بوی خوش بهار نارنج

قلم در پرانتز!!!
نویسنده : پدر خوب - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۱
 

برای مدتی قلم  به سان طوفانی در پرانتز خواهد بود تا شاید راهی به ساحل بیابم. پس بدرود 

شاید وقتی دیگر.... باز آیم 


 
 
الاهیات و اخلاق شکار ( 2)
نویسنده : پدر خوب - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٦
 

 

در بخش اول این نوشته از کلیات و زمینه و برخی مفاهیم گفتیم . قبل از نوشتن ادامه بحث بایسته است که یاد آور شوم  در این نوشته مقصودم از  الهیات  بررسی یک موضوع از منظر رابطه انسان با خدا و وظیفه انسان بر اساس این رابطه  در قبال آن موضوع ( در اینجا حیوانات و پرندگان ) است . نوع رابطه انسان با خدا مبتنی بر درکی است که انسان می‌تواند از خدا داشته باشد. پنداشت انسان از خود و رابطه اش با خدا و درک او از خدا در این زمینه تاثیر گذار است. و مقصودم از اخلاق هنجارهای عرفی و نیز هنجارهای متاثر از باورهای دینی است که آدم ها آنها را « فضیلت » تلقی می‌کنند و از باب « مسوولیت اجتماعی و فردی » خود را ملزم به رعایت آن می‌دانند .بنابراین الهیات شکار و اخلاق شکار داریم و این هر دو با هم در ارتباط هستند.  فرق این است که الهیات عرصه‌ای تحلیلی و استدلالی است و اخلاق عرصه تجویزی و دستور العملی .

 الهیات شکار

انسان در برداشت دینی بنده و مخلوق خداست و در برداشت خاص دین اسلام به تعبیر متن مقدس این دین یعنی قرآن کریم ، جانشین خداست. در علوم مدیریتی و جامعه شناختی و سیاست گفته می شود که جانشین یعنی کسی که اختیارات عمده‌ی ریاست را بر عهده دارد و در نتیجه به میزان احتیارات « مسوولیت » هم دارد. در الهیات اسلامی اگر انسان جانشین است یعنی برخی از مهمترین اختیارات خدا را بر عهده دارد و در نتیجه به قدر اختیارات مسوولیت هم دارد.

اگر این قاعده الهیاتی در رابطه انسان با طبیعت را در نظر بگیریم، انسان اختیار تسلط و استفاده و بهره برداری ازاد از طبیعت و آنچه از جمادات و نباتات و حیوانات است را دارد. این بخش را همه می گویند و خوب هم قبول کرده اند. اما این فضیه شبیه این مثل برگرفته از ایه قرآن است که « ولاتقربوا الصلاه» ( به نماز نزدیک نشوید ) را شنیده اند و « انتم سکاری » ( در حالی که مست لایعقل  هستید » را فراموش کردند. اختیار و مسولیت هر دو با هم هستند. اختیار در تصرف در جهان همراه است با مسوولیت حفظ آن و الهیات اسلامی از این منظر رابطه انسان با خدا را اختیار و مسوولیت می‌داند و بنابراین همه باید در پنداشت خود این را جای دهند که همه ما « مسوولیم » و فریاد کردن « ما می توانیم » از منظر الهیاتی محدود است به مرزهای « مسوولیت و مسوولیت پذیری » اعمال و رفتاهای ما.

در خصوص شکار و الهیات شکا با توجه به کلیات فوق باید بگوییم از منظر برداشت الهیاتی هر شکار چی یا هر انسانی این اختیار را دارد که از برخی حیوانات و پرندگان استفاده کند اما نباید فراموش کند در مقابل حفظ و بقای نسل و دودمان این حیوانات و پرندگان « مسوول » هست.

اخلاق شکار

اگر شکارچی بر اساس برداشت الهیاتی « مسوول :»‌است باید به هنچارهایی که دین و عرف می گوید در قبال کاری که انجام می‌دهد پایبند باشد.  اخلاق شکار را در دین اسلام در درجه نخست می‌توان از دل احکام شرعی بیرون کشید . در تمامی توضیح المسائل ها بابی وجود دارد باعنوان « خوردنی ها و آشامیدنی‌ها» که به عربی باب اطعمه و اشربه نام دارد. در این باب احکام شکار، شکار چی؛ ذبح و ابزار ذبح و سگ شکاری و ... آمده است. این احکام نیازمند تحلیل اخلاقی هستند و باید فراروایی آنها را در نظر گرفت و با هنجارهای عرفی نیز سنجید.

پرسش بعدی این است که چگونه می توان بر اساس آن مبنای الهیاتی و با توجه به این احکام شرعی یک نظام اخلاقی و در نتیجه یک دستور العمل اخلاقی یا منشور اخلاقی شکار بدست داد ؟

ادامه دارد ...


 
 
الاهیات و اخلاق شکار (1)
نویسنده : پدر خوب - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٦
 

 

توضیح: 

ابتدا خبری از وبلاگ دارابکلا20

گردهمایی ای روز شنبه 17 خرداد به مناسبت روز جهانی محیط زیست در سالن همایشهای اداره کل محیط زیست مازندران، با حضور دکتر مجابی معاون سازمان محیط زیست کشور، استاندار مازندران، رییس اداره کل محیط زیست استان و دوستداران محیط زیست از سراسر استان برگزار می شود.

بخش ویژه این گردهمایی به مراسم جذاب و بی سابقه هم پیمان شدن شکارچیان داراب کلا، اوسا و مرسم برای بر زمین گذاشتن تفنگ و آشتی با طبیعت اختصاص خواهد داشت. همچنین فیلم مستندی که با همین موضوع و با هنرنمایی شکارچیان دارابکلایی ساخته شده است، در آن روز به نمایش عمومی در خواهد آمد.

http://www.darabkola20.blogfa.com/

 شاید با نوشتن این متن بتوانم گامی کوچک در تحقق آرمان بلند « آشتی با طبیعت » بردارم . شرمنده همه‌ی شکارچیان ارجمند و کسانی که در میدان عمل این مهم را پی می‌گیرند. اگر چه گفته‌اند دو صد گفته یک کردار نیست اما ابراز همدلی هم شاید خود « کردار» باشد.

 

اصل موضوعه یا آکسیوم الهیات و اخلاق شکار در بستر اعتقادات و اخلاقیات دینی  همین جمله کلیدی است :

شکار کردن به وقت ضرورت و به قدر ضرورت

تفنگ  یا به تعبیر شاعر بزرگ معاصر فریدون مشیری « این زبان نافهم آدمکش» اگر چه در دست شکارچیان « آدم نمی‌کشد» اما غیر از آدم « هر چیزی میکشد». مجال آن نیست که از دوران‌ تاریخی مختلف  زندگی انسان سخن بگویم . فقط اشاره می‌کنم که در میان دوره های زیست تاریخی انسان ، دوره‌هایی را براساس راه و روش معاش یا برجسته ترین اختراع طبقه بندی کرده‌اند. یکی از این دوران‌های کهن « دوره شکار» است که قرنها است که به پایان آمده است. اختراع ابزاز شکار و تغییر مزاق انسان از گیاه و خام خوری به گوشت خوری ویژگی این دوران است.  اما نکته جالب توجه این دوره آن است که شکار و شکارچی در این دوره به اقتضای جبر طبیعت و درکی که شکار چی از طبیعت به عنوان « مشناء بقاء » داشت، در تعادل « وقت و قدر » بود. هر گاه نیاز می‌داشتند و به اندازه نیاز از این منشاء بقا استفاده می کرد. البته این قدر و وقت شناسی کاملا ذهنی و اندیشه‌ای نبود. بلکه سختی بدست آوردن شکار با توجه به ابتدایی بودن  ابزار، نیز  دلیل عینی این قدر و وقت شناسی بود.

به هر حال این رابطه متعادل شکار و شکارچی ، آسیبی به طبیعت و محیط زیست نمی رساند . هر دو طرف در سیطره ی  قانون « بقاء متقابل» زیست می‌کردند. گسترش فناوری در استفاده از منابع طبیعی از یک سو و توان انسان برای بومی سازی و تولید حیوانات بومی اعم از گاو و گوسفند و مرغ و ... ، پایان دوران شکار را اعلام کرد و انسان تلاش کرد با پرورش برخی حیوانات و پرندگان و نیز برخی منابعی مغذی در محدوده زیستی خود ، خود را به حاشیه  زندگی حیوانات و پرندگان بکاشند و دور از محل زیست و باروری و تکثر آنها زندگی کند و نوعی « خود کفایی » پیشه سازد.

اما این انسان در ذهن خود  همچنان خاطره آن دوران خوشِ شکار را دارد و گویی  لذت شکار کردن  بطور « ژنتیک» به  او منتقل شده است!! با رشد فناوری تولید ابزار شکار ( بخوان کشتار )،  انسان ابزاری را بدست گرفت که نه زبان دل می‌فهمد و نه زبان سر. نه عقل و نه محبت،  هیچکدام  او را رام نمی‌کند. این ابزار «تفنگ» ، یا همان «زبان نافهم »   است که با  کشیدن یک ماشه می‌تواند یک یا چند جنبده  را در فاصله‌ی نسبتا دور به خاک و خون بکشد. فرقی  ندارد این جنبده انسان باشد یا حیوان ، پرنده یا خزنده .

این زبان نا فهم باید کنترل میشد. کنترل درونی ( عقل و دل) در همه آدم‌ها جواب نمی‌دهد، پس پای مقرارت و قانون به میان می‌اید. باید برای حمل آن « جواز» داشت. قانون جواز حمل اسلحه شکاری یعنی در نظر گرفتن عنصر بازدارانده بیرونی برای صاحب این « زبان نافهم» . اما دیدیم و دیدید و می‌بینیم و می‌بینید که این عامل بازدارنده چندان هم بازدارنده نشد.

محیط بانان و شکارچیان

حالا باید همین « زبان نافهم» را به دست کسانی بدهند  که « محیط بان» نام دارند. چه واژه غریب و دردناکی! هرگز نتوانستم با این لفظ «محیط بان» انس بگیرم. این لفظ دو معنای درد آور دارد:

 نخست اینکه  بطور ضمنی حاکی از این معناست  که گویی همه جا برای  آدم دوپا است که از خلیفه خدا بودن جز « اعمال قدرت » چیزی را درک نکرده است و مناطقی خاص و تعیین شده  برای زندگی و بقای دیگر موجودات که خود این  موجود دو پا آنها را حیوانات پر ارج و منزلت قلمداد می کند. ای وای بر ما که محیطی که خدا برای همه افرید  را  به تصاحب خود در آوردیم و بخشی کوچک را به دیگر موجودات، آنهم نه همه موجودات، برخی آز آنها که خودمان از آنها خوشمان می‌اید و با آنها در عرصه بین‌الملل پز می‌دهیم.

دوم اینکه جواز حمل اسلحه  و تعیین فصل و زمان و محدوده شکار باز شکارچیان را قانع نمی کند و ممکن است به شکار بی رویه اقدام کنند.

شکارچیان بی جواز

البته معنای سومی هم هست که با توجه به اهمیت آن  باید بگوییم شاید جکمت اصلی تعیین جواز و موجودیت محیط بان  باشد. یعنی اینکه کسانی هستند و خواهند بود که این «زبان نافهم» را بدون جواز در دست می گیرند و محیط حفاظت شده و غیر حفاظت شده نمی شناسند و از نظر آنها«  محیط بان » نیز شکار است و باید هر زمان که « موی دماغ» شد، با یک تیر خلاصش کرد. این جماعت سوم  بلای جان شکارچیان دارای جواز، محیط بابان و حیوانات از هر نوعی،  هستند.

چه باید کرد؟

کارهای مختلفی می توان انجام داد. یکی از کارها توجه به اخلاق و الهیات شکار است. اصول و مبانی و رهیافت‌های این اخلاق و الهیات چیست ؟

ادامه دارد...ِ

 

 


 
 
عشق ورزی هنر است؛ شوخی می‌کنی ؟!
نویسنده : پدر خوب - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٤
 

همین ابتدا بگویم نه شوخی نمی کنم. عین حقیقت است. واقعا عشق ورزیدن هنر است و عاشق هنرمند و کسی که عشق حقیقی را تجربه کرده باشد، ظریف و لطیف و شفیق است در عین حال دقیق و متامل و متفکر. چرا ؟ عرض می‌کنم:

هنر یعنی آمیزه‌ای از ایده و عمل که آدمی را به معرفتی زیبایی شناختی رهنمون می شود. هنر ظرافت دارد و دقت می‌طلبد. هنر یعنی آفرینشی بر اساس اختیار و اراده که معطوف به التذاذ درونی برای خود هنرمند است و التذاذی بیرونی برای مخاطبان اثر هنری.

 ترکیب ادبی « هنر عشق ورزیدن » که نام کتابی از اریک فروم نیز هست ؛ می‌خواهد بگوید که عشق شاید یک وقوع خودبخودی داشته باشد اما یک تداوم خودبخودی نخواهد داشت و دو سوی عشق باید با اختیار و اراده و هوشیاری آن را سامان دهند و نظام ببخشند. « عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها».

زندگی وقتی عاشقانه است که مشفقانه باشد و وقتی مشفقانه است که آگاهانه باشد. آگاهی عنصری بس حیاتی در هنر عشق ورزیدن است. آگاهی‌های پسینی نمی تواند عشق‌های ناآگاهانه نوجوانی و جوانی  و هر زمان دیگر را « عشقی هنرمندانه» نشان دهد.  بزک کردن عمل ناآگاهانه و غیر ارادی ( غیر هنری )به زیور عشق،  خطایی معرفتی پدید خواهد آورد. توصیف‌هایی که از عشق در نوشته‌ها و بیان نثری ونظمی عشاق آمده و به شرح گذشته پرداخته‌اند،  اغلب تحت تاثیر برداشت‌ها و معرفت  جدید از مفهوم عشق  هستند. باید توجه داشت که بار کردن درک جدید از عشق بر عملی در گذشته که در زمان خودش  هر گز این گونه  درک نمی‌شد و اگر هم درکی از ان بود، درکی عاطفی بود، انحرافی معرفت شناختی است. شرح و توصیف یک عمل در گذشته که « درکی عاطفی » بود با معیارها و برداشت‌های جدید آگاهی ، نه عشق را هنر می‌سازد و نه هنر را در عشق دخیل. توصیفی است ریاکارانه از یک عمل.

بنابراین عشق را باید هنرمندانه ورزید و  هنر،  آگاهی و اراده میخواهد و  عشق‌های فاقد آگاهی و اراده ، اگر عشق باشند بی تردید هنری نیستند. بیان‌های پسینی از  از عشق که بر درک های جدید فرد از یک رابطه  استوار است  اگر هزاران بار از نظم و نثر بهره بگیرد، اما چیزی که بدست خواهد داد، نمایشنامه ای بزک کرده است با بازیگری یک عروسک با لباسی دروغین و چشمانی بی تحرک و نابینا و بدنی بی حس و دست و پایی بی تحرک که اگر معنایی را به بیینده انتقال دهد جز سرگرمی نیست.

بنابراین به همان میزان که آثار هنری گرانسگ در دنیا به تعداد انگشتان دست هستند، عشق های واقعی که هنرمندانه ورزیده شده باشند هم به همین تعداد انگشت‌های دست هستند. ما بقی یا عشق نیستند یا اگر عشق باشند، واقع نمایی راستین ندارند و باید اسطوره‌ای و تهی از حقیقتشان پنداشت.

اگر عشق ورزیدن هنر است و هنر به آگاهی و اراده نیاز دارد، چگونه می‌توان تصور کرد در روابطی که دو طرف ازاد نیستند و در جامعه ای که این رابطه ازادانه نیست ، عشق واقعی رخ دهد.

روابط عاطفی میان آدمها به همان میزان رخ می‌دهد که میان ادمها و حیوانات وجمادات و گیاهان رخ می‌دهد. در زندگی روزمره بسیار شده است که می گوییم فلانی عاشق طبیعت است، عاشق آب و خوراک و پوشاک است . عاشق فلان دختر یا پسراست . همه اینها اگر چه با سه حرف ع ش ق توصیف می‌شوند اما به واقع چیزی جز یک رابطه ناآگاهانه احساسی نیستند.

عشق هنر می خواهد و هنر اراده و آگاهی . انسان بی اراده و آگاهی ( در درون یا در جامعه ) هر گز عاشق نخواهد بود و آنچه که از آن به عشق توصیف می‌کند جز یک رابطه عاطفی معطوف به رسیدن و تسلط یافتن و از آن خود کردن نیست. اگر چنین باشد که هست پس  پول  مهمترین معشوق همه است . چون اراده معطوف به رسیدن و تسلط یافتن واز آن خود کردن نسبت به پول از همه ی چیزهای دیگر بیشتر رواج  دارد.

شاید پرسش شود امور جنسی چه نقشی دارد؟

نخست باید دانست که هنر عشق ورزیدن فقط در رابطه میان یک زن و یک مرد نیست. مصادیقی از عشق مانند عشق به همنوع اصولا با چنین پرسشی روبرو نیستند. 

دوم آنکه امور جنسی  مانند رنگها برای هنرمند نقاش هستند که به وقت ضرورت و به قدر ضرورت و بر بنیاد حقیقت از آن استفاده می‌کند تا هنر را تجلی‌ بهتری ببخشید. اما امور جنسی برای بی هنر مانند  تابلوهای نقاشی خریداری شده اند که گاهی بر دیوار می چسباند و گاهی بر زمین افکند و گاهی در انبار نگه می دارد . چرا که « کالاست و در ملک و ملکیت او قرار دارد و مشمول قاعده سلطه است نه محبت.  در برداشتی که معشوق کالا تصور می‌شود ، مالک ،  طبق قاعده‌ حق همه نوع تصرف را در او  را دارد . چنین فردی هر گز به عمق ظرافت نقاشی و باز تولید آن نقاشی ( عشق) نه فکر می کند و نه می تواند فکر کند. التذاذ  در اینجا کاملا حسی است نه احساسی. درک کاملا مشاهده ای است نه شهودی.

بنابرین وقتی می گوییم هنر عشق ورزیدن

یعنی ترکیب کردن ظرافتمندانه  شفقت و آگاهی و دلدادگی که بر نوعی اراده مبتنی است و امور جنسی در آن نه هدف که وسیله است و از « کالا شدگی » معشوق خبری نیست . همه اینها در یک چیز کلی تر دیگری نیز ترکیب می شود که همان آگاهی مدام و توجه مستدام به اینکه که عشق تجلی ذات حضرت حق است در نگار خانه هنری دل.

 توضیح : 

قاعده سلطه یک قاعده فقهی است مبتنی بر این نقل که« الناس مسلّطون علی اموالهم» بر اساس این قاعده مالکیت سلطه می‌آورد و سلطه جواز هر نوع تصرف در اموال.


 
 
جناح بندی جدید: عاقلان و دیوانگان !
نویسنده : پدر خوب - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٩
 

به نظر می رسد و چنانچه برخی اهل تجارب و فکر و اندیشه و دلسوزی گفته‌اند، در شرایط کنونی کشور و منطقه و جهان باید به جای سخن گفتن از چپ و راست و اصلاح طلب و اصول گرا، ملی گرا و جهان وطن باور، به فکر سامان دهی همه اینها در گروه عاقلان بود. این گروه در پی آن باشد که سنگی را که دیوانه ای در چاه انداخت را  بیرون آورند. چونکه در واقع سنگ نیست که در چاه انداخته شد منافع ملی و اینده کشور است. در مقابل کسانی که هنوز فکر می کند آن سنگ باید در چاه بماند دیوانگانی اند که بدون تامل و دلسوزی  بر بالای چاه شادی می کنند. ما حق نداریم نه دیوانگان را تحقیر و طرد کنیم و نه البته اجازه دهیم که امور اداره زندگی جمعی را دست بگیرند یا در دست داشته باشند. دیوانه بیمار است و بیماری تیمار می‌خواهد نه تیمساری. 

اصلاح اقتصادی و ترمیم روابط خارجی مهمترین اولویت‌های کشور است که بسیار آسیب دیده است. عاقلان قوم باید به فکر باشند که مبادا زندگی جمعی و حیات دینی و اسلامی ما در مناسبات داخلی و بین المللی در خطر حوادثی قرار بگیرد  که در کشورهایی مانند مصر و تونس و لیبی و سوریه و یمن رخ داد که مثلا « بهار عربی» را تجربه کرده اند. چه زود دیوانگی کردند و بهار را به خزان تبدیل. 

انقلاب ایران و نوع حکومتی که از دل آن بیرون آمد ، اگر چه در کل نارسایی هایی دارد و قابل اغماض هم نیست اما در عین حال ظرفیت آن برای نهادینه کردن آزادی نه به عنوان « بت» که به عنوان « تجلی ذات آزاد انسان » بسیار بالاست. مشروط بر آنکه عاقلان اندکی نسبت به دیوانگان حساس باشند. 

اقتصاد و فرهنگ و مدیریت مبتنی بر روح مسوولیت پذیر ایرانی- شیعی می‌تواند راه مناسبی برای برون رفت از مخمصه باشد بشرطی که اخلاق مسوولیت داشته باشیم . عقل و تدبیر را به توصیه بزرگان دین ما ، ائمه‌هدی ، سر لوحه قرار دهیم. آن بزرگان پر قدر و ارج ما فرمودند: 

المومن کیّس (مومن زیرک است)

کیاست( زیرکی)  در اقتصاد و فرهنگ و سیاست یعنی عقل و برنامه ریزی دقیق و همراه با شناخت شرایط موجود و سامان دهی نیروهای انسانی بر اساس این راهبرد. 

در کنار شعار یا ایها المسلمون اتحدوا اتحدوا باید این را نیز فریاد کرد که :

یا ایها العقلا انتبهوا انتبهوا . 

Oh you , intellectuals , please mind the danger!


 
 
دین و اقلیت‌های دینی در ادبیات فارسی
نویسنده : پدر خوب - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢
 

 درس« تاریخ مناظرات کلامی اسلام و مسیحیت» دوره‌ی دکتری ادیان تطبیقی گرایش الهیات مسیحی فرصتی برای تامل بیشتر بود. در این درس از موضوعات مختلف سخن گفته شد.  بخشی را به موضوع بازنمایی چهره مسیح و مسیحیت در شعر و ادب فارسی اختصاص یافت. در این حوزه کارهای مهمی شده است از جمله کتاب همسر آقای زرین کوب خانم قمر آریان که رساله دکتری ایشان است. با این همه برخی از موضوعات هم چنان جای کار دارد. بنابراین توجه میراث ادبی خودمان و  بیرون کشیدن دیدگاه ها و سنخ شناسی و طبقه بندی آن می‌تواند به تدوین برنامه های کلی در باره مناسبات اسلام و ادیان دیگر و ایران و کشورهای دیگر کمک کند.

  • بازنمایی چهره ابراهیم و برخی دیگر از پیامبران که میان مسیحیت و اسلام مشترک است. البته حضرت ابراهیم ویژگی خاصی دارد چرا که ادیان اسلام و مسیحیت و یهودیت را فرزندان ابراهیم یا ادیان ابراهیمی می گویند. در این باره بحث‌هایی کردیم و یک جلسه از کلاس را به بحث در باره نقش باز خوانی شده‌ی او در گفتگوی میان ادیان ابراهیمی و نیز گفتگوی ادیان بطور عام اختصاص دادیم. تحلیل روایی و فراروایت از وقایعی که در زندگی او رخ داد، می‌تواند محقق را به این جمع بندی برساند که او همچنان می‌تواند « کلمه سواء» میان ادیان باشد.
  • بحث دیگر می‌تواند به بازنمایی جایگاه اقلیت‌های دینی در نوشته‌های ادبی و شعری ما باشد. 
  • از موضوعات دیگر و اساسی تحلیل گفتمان ادبی ایران در دو برهه‌ی قبل و بعد از انقلاب است. باید دید که در این گفتمان چه نظام معنایی و نشانه‌هایی برای جایگاه و حقوق اقلیت‌های دینی در نظر گرفته شد.
  • بازنمایی چهره غیر مسلمانان در گفتمان فقهی اسلام و تشیع نیز موضوع با اهمیت دیگری است که کار نشده است. مرحوم استاد مطهری در بخش پایانی کتاب عدل الهی در بحث از « عمل خیر غیر مسلمانان » تلاش کرده است معیاری برای ارزیابی به دست دهد اما در کل تحلیل‌ها ناتمام است و تحقیقات جدید تری را می‌طلبد. البته در آن بحث هیچ اشاره ای به ادبیات نشده است. گویی او با زبان خود دو نظر متعصبان (‌ به زبان امروزی انحصار گرایان ) و روشنفکران ( تکثرگرایی امروزی) را رد می کند و در نهایت خود به گونه ای موضع می گیرد که به زبان روز می توان گفت که او گویی   شمول گرایی را ترجیح می دهد. در کل این بحث اگر چه استناداتی به بحث های فقهی هم شده است اما بحث وی بیشتر کلامی است.
  • از جمله میراث ماندگار ادبی شاهنامه است. شاید بررسی نوع دینداری در اشعار شاهنامه و جایگاه غیر مسلمانان و « دیگران دینی » یا غیر خودی جالب توجه باشد. اشعار حماسی و اشعار عاطفی همیشه برای ایرانیان دلچسب بود. اگر چه این اواخر اشعار اجتماعی و نقد‌های اجتماعی در آن هم مخاطبان خاص خود را پیدا کرده است. البته در گذشته نیز عبید زاکانی و ایرج میرزا هم مطرح بوده و هست. آنچه غرض ماست گونه شناسی مواجهه ادبی با اقلیت های دینی است. 
  • با اندکی تفاوت می‌توان از بازنمایی جایگاه اقلیت های دینی در رمانها و داستان‌های قبل و بعد از انقلاب بحث کرد. 
  • البته گاهی آدمی به این نیز می اندیشد که ببیند در سفرنامه‌ها دین و دینداری در میان ایرانیان چگونه تصویر شد و در آن مدل دین و دینداری جایگاه اقلیت‌های دینی چگونه بوده است .

اینها چند نمونه از مباحثی بود که جا دارد دانشجویان و محققان توجه بیشتری به آن داشته باشند.