بوی خوش بهار نارنج

زمستان دیر کرد ! در حسرت نوشیدن یک قهوه داغ در محضر خدا
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٠
 

ابرها ، گاهی و فقط گاهی ، از بالای سرم عبور می کنند و کمتر از گاهی ، آبستن باران نشان میدهند. تا ابری  سیاه در آسمان ظاهر می شود، بغل می گشایم و روی خوش نشان می دهم تا شاید  بزاید و بچه هایش ، قطرات لطیف باران، را « چتر بسته » در آغوش بگیرم و  تا از پس لطافت و رحمت  باران ، باز « طور دیگر » به هستی بنگرم. اما دریغ که امسال در دیاری که « شهر مقدس» نام دارد ، آسمان دچار نازایی شده است .  طلب استسقاء فراوان است اما کسی را رمق و جرات انجام « نماز  » آن نیست . گاه احساس می کنم ابر نیز در غم نازایی  خویش نالان است  و  نا امید از اینکه از زمین « نفس گرم و  بخار پاکی » بر خیزد ،  دست نیاز به درگاه  ان « راز بزرگ » می برد و  زکریا وار از او می طلبد که  « رب لاتذرنی فردا و انت خیر الوارثین». چرا باران نمی آید، چرا از برف خبری نیست، چرا ؟ زمزمه شب و روزم شده است « خدایا خودت به ما رحم کن». 

زمستان دیر کرد،  خدایا چقدر دلشوره گرفتم. بهار بی زمستان ،  به سان نوزادی نارس خواهد بود. 

دی گذشت و بهمن به نیمه نزدیک می شود؛  زمستان دیر کرد ؛ نکند دیگه نیاد! چقدر دلم گرفنه است؛ بوی بارون  و سفیدی برف و شیشه های بخار کرده از سرما و چای داغ و یار غار ، نکند همه اش  امسال بر باد رود ؛ 

 

البته سراغ زمستان را در برخی جاها داده اند اما شنیده ها از توصیف حالش، شنیده های خوبی نیست؛ گفتند رمق ندارد، کم بار  است؛ سرما ندارد؛ درد زایمان سختی دارد  ؛ 

خدایا زمستان را برسان؛ دلمان برایش تنگ است. خدایا چترمان را کنار نهادیم ، بی واسطه با بارانت فرود آی،  بیا تا با هم قهوه ی داغ بنوشیم. ممنونتم  خدا؛ دلم بیادت « شکسته و شکفته»  می شود . به ذکر تو « وجلت قلوبهم » مصداق می یابد  و به یاد تو « تطمئن القلوب »  حقیقت میابد. 

خدایا باران رحمتت را برسان؛ آمین