بوی خوش بهار نارنج

... الا یک از هزاران 2
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٦
 

مقاومت حس درونی و نگرانی های بیرونی و نیز شعف و شادی ناشی از دیدنی ها ، سفر را به چالشی فلسفی رمانتیسیستی تبدیل کرده بود. زیبایی ساحل و هوای خنک شامگاهی آن در عمق نگاه دیده و دل ، وصف ناشدنی بود. در بخش قبل گفتم که تلاش داشتم « خنجری بسازم و بر دیده زنم تا دل گردد آزاد » اما حس درونی مقاومت می کرد. این مقاومت گذشته و حال و آینده در وجود انسان، امری بسیار سهمگین است؛ آدمها را در چالشی پایدار نگه میدارد و در نهایت فرسوده ساخته و از پای در میآورد. قبلا در پستی نوشته بودم که زیستن درحال را باید تجربه کرد. انسانی که در حال زیست نکند، در سیطره ذهن گذشته اندیش و آینده نگری خسته کننده در خواهد افتاد. بگذریم برگردیم منزل. 

ساحل را با ام وی ام آقای قنبری که البته همانطوری که قبلا گفتم ماشین شوهر خواهرش است ، به سمت سوئیت که در همان نزدیکی است،  ترک کردیم. حسین آقا صاحب آن خانه و سوئیت در منزل نیستند. او  با خانواده به مهمانی رفته است. در یکی دو مواجهه کوتاه، او  را مهربان و خوش برخورد، صاف و ساده یافتم. با آقای قنبری خدا حافظی می کنیم. پدر و پسر خسته ایم. بعد از مسواک ، تن خویش به رختخواب میسپاریم و در حالی که با هم کمی گفتگو می کنیم، بهترین کاری که «‌دل و دیده » را در آرامش قرار دهد را انجام میدهیم؛   یعنی خواب را تجربه می کنیم. 

با صدای زنگ هشدار یا همان آلارم گوشی موبایلم بیدار میشوم. ساعت 5 صبح است. پسر سر بر بالش پدر نهاده در خوابی عمیق است. بر میخیزم. به قصد تقرب به آن آفریننده‌ی رحمان و رحیم سوت و ساز نیایش و نماز بر پا میکنم. یعنی وضو می گیرم و سجاده پهن می کنم و  برای ناز هستی دست نیاز بالا میبرم و نماز به پا میدارم. ناز و نیاز و نماز ترکیبی دلپذیر است. گاهی هم راز و نیاز و نماز تعبیر میشود.   اندکی بعد به رسم عادت که از مرحوم پدر آموخته ام ، چای دم کردم. لیوانی برای خود میریزم و در حالی که کتابی را مطالعه می کنم ، چای را می نوشم. دل و دیده نیز بیدار شده اند. چالشی میان آنهاست. گوشی موبایل بر میدارم و به آقا خلیل قنبری پیامک می دهم که « سلام .بیا تا حرکت کنیم». پیامک من به ایشان مانند پیامک دیگرم بی جواب ماند. اما خلیل ساعتی بعد با آمدنش ، پاسخ پیامکم را حضوری داد اما آن پیامک دیگر هر گز پاسخی نیافت. 

حالا دیگر بهزاد از خواب بیدار شده بود. وسایل را جمع کردم و آماده حرکت شدیم. آقای قنبری که نسبتی با صاحبخانه دارد،  جهت خدا حافظی و تشکر به طبقه بالا میرود. نمی دانم پولی هم بابت سوئیت داده است یا خیر. هنوز چیزی به من نگفته است و منم البته به احترام ایشان چیزی از او نپرسیدم. البته بعید است پرداختی انجام شده باشد. 

بهزاد اندکی دلخور است که چرا باید زود برگردیم. دلش میخواهد بیشتر بماند. البته من نیز وقتی از سوئیت بیرون آمدم و نم نم بارون را دیدم و حال و هوای حین باران به سرم افتاد،از خود بیخود شدم و دلم میخواست بیشتر بمانم.  دیده و دل در چالشی سخت تر قرار گرفتند. اصولا باران در شمال لطافتی به طبیعت می بخشد که من وجد ناشی از آنرا که در وجودم حس می کنم ، هیچگاه نتوانستم بطور کامل توضیح دهم. به گفته شاعران و جوان تر ها « هوا دو نفره » شده بود. من و بهزاد هم البته دو نفره به حساب میآمدیم اما ظاهرا حس پدر و پسری غیر از آن حسی است که در درون عبارت « هوا دو نفره است» خوابیده است!‌عاشقان دانند. البته اگر همسر و دختر اینجا بودند، شاید بیشتر حس می کردم این حال و هوای خوش را. بگذریم. 

سمند سفید آماده جرکت است. دم در با صاحب سوئیت خدا حافظی می کنیم و به راه میافتیم. وای خدای بزرگ! وصف ناشدنی است! باران و طراوت ناشی از آن ؛ خیابان های خیس در تیرماه گیلان و آمد شد آدمیان و صدای عبور ماشین‌ها از روی خیابان خیس... . گاهی می گویم « هوا اروپایی شده بود»؛ بعنی سر سیزی و بارش  باران . بهزاد همچنان در خود فرو رفته است. من می دانم چشه. میخواشت آقای قنبری هماهنگ کند با دوستی که در کلاردشت است، تا به آنجا برویم. صبح که جشم باز کرد و آقای قنبری را در سوئیت دیده بود، یواشکی به من گفت « هماهنگ نکرد؟» منم برای آنکه بهش نشون بدم دیگه نباید پیگیر بشود ، بدون اینکه آقای قنبری متوجه شود ، با سردی گفتم « نه» . حالا در ماشین ظاهرا به این فکر می کند چرا باید زود برگردیم؟ ما که قرار بود جمعه برگردیم . بهزاد سفر تنهایی با من را خیلی دوست دارد. اهل سفر و گذران عمر در سفر است. یعنی میتواند انشالله مصداق درست « سیروا فی الارض » به معنای کسی که برای تامل و تفرج سفر می کند ، شود. به هوا و فضا بسیار علاقه مند است و انشالله به فضا سفر کند. 

برف پاک کن را کمتر به حرکت می آورم مبادا قطرات باران روی شیشه جلوی ماشین زود پاک شود. وجدی عجیب در وجودم  هست. دلم میخواست این وجد را با همه آنهایی که دوستشان دارم یا حتا ازشان بدم میآید ، شریک شوم. بخصوص با کسانی که با دیدن باران چنین وجدی را در دورن خویش حس می کنند. اما گاهی این امکان فراهم نمیشود که نمیشود. تقریبا از رودسر رد شده و در مسیر لنگرود بودیم که به ذهنم رسید به خاطر دل خودم و دل بهزاد، به حای بازگشت از  جاده ای که آمده بودیم بهتر است از مسیر رامسر و چالوس و کرج و تهران برویم که هم بهزاد کمی راضی تر شود و هم خودمان «دل و دیده» مان را سیر کنیم.

یکی از خواهرهای  آقای قنبری در لنگرود زندگی می کند. او موفق به دیدارش نشده بود و قصد داشت با تلفن خدا حافظی کند. گفتمش نه میرویم لنگرود و تو به دیدار خواهر برو و بعد بر میگردیم و از مسیر رامسر میرویم. موافقت کرد. وقتی به بهزاد گفتم، بسیار خوشحال شد. حالا باران کمی بیشتر شده بود. هوا به قول بچه ها « عاشق کش » شده بود. هر وقت حال خوشی به من در هر جای دنیا دست میدهد به فکر عزیزانی میافتم که خاطرات خوشی از ایشان دارم. در یک لحظه همه از جلوی روی من رد شدند. از خانم و دختر تا دیگران و همکاران و همراهان سالیان دور و دراز.

خلیل از دیدار خواهر بازگشت. خوشحال است. برادر و همه سه خواهر دیگر را دیده بود اما این خواهر ارشد را ندیده بود. اینک اما این نیز انجام شد. آقای قنبری سالهاست که از این دیار سبز کوچ کرد و در قم ساکن است. او دو فرزند که دو قلو هستند دارد.  علی(‌اصغر )  و  ( علی ) رضا  که خودشان علی و رضا صدایشان می‌کنند. شاید بدانم که در این هوا در دلش چه می گذرد. حسرت اینکه کاش بچه ها اینجا بودند. منم البته بدون اینکه به روی او بیاورم، در درون این حس را داشتم که باید مراقب باشم خوشیهای من که با پسر همراه هستم و همسر و دخترم هم در منزل احساس راحت تری دارند ،  با احساس درونی او که احتمالا در اوج وجد و لذت از این هوا  به فکر دو فرزند می افتد ، در تعارض نیافتد. همیشه درگیرهای ذهنی من این بوده است.که مراعات حال دیگران را بکنم. ولو به خلاف میل خودم یا اطرافیانم باشد. برای نمونه ،  یا آنکه از ابتدای سفر قرار بود صیح جمعه بازگردیم اما چون احساس کردم حالا که کار آقای قنبری تمام شد، نباید به خاطر ما بماند ، بار بستم و سفر بازگشت آغاز کردم. سکوت آقای قنبری نیز حاکی از رضایت اوست که زودتر برگردد! 

از لنگرود دور میزنم و به  سمت رامسر حرکت می کنیم.  دوباره از رودسر و محله آقای قنبری می گذریم. بعد از طی مسافتی به رامسر میرسیم... رامسر ... 

ادامه دارد