بوی خوش بهار نارنج

... الا یک از هزاران
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٥
 

از قم به سمت رودسر در گیلان حرکت کردیم. مسافران یک سمند سفید سه نفر بودند. باقر و خلیل و بهزاد. شب بود اما به صبح انجامید. نماز صبح را در لنگرود در امامزاده ای که در وسط خیابان دارای بارگاه است و به « سفید آستانه » معروف است، بجای آوردیم. اندکی قبل باران آمده بود . آتش گرمای تیرماه قم به طراوت هوای صبحگاهی پس از باران فرو خفت و خنکای صبح عبور ما از مسیر را دو چندان نشاط بخشید. همه جا سر سبز و با طراوت بود. روز جامه سفید می پوشید و گامهای آرام او ما را همراهی می کرد. هر چه به رودسر نزدیکر می شدیم، سفیدی پیراهن روز بیشتر نمایان میشد. قبل از رفتن به محل اقامت، مستفیم به سمت ساحل دریا راندم. سلامی به دریا کردم. همسفران اگر چه گیج خواب بودند اما طراوت صبحگاهی هوش و حواس آنها را زنده نگه داشته بود. به محل اقامت که سوئیتی خانگی مربوط به یکی از دوستان و بستگان آقا خلیل بود، رفتیم و بی معطلی تن خویش به رختخواب سپردیم و دل و دیده به خواب بردیم که نه دیده چیزی ببیند و نه دل از آن یاد کند که گفته شده « هر آنچه دیده بیند دل کند یاد » . دل و دیده در این سفر بسیار ماجرا دارند. واقعا هر چه دیده دید دل یادش کرد. 

حوالی ده صبح بعد از استراحتی حدود 4 ساعت و اندی ، از خواب برخاستیم. تک به تک دوش گرفتیم. بهزاد را البته خودم شستم. چای درست کردم. همسایه و صاحب سوئیت برای ما صبحانه بیاورد. بسیار چسبید. 

برای دیدن شهر رودسر و حوالی آن « دل و دیده » را زین کردیم و سوار ماشین شدیم. بعد از گشتی در شهر ، خلیل را در محله  قدیمی اش « کسگر محله » به فتح کاف  که به گفته خودش کاسه گر محله است ، پیاده کردیم. قصد داست بعد از دیدن مادر و خواهرش ، به روستای محل تولدش « دوستکوه» برود. جلو مغازه محل کار دامادش از ما جدا شد تا با ماشین داماد خود به سراغ کارهایی برود که این سفر بیشتر برای انجام آن بود و بعد تفریح. خلیل و ما ( من و پسرم) از هم جدا شدیم. 

به سمت شهر برگشتیم. برخی کوچه و خیابان ها را با ماشین گشتیم. هوا همچنان دلپذیر بود و گاه نم بارونی نیز بر شیشه های ماشین مینشست و موسیقی داخل ماشین که با صدای همخوانی بهزادم همراه بود را بیشتر شنیدنی می کرد و باز « دل و دیده » را درگیر میساخت. 

بعد از گشت در شهر ، به سمت ساحل حرکت کردیم. در مسیر دو نوشیدنی خریدیم و قرار گذاشتیم با پیاده روی در ساحل در هوای ابری پس از باران شبانه ، بنوشیم. ساحل که به منطقه حفاظت شده برای شنا یا « طرح » معروف بود ، چندان شلوغ نبود. قدم زدیم و عکس گرفتیم و فیلم کوتاه تهیه کردیم. باز « دل و دیده » درگیر زیبایی حال و خاطره های گذشته شدند و ما را وادشتند در « اینجا و اکنون » نیروی حال را تجربه کنیم که باز یادی از گذشته ها و خاطرات بکنیم و به گذشته نیز سفر نماییم. 

بعد از قدم زدن تصمیم گرفتیم تن به آب بزنیم. بعد از پوشش مناسب برای شنا، با پسر در آن هوای لطیف ابری به دریا زدیم. یکساعت به بازی در آب و موج سواری و موج بازی پرداختیم. بهزاد با عینک شنا به زیر آب میرفت و از هیجان مشاهده صدف( به قول ما شمالی ها گوش ماهی ) و شن های در حال حرکت زیر آب دریا ، به روی آب میآمد و برای پدر توصیف می کرد. « دل و دیده » اش در حال بود. چه لذت میبرد این ذهن تهی از خاطرات گذشته . اما پدر از دریا رفتن دوران بچگی تا کنار ساحل دریاری مدیترانه در دو سمت بارسلون اسپانیا و شهر بندری مومباسا در کنیا ، سواحل انگلیس و استرالیا و دوبی ...  در رفت و آمد ذهنی بود. از حال به گذشته و از حال به آینده میرفت. باز « دل و دیده » هر دو درگیر حال و گذشته بودند. 

از ظهر گذشته بود که از آب بیرون آمدیم. تلفن چند تماس ناتمام را نشان میداد. پیش از آنکه تماس بگیرم، زنگ خورد و آقا خلیل قنبری بود. استاد دانشگاه ادیان و مذاهب و یکی از نیکان عرصه علم و معرفت. نشانی داد که برای صرف ناهار به منزل خواهرش برویم. منزل خواهر ایشان در محله قدیمی خودشان بود . از ساحل رودسر تا آنجا چند کیلومتر راه بود اما مانند همه نقاط شمال چنان مناطق به هم پیوسته اند که فاصله ای میان رودسر و کسگر محله احساس نمیشه. قرار ماه ساحل این محله بود. به ساحل آنجا رفتیم. خلیل با ام وی ام سفید سر رسید و بعد از احوال پرسی و توضیحی کوتاه در باره ساحل آنجا ، ما را به رهروی خویش در مسیر رفتن به منزل خواهر، طلبید. ما بدنبالش راه افتادیم. به کوچه ای رسیدیم که سراسرش گلهایی بود که از روی دیوارهای خانه های آویران بود و جلوی خانه ها نیز گل کاری بود. جلو در خانه ای ایستادیم که گلهای خوش بو از سر در آن آویزان شده بود. اگر چه صاحبخانه اسمش را نمی دانست اما بعدا بهزاد به من گفت که اسم اون گل « لوندر » به فتح لام و واو  است. 

چه ناهار خوش مزه ای تهیه کرده بود آن خواهر مهربان. البته بعد از صرف چای و احوال پرسی با داماد و خواهر و خواهر زاده آقای قنبری و نیز از همه مهمتر هم صحبتی با مادر پیر و زحمت کش ایشان که بعد از فوت همسر و پدر بچه ها ، آستین همت بالا زد و 4 دختر و دو پسر را بزرگ کرد. گفتمش سلام مادر و با همان لهجه قشنگ شمالی پاسخم را داد. باز « دل و دیده » درگیر این ماجرا شدند و همینکه دیده ما مادری را دید ، دل یاد مادری کرد که دوسال قبل از دست داده بودمش. 

از این مادر پرسیدم « مادر خلیل را دوست داری » با لهجه شیرین و سرشار از احساس به آرامی گفت « خلیل م قلبه »  یعنی خلیل قلب من است. .... عجبا از مادرها . گفتمش چه قلبیست که در قم میتپد و شما اینجایید » سکوت کرد و گویی گفت « میان عاشق و معشوق رمزی است چه داند آنکه اشتر می چراند» . مادر یکی از زیباترین کلمات هستی است. در مادر دل و دیده جمع میشوند و تنها جایی است که دل و دیده در حال زندگی می کنند . 

ناهار را خوردیم و قصد سفر به مناطق ییلاقی کردیم. جایی به نام « سفید آب » که از مسیر معروف به « رحیم آباد » می گذشت. در این سفر معصومه خانم ، خواهر زاده آقا خلیل نیز دعوت ما را پذیرفت و همراه ما شد.  مسیری بسیار زیبا بود و حدود 40 کیلومتر در دل جنگل رفتیم. به جایی رسیدیم که گفته میشد اگر ادامه دهیم سر از قزوین در خواهیم آورد. هوا واقعا دلپذیر بود. ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار شدند که « دل و دیده » ما همچنان در میانه آینده و حال و گذشته به کلنجار مشغول باشند. در مسیر صحبت از عرفانهای نوظهور یا جنبش های نوپدید دینی شد و بطور خاص معصومه که دانشجوی ارشد هنر و معماری بود، از دیدگاهش در باره معنویت های جدید و دیدگاه اشو و تاثیرات یوگا سخن گفت. در دل جنگل توقف کردیم و باز بحث ادامه یافت. دیدگاه معصومه نمونه ای از نگاه جوانان این مرزبوم است که از ساختاری شدن ونهادینه شدگی دین گریزان هستند. یاد تعبیر مرحوم هیوستین اسمیت شدم که می گفت « درمان خوب است و مقبول همه اما هیچکس بیمارستان خوشش نمیاید. دانش خوب است و مطلوب اما هیچ کس از مدرسه و دانشگاه خوشش نمی اید. معنویت خوب است و مطلوب اما هیچ کس از معنویت در چهارچوب کلیسا و مناسک خاصش خوشش نمی اید. »  اینجا نیر به نحو دیگری محل نزاع دل و دیده بود ...  باز گشتیم. مسیر را طی کردیم. خلیل و خواهر زاده در منزل پیاده شدند و من وپسر به سوئیت رفتیم بعد از دوش گرفتن او مشغول مشاهده تلویزیون شد و من اندکی مطالعه کردم . اذان مغرب که شد ، نماز خواندم. خلیل با لوبیای داغ از منزل خواهر آمد. شام خوردیم . لوبیا یا روعن زیتون  و آب غوره. 

بعد از شام به ساحل رفتیم. جمعیت زیادی در سرتاسر خیابان کناره که نزدیک ساحل بود ، خانوادگی نشسته بودند و تفریح می کردند. به ساحل نزدیک شدیم. کف سفید موجها از دور مانند لامپ های مهتابی بزرگ بودند که به سمت ساحل می امد. دل و دیده باز درگیر شدند. بسیار حال خوشی بود و بسیار و بسیار ... اما داشتم. داشتم به این نتیجه میرسیدم که بیت بعدی شعر را به اجرا در آورد که می گفت « بسازم خنجری نیشش زفولاد  زنم بر دیده تا دل گردد آزاد » اما باز حس درونی مقاومت می کرد. .. 

ادامه دارد ...