بوی خوش بهار نارنج

مشهد مقدس مکانی برای زیارت و سیاحت
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸
 

 

این روزها( اواخر مرداد و اوایل شهریور سال 1392 ) مشهد مقدس روزهای شلوغی داشت؛ در حرم و اطراف حرم با چهره‌ها و زبان‌هایی از همه‌ جای ایران و بسیاری از کشورهای عربی مواجه می‌شوید. بازارِ هتل‌ها و مسافرخانه‌ها و هتل آپارتمان‌ها داغ است. فضای مشهد به رغم آنکه از آن به «مشهد مقدس» یاد می‌شود، بیش از آنکه حس تقدّس به آدم  دهد (  به استثنای حرم حضرت و برخی اماکن و حواشی حرم) حس تفرّج و سیاحت می‌دهد. سفر مشهد یک سفر زیارتی- سیاحتی است. اگر چه حرم امام رضا محور تجمع و حرکت مسافران ( زائران ) است، اما طرقبه، شاندیز، وکیل اباد و سرزمین‌ موجهای آبی و پارک ملت و پارک کوه سنگی و پاساژ الماس شرق و بازارهای دیگر و دهها پارک و مرکز تفریحی دیگر این شهر را در میان شهرهای مقدس شیعیان یک استثنا ساخته است.

شک نکنید اگر این ترکیب سیاحت و زیارت نبود، حرم جای راه رفتن نداشت و زایران نیز رمقی برای استراحت و بقول غربی‌ها ریفرش ( refresh ) شدن نداشتند. از این نظر مشهد یک نمونه است و باید شهرهای قم و کربلا و نجف و سامرا و کاظمین نیز از  این طرح الگو برداری کنند و این هردوی دنیا و آخرت، زیارت و سیاحت، شادی و غم را کنار هم قرار دهند.

در این چند روز دریافتم که اگر نبود این مراکز تفریحی در اطراف مشهد ، این شهر با این همه جمعیت و هزاران مسافر غفل می‌کرد و حرم برای بسیاری از مردم بویژه آدم‌های کم توان‌تر جای قدم نهادن نداشت. این مراکز تفریحی هر روز و هر ساعت بخشی از جمعیت را بسوی خود می‌کشانند و گویی بطور خود بخودی حرم نوبتی می‌شود!

نکته دیگر در باره حرم امام رضا صحن‌های عریض وطویل است که دسترسی آسان به صحنی که مرقد شریف حضرت در آن قرار دارد را با مشکل مواجه می‌کند. رفت و آمد در این صحن‌ها برای رسیدن به ضریح حضرت وانجام زیارت و بازگشتن به محل اقامت و استراحت برای من بسیار دشوار بود، درد پا امانم را می‌برید و خستگی چنانم می‌کرد که گاه تصمیم می‌گرفتم از همان هتل آپارتمان محل  اقامتم زیارت بخوانم. اما با این همه قانع نمی‌شدم و 3 بار در این سه روز اقامت در آنجا،  در زمان‌های مختلف به نزدیکی ضریح رفتم و در بالاسر حضرت زیارت و نماز زیارت بجا آوردم .

خواب هم در سفر مهم است. بویژه وقتی خودت تمام راه حدود 800 کیلومتری را رانندگی کرده باشی. برای همه مسافران البته چه راننده و چه غیر راننده خواب راحت و عمیق شرط اساسی داشتن یک روز خوب در مشهد است. در این میان علاوه بر مکان ارام که شلوغ نباشد ذهن آرام و غیر شلوغ هم لازم است. شلوغی ذهن من در این چند روز خواب آسوده‌ای برایم نذاشت. دغدغه های زیادی به ذهن خطور می‌کرد. مجموع خوابی که در این 4 روز و سه شب مسافرت داشتم را اگر جمع کنم به 20 ساعت نمی‌رسد.

از این نکات که بگذریم سفر خوب و خوشی بود. شرکت در مراسم عروسی از نوع مشهدی‌اش هم جالب بود. راننده تاکسی که ما را به محل تالار می‌برد حرفهای شیرینی از رسم و رسوم مشهدی‌ها می‌زند. میگفت یک ساعت اول زمان دعوت برای شیرنی‌خورا است که به تعبیر خودش ساعت « صف شیرینی» است که ساعت زنان است. زنان در این ساعت خودکشی  می‌کنند. یک ساعت دوم برای هدایاست که این روزها دیگه همه به دلیل گرونی یک مبلغی پول می دهند تا کادو . این ساعت زمان چشم زدن‌های صاحب مراسم و اطرفیان عروس و داماد است و ساعت سوم « صف شام » است که شلوغ ترین و پر حجم ترین صف است. جالب بود این راننده تاکسی تلفنی. حرفهای بامزه دیگری هم زد. می‌گفت صف شیرینی باید با شادی همراه باشه و الان برخی‌ها این ساعت را به روضه تبدیل کردند!! « باید آهنگ شاد بذارن تا مردم لذت ببرن» ، این جمله آخری را با لهجه ناب مشهدی گفت و شما اگر بلدید با همان لهجه مشهدی بخوانید و تلفظ کنید .

در این سفر توفیقی حاصل شد که در منزل قدیمی  یکی از علمای بنام و پاکدامن و معروف به زهد و پارسایی مشهد که پدر بزرگ عروس نیز بود، حاضر شویم و نماز مغرب و عشاء را در فضای زیبای حیاط پر حیات  او که خود آنرا پرورده بود، به امامت ایشان برگزار کنیم. پیرمرد خمیده را در حال وضو در حوض ابی رنگ مثلثی شکل حیاطش دیدم. مشغول مسح پا بود و با دقتی خاص مسح می‌کشید. شلوار و پیراهن سفید بلند بر تن و عرقچین سفید بر سر که با ریش های سفیدش کاملا ست بود. احساس کردم سراسر تمرکز است. توسط پسر ارشدش به اتاق آیه الله هدایت شدم. اتاقی دارای دو بخش خواب کوچک با یک تخت و صندلی متحرک چوبی و مقداری کتاب و اتاقی دیگر در راستای آن که گویی محل ملاقات با ایشان بود. نشسته بودیم که با قامتی خمیده و صورت و دستانی مرطوب به آب وضو وارد شد. بر خاستم و سلامی کردم و به سمتش قدمی برداشتم و او نیز به سمتم آمد و برای یک مصافحه مرسوم صورت‌م را بر روی او نهادم. حس خاص و خوبی داشتم. دو بار این کار انجام شد. مصافحه سه باری نبود! بعد بر روی صندلی ساده که امروزه برای نماز افراد بیمار و صاحب عذر ساخته می‌شود نشست. سجاده و مهر و تسبح و جالب تر از همه ظرف میوه روی صندلی بود! نزدیک اذان مغرب بود. طلبه‌ای معمم وارد شد و آیه الله او را به اتاقی که نشسته بودیم فرا خواند و کنار خود نشاند و به آرامی گفت بگو مشکلت چی بود، تا طلبه میرفت به جزئیات بپردازد ، کلامش را قطع می‌کرد می گفت بگو مشکلت چیست؟ ظاهرا مشکل مالی داشت  و آیه الله فیش‌های زرد رنگی را برداشت و با دستانی لرزان، ارام در حالی که  روی کاغذ خم شده بود، فیش را نوشت و به طلبه داد.گویی معرفی به جایی بود برای کمک مالی.  طلبه که برخاست ورفت رو به ایشان کردم و گفتم در این وقت شریف دم اذان توصیه‌ای بفرمایید که چه بکنیم؟ لبخندی زد و گفت « کاری نکنید. توصیه‌ام این است که اوقات نزدیک به  وقت اذان هیچ کاری جز مهیا شدن برای نماز انجام ندهید» نکته ظریفی بود. واقعا اگر انجامش دهیم سه نوبت در روز حد اقل سه  نیم ساعت به اضافه وقت نماز خواندن را می‌توانیم به تامل و تفکر بپردازیم.اذان که گفته شد به داخل حیات رفتیم. آنجا به امامت ایشان نماز مغرب و عشاء را خواندیم. نماز خواندنش بسیار عالی بود. قرائتی روان و دقیق بدور از بازی با مخرج حروف و بازی‌های دیگر. نماز واجب مغرب و عشاء را ایستاده خواند و نوافل را نشسته بر روی صندلی. میان دو نماز مغرب و عشاء حرفهای متعارفی رد بدل شد .گویی با این کار می‌خواست فاصله ای میان دو نماز ایجاد کند. پسر ارشد ایشان برخاست و سمت دیگر حیاط رفت و برای پسر خردسالم که در حیاط با صفای منزل آیه الله گویی حس بهشتی داشت، انجیر کند.من نیز در میان دو نماز از آن انجیر خوردم . در حیات زیبا که اینک بساط عبادت بسیار ساده ایشان پهن بود همه چیز پرورش داده بود از درخت مو( انگور) که ایشان با ابتکاری خاص از دو سمت آن منزل قدیمی و سنتی به پشت بام سوق داده بود و در پشت بام نیز با ساختن قیّم های پل مانند آهنی کل محیط بام را به باغ انگور تبدیل کرده بود تا زغفران که هنوز اثری از آن نبود و به گفته ایه الله در اواخر پاییز سر باز  می‌کنند، انار و توت و انواع گل و برخی میوه های دیگر نیز در آنجا بود. با نگاهی به دستگاه کوچک سمپاشی تلمبه‌ای نارنجی رنگ، از ایشان پرسیدم خودشان سم پاشی می‌کنند، با مهربانی گفت آری ، هر صبح نیم ساعتی را به اصلاح باغچه و پیرایش و وجین می‌پردازم. گفتم شنیده بودم به عنوان موسس و مدیر یکی از حوزه‌های علمیه مشهد موفق بودید حالا مشاهده کردم که نه تنها در پرورش انسانها که حفظ و پرورش نباتات و گیاهان و درختان نیز موفق هستید و این چه زیباست. من خودم چون دغدغه حفظ محیط زیست دارم و خیلی دوست دارم بدانم دین و دینداران با آموزه‌های خودشان چگونه به حفظ محیط  زیست می‌پردازند از این کار ایشان بسیارررر خرسند و شاد شدم.

کوتاه کنم سخن را، دیگر وقت خدا حافظی با حاج اقا رسیده بود. چند قدمی به سمت پله های خروجی بدرقه مان کرد.در این مسیر از گفته‌ی اخوی ارشدم یاد کردم که سالهایی در مشهد در پیش از انقلاب درس خوانده بود. او شاگرد مدرسه حاج آقا نبود اما خوب می‌شناختش . می‌گفت که ایه الله « از اوتاد است » . یعنی خیلی ادم بزرگ و مهم و در زمره انسان‌های معنوی و زاهدی است که وجودشان به هستی معنا می‌دهد و باعث دوام هستی است. به ایه الله گفتم که خیلی خرسندم که توانستم شما را  از نزدیک زیارت کنم و این فرصت خوب را بدست آوردم. تعریفی هم از ایشان کردم. سریع دعایی را خواند و گفت هر موقع از شما تعریف کردند این دعا را بخوانید. معنای دعایش این بود :

 خدایا من را ببخش اگر شایسته این تعریفها نیستم و مغفرتت را عطایم کن اگر با این تعریف ها دردلم شاد می‌شوم، خدایا کمکم کن همانی باشم که  اینان از روی حس ظن من را چنان می‌پندارند.  

 از پله‌های حیات بالا آمدم و سالن آن بنای سنتی را که بخش اندرونی ( زنانه ) و بیرونی ( مردانه ) را جدا می‌کرد، پشت سر گذاشتم و سر شار از حال و هوایی خوش، وارد کوچه دو متری قدیمی‌ شدم و به سمت حرم پیاده روی کردم. پسرم همچنان از آن حیاط با حیات و زیبایی‌های آن می گفت و من غرق در این اندیشه که آیا این ذهنیت زیبا از فضای منزل آیه الله که احتمالا در ذهن پسرم نقش بسته است، در بزرگسالی، آنگاه که خاطرات به محک خرد و عقل سنجیده می‌شود، می‌تواند تاب آورد و باور فرزندم را به عالمان دینی پاک و به سخنگویان عامل دین تقویت کند؟ خداکند چنین شود.