بوی خوش بهار نارنج

مکتب انتقادی فرانکفورت ، دین و موعود گرایی یهودی (قسمت اول)
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۸
 

 

نگاهی به بنیاد‌های فکری – دینی  نسل نخست مکتب فرانکفورت[1]


 تعبیر اورشلیم، رم، آتن حکایت از تثلیث بنیاد‌های فکری و اعتقادی مکتب فرانکفورت دارد. اورشلیم نماد اعتقاد، رم نماد دانش ، آتن نماد مردم‌گرایی است. به تعبیری دیگر  آن سه یعنی دین، علم، سیاست و یا  مشروعیت، علمیت و جمهوریت . سه‌گانه‌ هایی که  آبشخور ابعاد فکری مکتب فرانکفورت است. در اینجا به یکی از آنها می‌پردازم؛  اورشلیم که یاد آور بازگشت به دورانی طلایی در سنت یهودی است. اورشلیم یعنی عنصر و بنیاد دینی مکتب فرانکفورت که اختصاصا در موعودگرایی یهودی ریشه دارد. شاید در ابتدا کمی شگفت انگیز باشد اما در ادامه تلاش می‌کنم این شگفتی را  پاسخ دهم.

برگردیم به قرن هجدهم میلادی ،  قرنی که آلبرت شوتزر در کتاب کلاسیک خود با عنوان  the Quest of the Historical Jesus  ( در جستجوی عیسای تاریخی ) از آن به قرنی که الهیات آلمانی در جایگاه بدا عظمتی قرار خواهد گرفت و به پدیده‌ی منحصر به فرد در حیات فکری و معنوی تبدیل  شد ، یاد می‌کند. امروز وقتی به آن قرن باز می‌نگریم  قرنی که  آنرا « قرن تندروی ها»  نیز ‌خوانده‌اند، می‌توانیم ادعا کنیم که آن قرن زمانی است که  تفکر یهودی به عنوان تنها پدیده‌ی اجتماعی و عقلانی در حال رخ نمایاندن است.  موعودگرایی سکولار، آخرالزمانی ( آپوکالیپتیک)،اتوپیایی و بدبینانه  متفکران یهودی ، معروف به نسل 1914 ، درس‌های  پر دردی از دوران تندروی‌ توده‌ای و فرهنگ توده‌ای  به ما یاد داد.

باید بنیاد این تفکر خلاق را در اندیشه‌ی نسل نخست مکتب فرانکفورت ، آنگاه که در قالب «موسسه‌ی تحقیقات اجتماعی»  ( Institute for Social Research(ISR) ) فعالیت می‌کرد یافت.در آثار متفکرانی یهودی مانند ماکس هورکهایمر، تئودور آدرنو، لئو لوئینثال، هربرت مارکوس، اریک فروم و برخی دیگر. این افراد به شدت تحت تاثیر آثار ارنست بلاخ، گئورک لوکاچ، فرانز روزنبرگ و مارتین بوبر یهودی بودند. این جریان پر هیجان قرن 20 که به  یهودیان  نسل 1914  معروف است و بطور خاص  در آلمان و بالاخص در شهر فرانکفورت و برلین مطرح بود باید با دقت جامعه شناختی تحلیل شود.

همگرایی یهودی در همان آغازین ایام صنعتی شدن، شهری شدن و سکولاریزه شدن به تندروانه ترین سطح خود رسید. گروهی از نسل جوانتر متفکران و روشنفکران یهودی سکولار همدیگر را یافتند و نوعی همگرایی در میان آنها پدید آمد و لذا به تبیین هرچه بیشتر این همگرایی و همفکری پرداختند. آنها ، همگی، خود را یهودیانی منزوی و به حاشیه رانده می‌دیدند. به رغم آنکه به آلمانی بودن خود اعتراف داشتند و آنرا هویت خود می‌دانستند اما باز مورد سوء ظن بودند. چرا که  « یک‌بار یهودی بودن یعنی برای همیشه یهودی ماندن». این یک قاعده و معیار ملی و مذهبی یهودی است.

اما دیری نپایید که پرده از روی این همگرایی کنار رفت .آنگاه که یک پیروزی بدتر از شکست، یک غوطه‌وری نامتقارن و یک‌جانبه به درون فرهنگ و تمدن رخ داد که همچنان هویت آنها را هویتی بریده از سنت که وجود آن دست کم می‌توانست موجب یک محیط فرهنگی و اخلاقی شود، تلقی  کرده  و خفیف می شمرد.

وعده‌های مدرنیته دچار وارفتگی شد. از نگاه اینان مدرنیته موجب بیگانگی، شی‌وارگی، بی‌ریشگی، کم‌مایگی، سطحی‌شدن ، بی‌معنایی، بیهودگی، و تخریب کیفیت برای رسیدن به کمیت بیشتر مانند توده‌ایی سازی سیاست، فرهنگ و غیره شده بود. بر همین اساس نقد و سنجشگری نظام سرمایه داری یا همان کاپیتالیسم و جامعه مدرن به طور کلی، شدت گرفت. این ، به گفته‌ی لوکاس، رمانتیسیسم ضد – سرمایه‌داری با پاسخ‌های دسته‌بندی شده‌ی سنتی به مدرنیزاسیون، منطبق و متناسب نبود.

بیشتر متفکران و روشنفکران یهودی این دوران به ارزش‌های نهضت روشنگری متعهد بودند. این تعهد از یک همگرایی ناقص و سردرگمی نسبت به سنت  ناشی شده بود که خود حاصل قرن‌ها سکولار سازی، ناهمگرایی، فراموشی و یاد-زدودگی دینی آنها بود. اینها، در عین حال سعی کردند به بهترین نحو نهضت روشنگری را از تاثیرات اکراهی سرمایه‌داری دور نگه دارند. از دل همین تنش دیالیکتیکی بود که یک گونه‌ی منحصر به فرد موعودگرایی یهودی به توسط همین یهودیان اروپای مرکزی و بویژه‌ یهودیان همگرای فرانکفورت شکل گرفت و یکی از پایه‌های تثلیث فکری، اعتقادی و سیاسی مکتب جامعه شناختی و فلسفی فرانکفورت گردید.

تا اینجا ، موعودگرایی یهودی یک نوع موعود گرایی خارج از قدرت تصمیم گیری، غیر اجباری و غیر متعین است.به بیان دیگر، این موعودگرایی، که اینک امکان پیشرفت و بهبود‌ آفرینی را مطرح می‌کند، آشکارا بدبینانه و منفعل است. با این وجود، جریانی انتظار‌الود و گوش به زنگ است.انتظار، آمادگی، بیداری  از یک سو و نیز انفعال عمیق، افتادگی و صبر در سوی دیگر، دو سمت افراطی و تفریطی موعودگرایی بودند که این رانده‌شدگان یهودی در میانه‌ی آن سرگردان بودند.

تثلیث چپ، مرکز گرا و محافظه کار حکایتی دیگر در مورد این متفکران یهودی است. پیوند دادن یکی از این مواضع سه گانه با یک دیدگاه فلسفی یا معرفت شناختی کار آسانی نیست. عناصر جریان موسوم به هستی شناسی محافظه کارانه و متافیزیکی در مقابل نقد و سنجشگری چپ گرا از نظام سرمایه‌داری قرار دارند.

سنخ شناسی موعودگرایی متفکران یهودی مکتب فرانکفورت

موعودگرایی این یهودیان آلمانی و اروپای مرکزی ، به لحاظ فلسفی و مفهومی ، از چهار عنصر تشکیل شده است که هر متفکری بر یکی از آنها تاکید فراوان‌تر می‌نهاد:

نخست: عنصر بارز این نوع موعودگرایی یهودی عنصر بازگشتی ( restorative element ) است.این رویکرد با خاطره و یادواره‌ به مثابه‌ی یک جنبه‌ی بنیادین عقلانیت رفتار می‌کند. این نوع موعود گرایی بر خلاف ایده‌ی اعاده‌ و بازگرداندن یک  عصر طلایی یا گذشته‌ی آرکادی( متعلق به آرکاد ؛ آرکادی ناحیه‌ای در یونان است. در اینجا کنایه از دوران تن دادن به  خوشی ‌ها و لذات ساده در زندگی  و با آرامش و سادگی زیستن است. }   در پی آن است که با توسل به قانونگذاری دوباره‌ی آموزه‌های پیامبرانه و آخرالزمانی ، گذشته ساده را بازگرداند.

دوم: این نوع موعودگرایی یهودی متفکران یهودی یک موعود گرایی اتوپیایی است. به این معنا که پروژ‌ه‌اش عصر نوینی است که با انباشت روزافزون پیشرفت‌ها، از طریق بهبود یافتگی کمّی حاصل نمی‌شود.این نوع اتوپیاگرایی بر خلاف اتوپیاگرایی نهضت روشنگری که آینده را فقط فعلیت یافتگی و تحقق اکنون می‌داند ، در پی یک اتوپیای حقیقی است، آرمان‌شهری که با هجوم به درون زنجیره‌ی تاریخی به توسط یک عامل و عنصر فرا – تاریخی رخ می دهد.هم سخن با بنجامین، از جامعه شناسان به نام،  می‌توانیم بگوییم که از نظر این رویکرد پیشرفت و ترقی یک فاجعه است و اتوپیا حرکتی ضد تاریخ.

سوم: سومین عنصر ، که پیش از این به آن اشاره‌ایی شد، قلمرو پپشگویانه (‌آپوکالیپتیک) یا پیامبرانه ی این موعودگرایی است. بازگرداندن کلیت یا به تعبیر عبری تیقون ( Tikkun)  از دست رفته و یورش ‌اتوپیا ، دو روی یک سکه اند که  فقط به صورت گسست رادیکال با  زمان حال قابل درک است. گذشته، یعنی گذشته‌ی سرشار از بی عدالتی ، نباید حتی در ظاهر با حال آشتی کند و آینده را نمی‌توان از وضعیت کنونی تصور کرد. آشتی جویی رادیکال و اتوپیا،  تنها بر این فرض گسست و ناامتدادی اکنون  با گذشته متکی است.

چهارم:  آخرین نوع موعودگرایی یهودی ، جمع شدن عناصر بازگشت، اتوپیا و پیشگویی در تصویری مبهم از یک نوع موعودگرایی است. این نوع موعودگرایی ، مهمتر از همه، شخصی شدنی نیست. شخص محور نیست. فراخواندن یا انتظار کشیدن مسیح نیست بلکه فراخواندن و تشخیص نیروها و عناصر مسیحایی است که در طول تاریخ تکه تکه شده و از هم پاشیدند.

مطالعه‌ی دقیق آثار اعضای« موسسه‌ی تحقیقات اجتماعی» و نیز آثار کسانی که با این موسسه‌ در ارتباط بودند، از دلشغولی عمیق و پایدار آنها نسبت به دین، الهیات، جامعه شناسی دین، فوق‌طبیعیات الهیاتی و تاریخ عقاید دینی  حکایت دارد.خود ماکس هورکهایمر یکسری مقالاتی به رشته ‌ی تحریر در‌آورد که در آنها موضوع دین ، اگر نگوییم محور اصلی، از موضوعات مهم و بسیار پررنگ است. بنابراین باید تصدیق کرد که نقد و سنجشگری دین که به توسط نسل نخست مکتب فرانکفورت صورت گرفته است به دلیل برخوردار بودن از ویژگی فرا – رشته‌ای یا فرا – قاعده‌مندی ، هنوز به درستی اجرایی نشده است. به بیان دیگر کار نسل نخست مکتب فرانکفورت در باب دین همچنان دست نیافتنی و مبهم است و این امر از آنجا ناشی شده است که نمی‌توان این نوع نگرش و نقد دین را در درون مرزهای رشته‌ی سنتی مطالعه‌ادیان یا به تعبیر امروزین دین پژوهی جای داد.

مطالعات نسل نخست مکتب فرانکفورت درطبقه‌ی مطالعات دین پژوهی ، جامعه شناسی دین و حتی فلسفه‌ی دین جای نمی‌گیرد. هم چنین نمی‌توان آنرا با الهیات کنار هم قرار داد . به دلیل همین انتقادات وابهاماتی که متوجه نظریه‌ی انتقادی بوده است این رویکرد را به واقع یک نوع الهیات نقاب دار خواندند. آنچه کار و آثار نسل نخست مکتب فرانکفورت یعنی اریک فروم، مارکوس و حتی لوئنتثال ، هورکهایمر و آدرنو را منحصر به فرد ساخته است دقیقا روشی است که آنها در پرداختن به مساله‌‌ی دین ، در پیش گرفتند. یعنی رویکرد و روش منحصر به فرد(   Sui Generis ). از نظر آنها دین را باید از منظر فلسفی، تاریخی، جامعه شناختی، روانشناختی و حتی متافیزیک و هستی شناسی بررسی کرد.

برای آنکه جنبه‌ی منحصر به فرد این نوع نقد و سنجشگری دین را  بیشتر  مشخص ساخته باشیم و هدف این نوشتار را تامین، کافی است که متمرکز شویم بر ارتباط میان ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو با موعودگرایی یهودی که پیش از این برخی مشخصه‌های آنرا بیان کردیم.

آنان در ، به گفته‌ی لوکاس،خدا ناباوری دینی ( Religious Atheism ) و یا ، به گفته‌ی شولم، سکولار یت غیر سکولار ، می‌خواهند به یهودی بودن و چالش‌های مدرنیته و نیز بحران مارکسیسم دهه‌های نخست قرن بیستم پاسخ دهند، این پاسخ و دغدغه را در انتقادهای معطوف به دین موجود در آثار تندروترین چهره‌های این دسته ، یعنی ارنست بلاخ، و صد البته والتر بنیامین می‌یابیم. اولی در پی اتوپیا است و چشم به آینده دارد و دومی از موعودگرایی نجات بخش سخن به میان می آورد.

ادامه دارد....



[1]  -  این نوشتار  مبتنی است بر برداشت و ترجمه‌ی آزاد مقدمه‌ی دو کتاب از یک نویسنده در باره مکتب فرانکفورت و هابر ماس که  این قلم  با افزودن نظر و برخی اضافات از جمله انتخاب  عنوان،  آنرا با این صورت در آورده است. 80 درصد مطلب نقل آزاد و در برخی مواقع نقل مستقیم آن دو کتاب است. بنابراین شاید بتوان این نوشتار را ، به گونه‌ایی معرفی کتاب در باب دیدگاه مکتب فرانکفورت  و یورگن هابرماس به حساب آورد. آن دو کتاب عبارتند از:

1- Mendieta,Eduardo, (ED) .Relidion and Rationality,Essays on Reason,God and Modernity, Polity Press in association with Blackwell Publication Ltd,2002.

2-  Mendieta, Eduardo,( ED) The Frankfort School on Religion, Key Writings by the Major Thinkers, Routledge, 2005.

ادواردو مندیَتا استادیار فلسفه‌ی در دانشگاه استونی بروک ( Stony Brook ) است. او نویسنده و سر ویراستار کتاب‌های متعددی است که از جمله می‌توان به ، علاوه بر دو کتاب مذکور  از موارد زیر نیز نام برد:

The Good Citizen and Liberation Theologies,

Postmodernity, and the Americas.