بوی خوش بهار نارنج

... الا یک از هزاران 4
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢۸
 

کلاردشت و روستاهای آن در منطقه ای میانه کرج و مازندران واقع شده است. مسیرهای منتهی به آن جا را که من میشناسم عبارتند از  عباس آباد - کلاردشت ،‌چالوس- مرزن آباد  کلار دشت و کرج- مرزن آباد - کلار دشت. هوای خنک و البته غیر رطوبتی و غیر شرجی کلار است که خیلی ها را جذب خودش کرده است.

این آقای دکتر موسوی نژاد ، دوست و همکار ما در دانشگاه ادیان و مذاهب است. از اعضای هیات علمی گروه تاریخ تشیع دانشکده شیعه شناسی است. حوزه تخصصی اصلی اش که به آن «‌دل و دیده » باخته است، زیدیه است. فرقه‌ای از شیعیان که به گفته خودش روزگاری کلاردشت یکی از مهمترین قلمروهای حکومتی آنها در طبرستان (‌مازندران )بوده است. اوتمامی مناطق شمال را در جستجو برای یافتن شواهد و آثار تاریخی حکومت زیدیه در ایران ، تفحص کرد. شاید بتوان گفت همه بقعه ها و بارگاهای معروف و نیمه معروف و حتا نه چندان شناخته شده معروف به « امامزاده» در مناطق مازندران و گیلان را شناسایی کرده است. حالا اینجا از بالای تراس خانه اش که خود در ارتفاع ساخته شده است، به گونه‌ای به مناطق پایین دستی نگاه میکند که گویی خود حاکم زیدی این منطقه است!

منزل دوستمان سه طبقه است. طبقه سومش از پشت با کوچه ای که دروازه ورودی شان قرار دارد و ما ماشین را در آنجا پارک کردیم، هم سطح است. اما از روبرو ساختمان حدود بیست متر ارتفاع دارد. حالا لابد تصور می کنید که خانه در بدنه تپه ساخته شده است. وارد که میشویم طبقه سوم است که هنوز کامل نشده است. شاید بهتر باشد طبقه اول بنامیم. چند پله به سمت پایین میرویم به طبقه دوم میرسیم. اگر طبقه سوم را اول فرض کنیم ، باید بگویم که معمولا از پله ها بالا میروند تا به طبقه دوم برسند اما ما اینجا به سمت پایین رفتیم تا به دوم برسیم. طبقه دوم خیلی شیک و تمیز است. بعد از دقایقی چای را در تراس روبه گستره پهنی که منطفه وسیعی در چشم انداز است ، در حالی که باران میبارد مینوشیم. سید علی از خصوصیات منزل و منطقه می گوید. 

دودی که از طبقه ی پایین تر به بالا می‌امد ما و صاحبخانه را به سمت طبقه پایین کشاند. بله آتش ذغال بود در محل تهیه کباب. سیخ های جوجه و گوجه نیز ، در امان از حمله گربه همچنان آنجا بود. آتش را قوی تر کردیم. سیخ های کباب روی آن . سخن از هر دری است. عکس می گیرد و به گروه اساتید دانشگاه در تلگرام میفرستد. باران همچنان میبارد. 22 تیرماه بارانی و خنک. به هر شکلی بود، با همت همه (‌خلیل و باقر و علی و عرفان و بهزاد )‌و سرک کشیدن گاه و بی گاه همسر صاحبخانه از روی تراس بالایی ، کباب آماده شد. دعوت شدیم به تراس طبقه دوم. برنج و ماست و سیر ترشی و زیتون و جوجه کباب.... دست مریزاد خوش مزه بود. 

بعد از ناهار به تراس طبقه اول آمدیم همراه با حالی به حالی شدن هوا ما نیز از هر دری سخنی گفتیم. چای دم کرده در اتاق با همه خوبی اش اما در آن هوا چندان نچسبید. آتش هیزمی افروختیم وکتری سیاه شده از دود را پر آب نمودیم و بر آن نهادیم. چای دود خورده چوپانی به تعبیر ما شمالی ها درست کردیم و همراه با گپ و گفت نوشیدیم. بهزاد من و آقا عرفان هم بازی کامپیوتری انجام دادند و هم در درون هال طبقه اول توپ بازی کردند و از همه مهمتر آتش بازی ابتکاری انجام دادند. هر دو گویی حس خوبی داشته اند. خیلی به همه خوش گذشت. حوالی ساعت شش عصر است . گفتم تا اندکی از روز مانده است، در آن هوای بارانی مه گرفته بهتر است بخشی از راه را به سمت کرج طی کنیم تا از مسیر های سخت اما زیبای جاده چالوس هم در روشناسی روز لذت ببریم و هم از آن عبور کرده باشیم. 

از میزبان (‌اقا عرفان و سید علی و همسر ایشان که با خوش رویی تمام ما را پذیرفتند و اینک با خوش رویی و البته اصرار بر شب مانی بدرقه می کنند، خدا حافظی می کنیم. سمند سفید بار دیگر با سه سر نشینن به راه افتاد. کلاردشت را به سمت مرزن آباد در هوای حین باران طی می کنیم. « دیده و دل » همچنان در یک کلنجار. باران شدیدی در 15 کیلومتری کرج است. رعد وبرق و جرکت کند ماشینها چنین نشان میداد. بعد از یک ساعت تاخیر ترافیکی وقتی به کرج رسیدیم و خیابانهای محل عبورمان را پر از آب دیدیم ، دریافتیم که باز باران آمد و یک شهر در بحران شد. به هر حال تا نزدیکی مرقد امام خمینی هنوز قطراتی از باران ما را همراهی میکرد. نماز خانه ابتدای عوارضی تهران قم توقف کردیم. بعد از 5 ساعت رانندگی بی وقفه احساس میکنم خسته ام. نماز می خوانیم و چای می نوشیم . آقای قنبری به سمت قم می راند و من در کنارش استراحت می کنم. موبایلم را برای آخرین بار چک می کنم و «‌دل » را  از یاد آنچه «‌دیده » دیده بود و می بیند ، رها ساختم. بهزاد عزیزم در صندلی عقب دل و دیده به خواب برده است . پدر اما به گفتگوی گاه و بی گاه با آقای قنبری مسیر را طی می کند. آقای قنبری دم در خانه اش پیاده میشود. به سمت منزل میرانم. ساعت 1:30 بامداد . بهزاد مستقیم به رختخواب میرود. من بدون اینکه خواب دیگر اعضای خانه را بزدایم، دوش می گیرم و در هال رختخواب پهن می کنم و دراز می کشم. سر درد سنگینی دارم. تا 5 صبح بیدارم. سردرد امانم را بریده است.. چای درست می کنم. همراه با یک قرص استامینوفن کدئین می خورم و دراز می کشم... بیدار که میشوم، سرم بهتر است و الحمدلله دیگر نه سر درد دارم و نه « درد سر » نزاع « دل و دیده » . مسافرت فعلا تمام است. آخر هفته همراه با خانواده میرم سمت روستای خودمان ... شاید هم آنها رفتند و من برای انجام امور دانشگاه یک هفته ای را تنها بودم ... تمام 

 

یک مطلب که دیگر گزارش نیست  و بلکه یک نظر است 

در راه بازگشت از کلاردشت و نیز الان که این اخرین مطلب را نوشتم ،‌با  خود می اندیشم که یعنی چه آدمها از دور و نزدیک رفتند کلاردشت یا هر جای دیگری از خطه شمال با توانایی مالی که داشتند خانه های لوکس و خوب ساختند و بدور ازساکنان بومی اوقاتی از سال را به تفریح سر می کنند. باز با خود اندیشیدم سید علی برای فرار از خود است که آنجا آمده است و الا روحیه او و تبار او این گوشه نشینی بورژوایی و خرده بورژوایی یا زیست همچون «‌مرفه بی درد » را بر نمی تابد. البته او که منزلش و مرامش هنوز همان ساده و ساده زیستی است. اما به هر حال قضاوت کلی من در باره کلاردشت این است که آدمهایی آمدند در اینجا که:

بجای آنکه «با طبیعت» زندگی کنند صرفا «در طبیعت » زندگی می کنند.

رودسر و روستاهای آن و مردمان آن و مناطق دیگر شمال که مردم در آن « با طبیعت زندگی می کنند و زیبایی برای آنها با کار و تلاش و معاش در هم آمیخته است از نظر من زیباتر از کلاردشت زیبا اما « بی روح » است. 

 

 


 
 
... الا یک از هزاران 3
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٧
 

رامسر شهر زیبایی است. یک سوی آن دریا و سوی دیگرش جنگل سرسبز. ساخت شهری آن هم ظاهرا متاثر از توسعه زمان پهلوی اول و دوم است. گفته میشود محمد رضا شاه یک کاخ در این شهر داشته است که اینک «‌کاخ موزه » است . آقای قنبری نقل می کند که یکی می گفت این کاخ الان شبیه انباری خانه‌های برخی مردم عادی است که بعد از انقلاب کوخ نشینان علیه آن کاخ نشین، در ایران ساخته میشوند. در مسیر نون و پنیر می خریم تا صبحانه بخوریم. من اما همچنان میرانم و هنوز جای نمی یابم که بایستم تا غذا بخوریم. تابلو نشتارود و عباس آباد و چالوس را نشان میدهد. نشتارود را رد کردیم و در گوشه ای ایستادیم  تا صبحانه بخوریم. صدای جیرجیرک همه جا را پر کرده است. آقای قنبری بارها گفت « زلزله» اما من تکانه ای احساس نکردم. از او پرسیدم زلزله را چطور حس می کنی که من تمی فهمم. گفت اینها این زلزله صدا دارد تکانه ندارد. گفت ما به جیرحیرک می گوییم زلزله. نمی دانم همه‌ی گیلانی ها این اسم را برای جیرجیرک تابستانی بکار می برند یا این آقای رودسری کسگر محلی دوستکوهی. من هم گفتم ما به اینها می گوییم « جیرجیرانی». یادم می‌اید دوران بچه گی برای شنا در رود خانه رویروی منزل ما در روستای دارابکلای ساری ، منتظر صدای این موجود پر سر و صدای بی آزار (‌مصداق از آن مترس که های و هوی دارد؛ از آن بترس که سر به توی دارد) می بودم. چون پدر صدای آن موجود را نشانه گرم شدن هوا و زمان شنا می دانست. البته همه بچه آزاد و رها هر زمان که می خواستند شنا می کردند اما من از ترس پدر صبر می کردم تا جیر جیرک به صدا در آید. با خوشحالی میرفتم سراغ پدر که بابا صدای جیرجیرانی در آمده است برم شنا. تازه بعد از تحقق این شرط هم اجازه شنای بسیار محدود میداد. بگذریم 

همراه صدای « زلزله از یک سو و رفت و آمد ماشین‌ها در سوی دیگر، میانه راه نشتارود عباس آباد در کنار جاده به خوردن صبحانه مشغول شدیم. نون تافتون سنتی با پنیر خامه ای و چایی. خیلی چسبید. نام عباس آباد از ذهنم عبور کرد و شنیده بودم از جنگل عباس آباد به سمت کلاردشت راه جتگلی زیبایی هست. برای رضای دل بهزادم و به رغم آنکه انتظار داشتم آقای قنبری هماهنگ میکرد  موبایلم را برداشتم و به دوستی که در اونجا منزلی ساخته است ، زنگ زدم.  عدم تمایلم به سفر به کلاردشت که به رغم همه تعریف ها، از آنجا چندان خوشم نمی‌اید،‌همچنان که مویایلم در دستم هست، بر من فشار میآورد. گوشی چند زنگ میخورد کسی پاسخ نمیگوید. قصد قطع کردن و انصراف داشتم که در آخرین لحظه دوستمان گفت الو ، سلام. سر سخن باز شد و بی مقدمه گفتم سلام پس کجایی؟ بساط کباب بر پاست داریم میاییم!‌تعجب کرد. گفت کلاردشتم. در خدمتیم. حین صحبت با موبایل جشمم به بهزاد و آقای قنبری افتاد و رضایت را در چهره هر دو دیدم و قرار را قطعی کردم. گفتیم نمی دانیم عباس آباد را رد کردیم یا نه . نشانی را پرسید و گفت نه رد نکردید و چند کیلومتر جلو تر می توانید به سمت جاده عباس آباد به کلار دشت بپیچید. ...

جاده عباس آباد به کلار دشت واقعا که زیباست. هوای باروانی طراوتی دیگر به آن بخشید. مسیر سر بالایی از لابلای درختان که در برخی جاها شبیه تونل درختی شده است را طی می کنیم. همه مان به وجد آمدیم. آقای قنبری از وجد شروع به عکس گرفتن با موبایلم می کند چون گوشی خودش از این قدیمی هاست که اندازه یک کف دست بود و سیاه و سفید ... دیگه خیلی قدیمی . البته نوکیا. همه شادیم . وای که باز « دل و دیده »‌. هر آنچه دیده میبیند، دل می کند یاد. ... 

جاده زیبای عباس آباد را پشت سر می گذاریم و به کلار دشت میرسیم. زنگ می زنیم. نشانی میدهد. کردیچال. نشانی دقیق تر نمی دهم مبادا همه خوانندگان عزم منزل آن دوستمان بکنند و خلوتی را که بر گزید به جلوت تبدیل کنند. نشانی اش به سمت بالاست. بالا بالا بالاتر  هر چه بالاتر بهتر. هوای بارانی و مه الود. خیابان های خیس. هوای حین و پس از باران ... همه چیز برای یک واقعه خوش آماده است. « ساعت خوش» کلاردشت. این دومین بار است که به کلاردشت میآیم. بار قبل چند سال قبل بود همراه با خانواده. برای آقای قنبری این نخستین بار است. 

به جایی میرویم که بخش عمده ای ار کلاردشت دیگر از آن بالا پیداست. منزل دوستمان آقای موسوی نژاد. ماشین را دم در پارک می کنیم و به همراه لبخند او و عرفان پسرش وارد منزل میشویم. لبخند میزبان برای مهمانی که از قبل دو دل بود که برود منزلش یا نه خیلی ارزشمند است. بهزاد هم خیلی خوشحال است. خوشحالی پسرم را بر محاسبات خودم که مثلا نیابد میرفتم و مزاحمت است و امور دیگر، ترجیح دادم. همسرش در راهروی طبقه دوم ساختمان با خوشرویی به ما خوش آمد گفت. بیشتر راضی شدم . مستقیم به روی تراس روبرویی رفتیم که شاید جند صد متر از سطح زمین ها و خانه ای پایین دستی بالاتر است. از آن بالا به گستره‌ی زیبایی از دشت و کوه و خانه و کاشانه و زمین و ملک و جاده که در زیر باران و مه زیبایی خاصی داشت نگاه کردیم. وجد وصف ناپذیری دارد . « دل و دیده » در کلنجارند باز. 

ادامه دارد 


 
 
... الا یک از هزاران 2
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٦
 

مقاومت حس درونی و نگرانی های بیرونی و نیز شعف و شادی ناشی از دیدنی ها ، سفر را به چالشی فلسفی رمانتیسیستی تبدیل کرده بود. زیبایی ساحل و هوای خنک شامگاهی آن در عمق نگاه دیده و دل ، وصف ناشدنی بود. در بخش قبل گفتم که تلاش داشتم « خنجری بسازم و بر دیده زنم تا دل گردد آزاد » اما حس درونی مقاومت می کرد. این مقاومت گذشته و حال و آینده در وجود انسان، امری بسیار سهمگین است؛ آدمها را در چالشی پایدار نگه میدارد و در نهایت فرسوده ساخته و از پای در میآورد. قبلا در پستی نوشته بودم که زیستن درحال را باید تجربه کرد. انسانی که در حال زیست نکند، در سیطره ذهن گذشته اندیش و آینده نگری خسته کننده در خواهد افتاد. بگذریم برگردیم منزل. 

ساحل را با ام وی ام آقای قنبری که البته همانطوری که قبلا گفتم ماشین شوهر خواهرش است ، به سمت سوئیت که در همان نزدیکی است،  ترک کردیم. حسین آقا صاحب آن خانه و سوئیت در منزل نیستند. او  با خانواده به مهمانی رفته است. در یکی دو مواجهه کوتاه، او  را مهربان و خوش برخورد، صاف و ساده یافتم. با آقای قنبری خدا حافظی می کنیم. پدر و پسر خسته ایم. بعد از مسواک ، تن خویش به رختخواب میسپاریم و در حالی که با هم کمی گفتگو می کنیم، بهترین کاری که «‌دل و دیده » را در آرامش قرار دهد را انجام میدهیم؛   یعنی خواب را تجربه می کنیم. 

با صدای زنگ هشدار یا همان آلارم گوشی موبایلم بیدار میشوم. ساعت 5 صبح است. پسر سر بر بالش پدر نهاده در خوابی عمیق است. بر میخیزم. به قصد تقرب به آن آفریننده‌ی رحمان و رحیم سوت و ساز نیایش و نماز بر پا میکنم. یعنی وضو می گیرم و سجاده پهن می کنم و  برای ناز هستی دست نیاز بالا میبرم و نماز به پا میدارم. ناز و نیاز و نماز ترکیبی دلپذیر است. گاهی هم راز و نیاز و نماز تعبیر میشود.   اندکی بعد به رسم عادت که از مرحوم پدر آموخته ام ، چای دم کردم. لیوانی برای خود میریزم و در حالی که کتابی را مطالعه می کنم ، چای را می نوشم. دل و دیده نیز بیدار شده اند. چالشی میان آنهاست. گوشی موبایل بر میدارم و به آقا خلیل قنبری پیامک می دهم که « سلام .بیا تا حرکت کنیم». پیامک من به ایشان مانند پیامک دیگرم بی جواب ماند. اما خلیل ساعتی بعد با آمدنش ، پاسخ پیامکم را حضوری داد اما آن پیامک دیگر هر گز پاسخی نیافت. 

حالا دیگر بهزاد از خواب بیدار شده بود. وسایل را جمع کردم و آماده حرکت شدیم. آقای قنبری که نسبتی با صاحبخانه دارد،  جهت خدا حافظی و تشکر به طبقه بالا میرود. نمی دانم پولی هم بابت سوئیت داده است یا خیر. هنوز چیزی به من نگفته است و منم البته به احترام ایشان چیزی از او نپرسیدم. البته بعید است پرداختی انجام شده باشد. 

بهزاد اندکی دلخور است که چرا باید زود برگردیم. دلش میخواهد بیشتر بماند. البته من نیز وقتی از سوئیت بیرون آمدم و نم نم بارون را دیدم و حال و هوای حین باران به سرم افتاد،از خود بیخود شدم و دلم میخواست بیشتر بمانم.  دیده و دل در چالشی سخت تر قرار گرفتند. اصولا باران در شمال لطافتی به طبیعت می بخشد که من وجد ناشی از آنرا که در وجودم حس می کنم ، هیچگاه نتوانستم بطور کامل توضیح دهم. به گفته شاعران و جوان تر ها « هوا دو نفره » شده بود. من و بهزاد هم البته دو نفره به حساب میآمدیم اما ظاهرا حس پدر و پسری غیر از آن حسی است که در درون عبارت « هوا دو نفره است» خوابیده است!‌عاشقان دانند. البته اگر همسر و دختر اینجا بودند، شاید بیشتر حس می کردم این حال و هوای خوش را. بگذریم. 

سمند سفید آماده جرکت است. دم در با صاحب سوئیت خدا حافظی می کنیم و به راه میافتیم. وای خدای بزرگ! وصف ناشدنی است! باران و طراوت ناشی از آن ؛ خیابان های خیس در تیرماه گیلان و آمد شد آدمیان و صدای عبور ماشین‌ها از روی خیابان خیس... . گاهی می گویم « هوا اروپایی شده بود»؛ بعنی سر سیزی و بارش  باران . بهزاد همچنان در خود فرو رفته است. من می دانم چشه. میخواشت آقای قنبری هماهنگ کند با دوستی که در کلاردشت است، تا به آنجا برویم. صبح که جشم باز کرد و آقای قنبری را در سوئیت دیده بود، یواشکی به من گفت « هماهنگ نکرد؟» منم برای آنکه بهش نشون بدم دیگه نباید پیگیر بشود ، بدون اینکه آقای قنبری متوجه شود ، با سردی گفتم « نه» . حالا در ماشین ظاهرا به این فکر می کند چرا باید زود برگردیم؟ ما که قرار بود جمعه برگردیم . بهزاد سفر تنهایی با من را خیلی دوست دارد. اهل سفر و گذران عمر در سفر است. یعنی میتواند انشالله مصداق درست « سیروا فی الارض » به معنای کسی که برای تامل و تفرج سفر می کند ، شود. به هوا و فضا بسیار علاقه مند است و انشالله به فضا سفر کند. 

برف پاک کن را کمتر به حرکت می آورم مبادا قطرات باران روی شیشه جلوی ماشین زود پاک شود. وجدی عجیب در وجودم  هست. دلم میخواست این وجد را با همه آنهایی که دوستشان دارم یا حتا ازشان بدم میآید ، شریک شوم. بخصوص با کسانی که با دیدن باران چنین وجدی را در دورن خویش حس می کنند. اما گاهی این امکان فراهم نمیشود که نمیشود. تقریبا از رودسر رد شده و در مسیر لنگرود بودیم که به ذهنم رسید به خاطر دل خودم و دل بهزاد، به حای بازگشت از  جاده ای که آمده بودیم بهتر است از مسیر رامسر و چالوس و کرج و تهران برویم که هم بهزاد کمی راضی تر شود و هم خودمان «دل و دیده» مان را سیر کنیم.

یکی از خواهرهای  آقای قنبری در لنگرود زندگی می کند. او موفق به دیدارش نشده بود و قصد داشت با تلفن خدا حافظی کند. گفتمش نه میرویم لنگرود و تو به دیدار خواهر برو و بعد بر میگردیم و از مسیر رامسر میرویم. موافقت کرد. وقتی به بهزاد گفتم، بسیار خوشحال شد. حالا باران کمی بیشتر شده بود. هوا به قول بچه ها « عاشق کش » شده بود. هر وقت حال خوشی به من در هر جای دنیا دست میدهد به فکر عزیزانی میافتم که خاطرات خوشی از ایشان دارم. در یک لحظه همه از جلوی روی من رد شدند. از خانم و دختر تا دیگران و همکاران و همراهان سالیان دور و دراز.

خلیل از دیدار خواهر بازگشت. خوشحال است. برادر و همه سه خواهر دیگر را دیده بود اما این خواهر ارشد را ندیده بود. اینک اما این نیز انجام شد. آقای قنبری سالهاست که از این دیار سبز کوچ کرد و در قم ساکن است. او دو فرزند که دو قلو هستند دارد.  علی(‌اصغر )  و  ( علی ) رضا  که خودشان علی و رضا صدایشان می‌کنند. شاید بدانم که در این هوا در دلش چه می گذرد. حسرت اینکه کاش بچه ها اینجا بودند. منم البته بدون اینکه به روی او بیاورم، در درون این حس را داشتم که باید مراقب باشم خوشیهای من که با پسر همراه هستم و همسر و دخترم هم در منزل احساس راحت تری دارند ،  با احساس درونی او که احتمالا در اوج وجد و لذت از این هوا  به فکر دو فرزند می افتد ، در تعارض نیافتد. همیشه درگیرهای ذهنی من این بوده است.که مراعات حال دیگران را بکنم. ولو به خلاف میل خودم یا اطرافیانم باشد. برای نمونه ،  یا آنکه از ابتدای سفر قرار بود صیح جمعه بازگردیم اما چون احساس کردم حالا که کار آقای قنبری تمام شد، نباید به خاطر ما بماند ، بار بستم و سفر بازگشت آغاز کردم. سکوت آقای قنبری نیز حاکی از رضایت اوست که زودتر برگردد! 

از لنگرود دور میزنم و به  سمت رامسر حرکت می کنیم.  دوباره از رودسر و محله آقای قنبری می گذریم. بعد از طی مسافتی به رامسر میرسیم... رامسر ... 

ادامه دارد 


 
 
... الا یک از هزاران
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٥
 

از قم به سمت رودسر در گیلان حرکت کردیم. مسافران یک سمند سفید سه نفر بودند. باقر و خلیل و بهزاد. شب بود اما به صبح انجامید. نماز صبح را در لنگرود در امامزاده ای که در وسط خیابان دارای بارگاه است و به « سفید آستانه » معروف است، بجای آوردیم. اندکی قبل باران آمده بود . آتش گرمای تیرماه قم به طراوت هوای صبحگاهی پس از باران فرو خفت و خنکای صبح عبور ما از مسیر را دو چندان نشاط بخشید. همه جا سر سبز و با طراوت بود. روز جامه سفید می پوشید و گامهای آرام او ما را همراهی می کرد. هر چه به رودسر نزدیکر می شدیم، سفیدی پیراهن روز بیشتر نمایان میشد. قبل از رفتن به محل اقامت، مستفیم به سمت ساحل دریا راندم. سلامی به دریا کردم. همسفران اگر چه گیج خواب بودند اما طراوت صبحگاهی هوش و حواس آنها را زنده نگه داشته بود. به محل اقامت که سوئیتی خانگی مربوط به یکی از دوستان و بستگان آقا خلیل بود، رفتیم و بی معطلی تن خویش به رختخواب سپردیم و دل و دیده به خواب بردیم که نه دیده چیزی ببیند و نه دل از آن یاد کند که گفته شده « هر آنچه دیده بیند دل کند یاد » . دل و دیده در این سفر بسیار ماجرا دارند. واقعا هر چه دیده دید دل یادش کرد. 

حوالی ده صبح بعد از استراحتی حدود 4 ساعت و اندی ، از خواب برخاستیم. تک به تک دوش گرفتیم. بهزاد را البته خودم شستم. چای درست کردم. همسایه و صاحب سوئیت برای ما صبحانه بیاورد. بسیار چسبید. 

برای دیدن شهر رودسر و حوالی آن « دل و دیده » را زین کردیم و سوار ماشین شدیم. بعد از گشتی در شهر ، خلیل را در محله  قدیمی اش « کسگر محله » به فتح کاف  که به گفته خودش کاسه گر محله است ، پیاده کردیم. قصد داست بعد از دیدن مادر و خواهرش ، به روستای محل تولدش « دوستکوه» برود. جلو مغازه محل کار دامادش از ما جدا شد تا با ماشین داماد خود به سراغ کارهایی برود که این سفر بیشتر برای انجام آن بود و بعد تفریح. خلیل و ما ( من و پسرم) از هم جدا شدیم. 

به سمت شهر برگشتیم. برخی کوچه و خیابان ها را با ماشین گشتیم. هوا همچنان دلپذیر بود و گاه نم بارونی نیز بر شیشه های ماشین مینشست و موسیقی داخل ماشین که با صدای همخوانی بهزادم همراه بود را بیشتر شنیدنی می کرد و باز « دل و دیده » را درگیر میساخت. 

بعد از گشت در شهر ، به سمت ساحل حرکت کردیم. در مسیر دو نوشیدنی خریدیم و قرار گذاشتیم با پیاده روی در ساحل در هوای ابری پس از باران شبانه ، بنوشیم. ساحل که به منطقه حفاظت شده برای شنا یا « طرح » معروف بود ، چندان شلوغ نبود. قدم زدیم و عکس گرفتیم و فیلم کوتاه تهیه کردیم. باز « دل و دیده » درگیر زیبایی حال و خاطره های گذشته شدند و ما را وادشتند در « اینجا و اکنون » نیروی حال را تجربه کنیم که باز یادی از گذشته ها و خاطرات بکنیم و به گذشته نیز سفر نماییم. 

بعد از قدم زدن تصمیم گرفتیم تن به آب بزنیم. بعد از پوشش مناسب برای شنا، با پسر در آن هوای لطیف ابری به دریا زدیم. یکساعت به بازی در آب و موج سواری و موج بازی پرداختیم. بهزاد با عینک شنا به زیر آب میرفت و از هیجان مشاهده صدف( به قول ما شمالی ها گوش ماهی ) و شن های در حال حرکت زیر آب دریا ، به روی آب میآمد و برای پدر توصیف می کرد. « دل و دیده » اش در حال بود. چه لذت میبرد این ذهن تهی از خاطرات گذشته . اما پدر از دریا رفتن دوران بچگی تا کنار ساحل دریاری مدیترانه در دو سمت بارسلون اسپانیا و شهر بندری مومباسا در کنیا ، سواحل انگلیس و استرالیا و دوبی ...  در رفت و آمد ذهنی بود. از حال به گذشته و از حال به آینده میرفت. باز « دل و دیده » هر دو درگیر حال و گذشته بودند. 

از ظهر گذشته بود که از آب بیرون آمدیم. تلفن چند تماس ناتمام را نشان میداد. پیش از آنکه تماس بگیرم، زنگ خورد و آقا خلیل قنبری بود. استاد دانشگاه ادیان و مذاهب و یکی از نیکان عرصه علم و معرفت. نشانی داد که برای صرف ناهار به منزل خواهرش برویم. منزل خواهر ایشان در محله قدیمی خودشان بود . از ساحل رودسر تا آنجا چند کیلومتر راه بود اما مانند همه نقاط شمال چنان مناطق به هم پیوسته اند که فاصله ای میان رودسر و کسگر محله احساس نمیشه. قرار ماه ساحل این محله بود. به ساحل آنجا رفتیم. خلیل با ام وی ام سفید سر رسید و بعد از احوال پرسی و توضیحی کوتاه در باره ساحل آنجا ، ما را به رهروی خویش در مسیر رفتن به منزل خواهر، طلبید. ما بدنبالش راه افتادیم. به کوچه ای رسیدیم که سراسرش گلهایی بود که از روی دیوارهای خانه های آویران بود و جلوی خانه ها نیز گل کاری بود. جلو در خانه ای ایستادیم که گلهای خوش بو از سر در آن آویزان شده بود. اگر چه صاحبخانه اسمش را نمی دانست اما بعدا بهزاد به من گفت که اسم اون گل « لوندر » به فتح لام و واو  است. 

چه ناهار خوش مزه ای تهیه کرده بود آن خواهر مهربان. البته بعد از صرف چای و احوال پرسی با داماد و خواهر و خواهر زاده آقای قنبری و نیز از همه مهمتر هم صحبتی با مادر پیر و زحمت کش ایشان که بعد از فوت همسر و پدر بچه ها ، آستین همت بالا زد و 4 دختر و دو پسر را بزرگ کرد. گفتمش سلام مادر و با همان لهجه قشنگ شمالی پاسخم را داد. باز « دل و دیده » درگیر این ماجرا شدند و همینکه دیده ما مادری را دید ، دل یاد مادری کرد که دوسال قبل از دست داده بودمش. 

از این مادر پرسیدم « مادر خلیل را دوست داری » با لهجه شیرین و سرشار از احساس به آرامی گفت « خلیل م قلبه »  یعنی خلیل قلب من است. .... عجبا از مادرها . گفتمش چه قلبیست که در قم میتپد و شما اینجایید » سکوت کرد و گویی گفت « میان عاشق و معشوق رمزی است چه داند آنکه اشتر می چراند» . مادر یکی از زیباترین کلمات هستی است. در مادر دل و دیده جمع میشوند و تنها جایی است که دل و دیده در حال زندگی می کنند . 

ناهار را خوردیم و قصد سفر به مناطق ییلاقی کردیم. جایی به نام « سفید آب » که از مسیر معروف به « رحیم آباد » می گذشت. در این سفر معصومه خانم ، خواهر زاده آقا خلیل نیز دعوت ما را پذیرفت و همراه ما شد.  مسیری بسیار زیبا بود و حدود 40 کیلومتر در دل جنگل رفتیم. به جایی رسیدیم که گفته میشد اگر ادامه دهیم سر از قزوین در خواهیم آورد. هوا واقعا دلپذیر بود. ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار شدند که « دل و دیده » ما همچنان در میانه آینده و حال و گذشته به کلنجار مشغول باشند. در مسیر صحبت از عرفانهای نوظهور یا جنبش های نوپدید دینی شد و بطور خاص معصومه که دانشجوی ارشد هنر و معماری بود، از دیدگاهش در باره معنویت های جدید و دیدگاه اشو و تاثیرات یوگا سخن گفت. در دل جنگل توقف کردیم و باز بحث ادامه یافت. دیدگاه معصومه نمونه ای از نگاه جوانان این مرزبوم است که از ساختاری شدن ونهادینه شدگی دین گریزان هستند. یاد تعبیر مرحوم هیوستین اسمیت شدم که می گفت « درمان خوب است و مقبول همه اما هیچکس بیمارستان خوشش نمیاید. دانش خوب است و مطلوب اما هیچ کس از مدرسه و دانشگاه خوشش نمی اید. معنویت خوب است و مطلوب اما هیچ کس از معنویت در چهارچوب کلیسا و مناسک خاصش خوشش نمی اید. »  اینجا نیر به نحو دیگری محل نزاع دل و دیده بود ...  باز گشتیم. مسیر را طی کردیم. خلیل و خواهر زاده در منزل پیاده شدند و من وپسر به سوئیت رفتیم بعد از دوش گرفتن او مشغول مشاهده تلویزیون شد و من اندکی مطالعه کردم . اذان مغرب که شد ، نماز خواندم. خلیل با لوبیای داغ از منزل خواهر آمد. شام خوردیم . لوبیا یا روعن زیتون  و آب غوره. 

بعد از شام به ساحل رفتیم. جمعیت زیادی در سرتاسر خیابان کناره که نزدیک ساحل بود ، خانوادگی نشسته بودند و تفریح می کردند. به ساحل نزدیک شدیم. کف سفید موجها از دور مانند لامپ های مهتابی بزرگ بودند که به سمت ساحل می امد. دل و دیده باز درگیر شدند. بسیار حال خوشی بود و بسیار و بسیار ... اما داشتم. داشتم به این نتیجه میرسیدم که بیت بعدی شعر را به اجرا در آورد که می گفت « بسازم خنجری نیشش زفولاد  زنم بر دیده تا دل گردد آزاد » اما باز حس درونی مقاومت می کرد. .. 

ادامه دارد ... 


 
 
سیاحت و صیرورت
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢۳
 

سفر چند روزه به گیلان تجربه ناب جدیدی از معرفت آفاقی بدست داد و سیاحتی بود که صیرورتی بیافرید. دانستم آنچه را که باید بدانم. کلیشه ذهن را نباید مسلم گرفت و سخن دل را نباید همیشه مطابق واقع حساب کرد. دستاوردهای تجربی و آفاقی این سفر  من را از نیمکت پارک و شهود آفاقی اش به تلخ ترین صورت برکند .سیاحت عامل صیرورت. مساله این است! 


 
 
سه مشکل یا مساله انسان از نظر کن ویلبر و یادی از پیتر برگر
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٠
 

مساله یا مشکل انسان با طبیعت

مساله یا مشکل انسان با اجتماع 

مساله یا مشکل انسان با دین 

سه دوره تاریخی انسان 

دوره سنت 

دوره مدرن 

دوره پسا مدرن 

گذر انسان از تونل مدرنیته. این تونل سقفش ساینتیسم(‌علم گرایی )‌و دیواره چپش ظهور تعلیم و تربیت مدرن و آموزش دانشگاهی و دیواره راستش حقوق و قانون  بود. عبور دین و دیندار از این تونل از بالا و چپ و راست تحت تاثیر این سه امر بوده است. دوران پسا مدرن دوران وارد شدن انسان به بیرون از این تونل است. سوال این است که انسان پیش از ورود به تونل مدرنیته در جهان سنتی زندگی می کرد و دین یکی از اساسی ترین مسایل او بود و بعد از ورود به مدرنیته از هر طرف این دین و دینداری اش مورد هجوم و نقد و اصلاح و ابرام قرار گرفت. حال که خارج شده است ، چه چیزی از زمان پیش از ورود به تونل همراه دارد؟ چه چیزی از دوران عبور از تونل با خود آورده است؟ و اینک در بیرون از تونل با آن داشته های قدیمی و این یافته های جدید چه باید بکند. 

این سوال را بسیاری به آن پرداخته است. این دوره بعد از تونل را نامهای زیادی نهادند. کن ویلبر (ken wilber  ) در کتابهای خودشبه تحلیلی جدید و نظریه ای جدید رسیده است. 

از نظر او برای درک دین و دینداری در روزگار پسا مدرن، باید از ترکیب روانشانی فرا شخصی و جامعه شناسی استفاده کرد . او این طرح را در آثارش توضیح میدهد. 

پیتر برگر 

پیتر لودویگ برگر جامعه شناسی دین برجسته امریکایی در سن 88 سالگی درگذشت. چندین سال است که نظریه های او را بررسی و تدریس می کنم. مهمترین موضوع در تحولات فکری در زندگی است مساله سکولاریزاسیون یا فرایند سکولار شدن جامعه است. این مساله او را به پیتر برگر اول و پیتر برگر دوم تبدیل کرد. او 10 سال از نظریه سکولاریزاسیون دفاع میکرد. تعریف او از سکولاریزاسیون این بود: فرایندی اجتماعی که طی آن اهمیت نمادین و نهادی دین در جامعه مدرن رو به افول می نهد.» مطابق این تعریف دین هم در سطح نمادین یعنی باور و تفکر دینی و هم در سطح نهادی یعنی دخالت دین در دولت و دیگر نهادی های مهم اجتماعی تحت تاثیر فرایند مدرنیزاسیون کاهش میابد و به مرور از دین از بین میرود. 

اما برگر بعد از ده سال به با توجه به بررسی های عینی و میدانی ، اعلام کرد که «‌من اشتباه بزرگی » مرتکب شده ام . این نظریه با این شمولیت و تعمیم پذیری غلط است. دین هم چنان هم در سطح نهادی و هم نمادین مطرح است . او دو استثنا در این جا مطرح میکند. بخشی از کشورهای اروپای غربی و بخشی از تحصیل کردگان غرب که در تمام دنیا پراکنده اند، سکولار شده اند. 

برگر اما در این نظریه جدید خیلی تلاش کرد تا بیان کند حال که فرایند سکولاریزاسیون با مدرنیزاسیون حتمی نیست پس نسبت دین و مدرنیته چه میشود. کتابها و مقالات و آثار او در تحلیل وضع دین و دینداری در دنیای مدرن خواندنی است. 

چندی پیش یکی دیگر از متفکران که روی آثار او کار می کنم و کتابش را در دست ترجمه دارم، چشم از جهان فرو بست. هیوستین اسمیت دین پژوه و سنت گرای سرشناس و بسیار نازنین در سن 97 سالگی در امریکا چشم از جهان فرو بست. 

برگر از منظر جامعه شناسی و هیوستین اسمیت از منظر تاریخ ادیان و مطالعات ادیان با ایده « خدا مرده است » به چالش پرداختند. چارلز تیلور متفکر دیگری است که در همین راه گام بر میدارد و با آثارش سر و کار دارم . عمرش مستدام. اینک اما روی نظریه کن ویلبر کار می کنم که او نیز به معنا و روشی دیگر در همین راستاست. 

حوزه فکری ام با کسانی گره خورده است  که با دین و دینداری ، نفیا و اثباتا ایدئولوژیک برخورد نمی کنند. دگماتیسم و ساینتیسیم در وجود آنها نیست. سنت زده نیز نیستند. اما همچنان می گویند «‌خدا زنده است » . البته با درکی متفاوت از خدا. 

روزگار این گوشه نشین و سایه نشین نیز با این متفکران و این نوع نگاهها به دین میگذرد. شکر .