بوی خوش بهار نارنج

... الا یک از هزاران 3
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٧
 

رامسر شهر زیبایی است. یک سوی آن دریا و سوی دیگرش جنگل سرسبز. ساخت شهری آن هم ظاهرا متاثر از توسعه زمان پهلوی اول و دوم است. گفته میشود محمد رضا شاه یک کاخ در این شهر داشته است که اینک «‌کاخ موزه » است . آقای قنبری نقل می کند که یکی می گفت این کاخ الان شبیه انباری خانه‌های برخی مردم عادی است که بعد از انقلاب کوخ نشینان علیه آن کاخ نشین، در ایران ساخته میشوند. در مسیر نون و پنیر می خریم تا صبحانه بخوریم. من اما همچنان میرانم و هنوز جای نمی یابم که بایستم تا غذا بخوریم. تابلو نشتارود و عباس آباد و چالوس را نشان میدهد. نشتارود را رد کردیم و در گوشه ای ایستادیم  تا صبحانه بخوریم. صدای جیرجیرک همه جا را پر کرده است. آقای قنبری بارها گفت « زلزله» اما من تکانه ای احساس نکردم. از او پرسیدم زلزله را چطور حس می کنی که من تمی فهمم. گفت اینها این زلزله صدا دارد تکانه ندارد. گفت ما به جیرحیرک می گوییم زلزله. نمی دانم همه‌ی گیلانی ها این اسم را برای جیرجیرک تابستانی بکار می برند یا این آقای رودسری کسگر محلی دوستکوهی. من هم گفتم ما به اینها می گوییم « جیرجیرانی». یادم می‌اید دوران بچه گی برای شنا در رود خانه رویروی منزل ما در روستای دارابکلای ساری ، منتظر صدای این موجود پر سر و صدای بی آزار (‌مصداق از آن مترس که های و هوی دارد؛ از آن بترس که سر به توی دارد) می بودم. چون پدر صدای آن موجود را نشانه گرم شدن هوا و زمان شنا می دانست. البته همه بچه آزاد و رها هر زمان که می خواستند شنا می کردند اما من از ترس پدر صبر می کردم تا جیر جیرک به صدا در آید. با خوشحالی میرفتم سراغ پدر که بابا صدای جیرجیرانی در آمده است برم شنا. تازه بعد از تحقق این شرط هم اجازه شنای بسیار محدود میداد. بگذریم 

همراه صدای « زلزله از یک سو و رفت و آمد ماشین‌ها در سوی دیگر، میانه راه نشتارود عباس آباد در کنار جاده به خوردن صبحانه مشغول شدیم. نون تافتون سنتی با پنیر خامه ای و چایی. خیلی چسبید. نام عباس آباد از ذهنم عبور کرد و شنیده بودم از جنگل عباس آباد به سمت کلاردشت راه جتگلی زیبایی هست. برای رضای دل بهزادم و به رغم آنکه انتظار داشتم آقای قنبری هماهنگ میکرد  موبایلم را برداشتم و به دوستی که در اونجا منزلی ساخته است ، زنگ زدم.  عدم تمایلم به سفر به کلاردشت که به رغم همه تعریف ها، از آنجا چندان خوشم نمی‌اید،‌همچنان که مویایلم در دستم هست، بر من فشار میآورد. گوشی چند زنگ میخورد کسی پاسخ نمیگوید. قصد قطع کردن و انصراف داشتم که در آخرین لحظه دوستمان گفت الو ، سلام. سر سخن باز شد و بی مقدمه گفتم سلام پس کجایی؟ بساط کباب بر پاست داریم میاییم!‌تعجب کرد. گفت کلاردشتم. در خدمتیم. حین صحبت با موبایل جشمم به بهزاد و آقای قنبری افتاد و رضایت را در چهره هر دو دیدم و قرار را قطعی کردم. گفتیم نمی دانیم عباس آباد را رد کردیم یا نه . نشانی را پرسید و گفت نه رد نکردید و چند کیلومتر جلو تر می توانید به سمت جاده عباس آباد به کلار دشت بپیچید. ...

جاده عباس آباد به کلار دشت واقعا که زیباست. هوای باروانی طراوتی دیگر به آن بخشید. مسیر سر بالایی از لابلای درختان که در برخی جاها شبیه تونل درختی شده است را طی می کنیم. همه مان به وجد آمدیم. آقای قنبری از وجد شروع به عکس گرفتن با موبایلم می کند چون گوشی خودش از این قدیمی هاست که اندازه یک کف دست بود و سیاه و سفید ... دیگه خیلی قدیمی . البته نوکیا. همه شادیم . وای که باز « دل و دیده »‌. هر آنچه دیده میبیند، دل می کند یاد. ... 

جاده زیبای عباس آباد را پشت سر می گذاریم و به کلار دشت میرسیم. زنگ می زنیم. نشانی میدهد. کردیچال. نشانی دقیق تر نمی دهم مبادا همه خوانندگان عزم منزل آن دوستمان بکنند و خلوتی را که بر گزید به جلوت تبدیل کنند. نشانی اش به سمت بالاست. بالا بالا بالاتر  هر چه بالاتر بهتر. هوای بارانی و مه الود. خیابان های خیس. هوای حین و پس از باران ... همه چیز برای یک واقعه خوش آماده است. « ساعت خوش» کلاردشت. این دومین بار است که به کلاردشت میآیم. بار قبل چند سال قبل بود همراه با خانواده. برای آقای قنبری این نخستین بار است. 

به جایی میرویم که بخش عمده ای ار کلاردشت دیگر از آن بالا پیداست. منزل دوستمان آقای موسوی نژاد. ماشین را دم در پارک می کنیم و به همراه لبخند او و عرفان پسرش وارد منزل میشویم. لبخند میزبان برای مهمانی که از قبل دو دل بود که برود منزلش یا نه خیلی ارزشمند است. بهزاد هم خیلی خوشحال است. خوشحالی پسرم را بر محاسبات خودم که مثلا نیابد میرفتم و مزاحمت است و امور دیگر، ترجیح دادم. همسرش در راهروی طبقه دوم ساختمان با خوشرویی به ما خوش آمد گفت. بیشتر راضی شدم . مستقیم به روی تراس روبرویی رفتیم که شاید جند صد متر از سطح زمین ها و خانه ای پایین دستی بالاتر است. از آن بالا به گستره‌ی زیبایی از دشت و کوه و خانه و کاشانه و زمین و ملک و جاده که در زیر باران و مه زیبایی خاصی داشت نگاه کردیم. وجد وصف ناپذیری دارد . « دل و دیده » در کلنجارند باز. 

ادامه دارد