دعا کرد و صورتم را بوسید. همین من را بس که موفق شدم در روز عرفه دعای عرفه امام عزیزم حسین‌بن علی را در بهشت زیرپای مادر قرائت کنم..

اینک در هنگام شب  من و مادر در اتاق تنها هستیم و به خواهری که نوبتش بود در کنار مادر باشد استراحت دادم تا خودم پای تخت خواب مادر باشم و از اومراقبت کنم. ای خدا تو را شکر می کنم که من را در روز عرفه و در این شب عید قربان و احتمالا فردا  موفق گرداندی که در خدمت مادر باشم. البته من این را مدیون همسری وفادار و دختری مهربان و پسرک عزیزی هستم که اینک دوری من را تحمل می کنند.

نمی‌دونم تا حالا در اتاقی که سقف حلبی داشته باشد در یک شب بارانی خوابدید یا خیر. من اینک در چینین موقعیتی هستم. باران می‌بارد و می خورد بر بام خونه. همه ما این شعر را بلدیم که می‌گوید: باز باران ، با ترانه می خورد بر بام خانه. این بام خانه اینجا معنا دارد . چنین خانه‌ای قدیمی مثل خانه پدری من که همین جا بزرگ شدم. صدای شرشر باران که از روی سقف شیرونی به زمین می‌رسد زیباست. البته همیشه به همین زیبایی نیست . گاهی که باران و باد با هم باشد صدای سقف حلبی چنان ترسناک می‌شود که هر کسی را توان تحمل آن نیست. من خاطرات تلخ و شیرینی از شبهای بارانی در همین اتاق‌های دارای شیرونی دارم.

اینک ساعت 00:47 بامداد 16 آبان ماه مصادف با دهم ذی الحجه عید سعید قربان است. صبح که آفتاب طلوع کند بسیاری در روستای ما گوسفند قربانی می‌کنند. من نیز بار دیگر این روز را به همه شما خوانندگان محترمم تبریک می‌گویم. سخن به درازا کشید. تمام.

 

 


 
 
حس زیستن در بهشت !
نویسنده : پدر خوب - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
 

بهشت چگونه جایی است؟ یکی از چیزهایی که ما در زندگی روزمره از آن سخن می‌گوییم این جمله است که « فلان جا بهشت روی زمین است». این جمله را وقتی می‌گوییم که به هر دلیلی از جایی بسیار لذت می‌بریم و زیبایی و شادابی آن خیره کننده است. معمولا کسانی که از این تعبیر استفاده می‌کنند در درون آدمهایی مذهبی هستند چرا که بهترین جاهایی را که خودشان تجربه می‌کنند را با چیزی مقایسه می‌کنند که فقط در باره اش از طریق وحی و کلام بزرگان دینی شنیده‌اند. ادم‌ها از خیلی چیزها لذت می‌برند و دوست می‌دارند اما همیشه در توصیف آن از این تعبیر استفاده نمی‌کنند.

اگر بخواهیم بر اساس کاربرد‌هایی که  این جمله دارد  به تحلیل آن بنشینیم به چیزهای جالب توجه می‌رسیم. یکی از این چیزهای جالب توجه « وضعیت درونی » یا «موقعیت تجربه » است. منظورم این است که آدم‌ها تا وقتی در این وضعیت درونی قرار نگیرند از این تعبیر  استفاده نمی‌کنند اگر چه بارها آن جا یا جاها را دیده باشند. چرا که وضعیت درونی و موقعیت تجربه آنها را به این حس نرسانده است . اما  همین افراد در یک شرایط ویژه که  قرار می‌گیرند همان جاها را مه بارها دیده‌اند با  این تعبیر توصیف می‌کنند : به به بهشت است! چه حسی‌دارم، انگار تو بهشتم! اینجا بهشت روی زمین است! اینها همه تعابیری است که بیش از آنکه حاکی از ویژگی آن جا یا مکان مادی و عینی باشد، از حس درونی و « موقعیت تجربه » حکایت می‌کند. بنابراین این تعبیر اوج اظهار درون است.

برای نمونه فردی را در نظر بگیرد که بارها از یک مسیر سر سبز و در هوای بارانی می‌گذرد . این فرد چه مرد یا زن فقط در حالت روانی خاصی است که حس « بهشت بودن » آن منطقه به او دست می‌دهد. زمینه‌هایی که این حس را پدید می‌اورد متفاوت است ولی مهمترین آن « زمینه‌های مذهبی » همراه با « دلواپسی‌های این جهانی » است. به این معنا که فرد مستقیم به سراغ دینی ترین مفهوم یعنی بهشت می‌رود که هر گز تجربه نکرده است و تعبدی یا اعتقادی ترین چیز در زندگی است. چرا چنین می‌شود ؟ آدم‌ها بسته به باورها از تجربه‌های خود توصیفاتی دارند. توصیف « بهشت بودن » یک جا و مکان که آدمی بسیار از آن لذت برده است از همین باورها ناشی می‌شود یعنی فرد در درون خود پذیرفته است که بهشت چنین جایی است.: یعنی جایی است که طراوت دارد، شور دارد، زیبایی دارد، خنکی دارد، حس آزادی دارد، پر از عطر عشق و محبت است، تفاوت‌های جنسیتی برداشته می‌شود، رابطه ها بر اساس اشاره، ناز و کرشمه و کنایه و همراه با بازی است. بازی تعقیب و گریز، تشویق و ترغیب، اخطار و انذار، دلهره‌های شادی بخش و شادی ‌های دلهره‌آور .

زیستن در این ذهنیت از بهشت  بعنی تصور آن به عنوان جایی دلپذیر وسرشار از خوشی چیزی مختص بچه مسلمان نیست. شواهد حاکی از آن است که در بسیاری از فرهنگ‌ها این حس و حال این‌گونه نوصیف می‌شود. پردیس یا پارادایس( paradise ) نامی‌ است که در زبان انگلیسی برای بهشت زمینی بکار می‌رود. کسی که خیلی خوش باشه به  او می‌گویند living in paradise ( در بهشت سیر می‌کند).  این حسن مشترک آدم‌ها از عمق وجود این مخلوق خدا حکایت دارد. حس در بهشت بودن حس آزاد بودن، شاد بودن و زیستن در ترنم عشق و محبت و برخورداری و آزادی و رفاه و ... است. در دنیایی که آدم‌ها در زندگی اجتماعی‌شان لحظه لحظه آن را « جهنم » حس می کنند، حس در بهشت بودن اگر چه گاهی و در زمان کوتاهی بدست دهد اما آثارش تا دیروقت باقی می‌ماند. پس بیاییم به همدیگر کمک کنیم تا به یک حس مشترک زیستن در بهشت برسیم نه در جهنم. این حس را در زندگی خصوصی و در زندگی جمعی برای هم ایجاد کنیم.

نکته آخر ، که اندکی طنز و طعنه در آن است این است که این حس نکند « خیالبافی » باشد. البته خیال هم منشا شعر و شاعری است و هر آن کس که بهترین خیال را دارد، بهترین شعر را می‌سراید. اما به هر حال خیال خیال است و بس!.