بوی خوش بهار نارنج

... الا یک از هزاران 4
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢۸
 

کلاردشت و روستاهای آن در منطقه ای میانه کرج و مازندران واقع شده است. مسیرهای منتهی به آن جا را که من میشناسم عبارتند از  عباس آباد - کلاردشت ،‌چالوس- مرزن آباد  کلار دشت و کرج- مرزن آباد - کلار دشت. هوای خنک و البته غیر رطوبتی و غیر شرجی کلار است که خیلی ها را جذب خودش کرده است.

این آقای دکتر موسوی نژاد ، دوست و همکار ما در دانشگاه ادیان و مذاهب است. از اعضای هیات علمی گروه تاریخ تشیع دانشکده شیعه شناسی است. حوزه تخصصی اصلی اش که به آن «‌دل و دیده » باخته است، زیدیه است. فرقه‌ای از شیعیان که به گفته خودش روزگاری کلاردشت یکی از مهمترین قلمروهای حکومتی آنها در طبرستان (‌مازندران )بوده است. اوتمامی مناطق شمال را در جستجو برای یافتن شواهد و آثار تاریخی حکومت زیدیه در ایران ، تفحص کرد. شاید بتوان گفت همه بقعه ها و بارگاهای معروف و نیمه معروف و حتا نه چندان شناخته شده معروف به « امامزاده» در مناطق مازندران و گیلان را شناسایی کرده است. حالا اینجا از بالای تراس خانه اش که خود در ارتفاع ساخته شده است، به گونه‌ای به مناطق پایین دستی نگاه میکند که گویی خود حاکم زیدی این منطقه است!

منزل دوستمان سه طبقه است. طبقه سومش از پشت با کوچه ای که دروازه ورودی شان قرار دارد و ما ماشین را در آنجا پارک کردیم، هم سطح است. اما از روبرو ساختمان حدود بیست متر ارتفاع دارد. حالا لابد تصور می کنید که خانه در بدنه تپه ساخته شده است. وارد که میشویم طبقه سوم است که هنوز کامل نشده است. شاید بهتر باشد طبقه اول بنامیم. چند پله به سمت پایین میرویم به طبقه دوم میرسیم. اگر طبقه سوم را اول فرض کنیم ، باید بگویم که معمولا از پله ها بالا میروند تا به طبقه دوم برسند اما ما اینجا به سمت پایین رفتیم تا به دوم برسیم. طبقه دوم خیلی شیک و تمیز است. بعد از دقایقی چای را در تراس روبه گستره پهنی که منطفه وسیعی در چشم انداز است ، در حالی که باران میبارد مینوشیم. سید علی از خصوصیات منزل و منطقه می گوید. 

دودی که از طبقه ی پایین تر به بالا می‌امد ما و صاحبخانه را به سمت طبقه پایین کشاند. بله آتش ذغال بود در محل تهیه کباب. سیخ های جوجه و گوجه نیز ، در امان از حمله گربه همچنان آنجا بود. آتش را قوی تر کردیم. سیخ های کباب روی آن . سخن از هر دری است. عکس می گیرد و به گروه اساتید دانشگاه در تلگرام میفرستد. باران همچنان میبارد. 22 تیرماه بارانی و خنک. به هر شکلی بود، با همت همه (‌خلیل و باقر و علی و عرفان و بهزاد )‌و سرک کشیدن گاه و بی گاه همسر صاحبخانه از روی تراس بالایی ، کباب آماده شد. دعوت شدیم به تراس طبقه دوم. برنج و ماست و سیر ترشی و زیتون و جوجه کباب.... دست مریزاد خوش مزه بود. 

بعد از ناهار به تراس طبقه اول آمدیم همراه با حالی به حالی شدن هوا ما نیز از هر دری سخنی گفتیم. چای دم کرده در اتاق با همه خوبی اش اما در آن هوا چندان نچسبید. آتش هیزمی افروختیم وکتری سیاه شده از دود را پر آب نمودیم و بر آن نهادیم. چای دود خورده چوپانی به تعبیر ما شمالی ها درست کردیم و همراه با گپ و گفت نوشیدیم. بهزاد من و آقا عرفان هم بازی کامپیوتری انجام دادند و هم در درون هال طبقه اول توپ بازی کردند و از همه مهمتر آتش بازی ابتکاری انجام دادند. هر دو گویی حس خوبی داشته اند. خیلی به همه خوش گذشت. حوالی ساعت شش عصر است . گفتم تا اندکی از روز مانده است، در آن هوای بارانی مه گرفته بهتر است بخشی از راه را به سمت کرج طی کنیم تا از مسیر های سخت اما زیبای جاده چالوس هم در روشناسی روز لذت ببریم و هم از آن عبور کرده باشیم. 

از میزبان (‌اقا عرفان و سید علی و همسر ایشان که با خوش رویی تمام ما را پذیرفتند و اینک با خوش رویی و البته اصرار بر شب مانی بدرقه می کنند، خدا حافظی می کنیم. سمند سفید بار دیگر با سه سر نشینن به راه افتاد. کلاردشت را به سمت مرزن آباد در هوای حین باران طی می کنیم. « دیده و دل » همچنان در یک کلنجار. باران شدیدی در 15 کیلومتری کرج است. رعد وبرق و جرکت کند ماشینها چنین نشان میداد. بعد از یک ساعت تاخیر ترافیکی وقتی به کرج رسیدیم و خیابانهای محل عبورمان را پر از آب دیدیم ، دریافتیم که باز باران آمد و یک شهر در بحران شد. به هر حال تا نزدیکی مرقد امام خمینی هنوز قطراتی از باران ما را همراهی میکرد. نماز خانه ابتدای عوارضی تهران قم توقف کردیم. بعد از 5 ساعت رانندگی بی وقفه احساس میکنم خسته ام. نماز می خوانیم و چای می نوشیم . آقای قنبری به سمت قم می راند و من در کنارش استراحت می کنم. موبایلم را برای آخرین بار چک می کنم و «‌دل » را  از یاد آنچه «‌دیده » دیده بود و می بیند ، رها ساختم. بهزاد عزیزم در صندلی عقب دل و دیده به خواب برده است . پدر اما به گفتگوی گاه و بی گاه با آقای قنبری مسیر را طی می کند. آقای قنبری دم در خانه اش پیاده میشود. به سمت منزل میرانم. ساعت 1:30 بامداد . بهزاد مستقیم به رختخواب میرود. من بدون اینکه خواب دیگر اعضای خانه را بزدایم، دوش می گیرم و در هال رختخواب پهن می کنم و دراز می کشم. سر درد سنگینی دارم. تا 5 صبح بیدارم. سردرد امانم را بریده است.. چای درست می کنم. همراه با یک قرص استامینوفن کدئین می خورم و دراز می کشم... بیدار که میشوم، سرم بهتر است و الحمدلله دیگر نه سر درد دارم و نه « درد سر » نزاع « دل و دیده » . مسافرت فعلا تمام است. آخر هفته همراه با خانواده میرم سمت روستای خودمان ... شاید هم آنها رفتند و من برای انجام امور دانشگاه یک هفته ای را تنها بودم ... تمام 

 

یک مطلب که دیگر گزارش نیست  و بلکه یک نظر است 

در راه بازگشت از کلاردشت و نیز الان که این اخرین مطلب را نوشتم ،‌با  خود می اندیشم که یعنی چه آدمها از دور و نزدیک رفتند کلاردشت یا هر جای دیگری از خطه شمال با توانایی مالی که داشتند خانه های لوکس و خوب ساختند و بدور ازساکنان بومی اوقاتی از سال را به تفریح سر می کنند. باز با خود اندیشیدم سید علی برای فرار از خود است که آنجا آمده است و الا روحیه او و تبار او این گوشه نشینی بورژوایی و خرده بورژوایی یا زیست همچون «‌مرفه بی درد » را بر نمی تابد. البته او که منزلش و مرامش هنوز همان ساده و ساده زیستی است. اما به هر حال قضاوت کلی من در باره کلاردشت این است که آدمهایی آمدند در اینجا که:

بجای آنکه «با طبیعت» زندگی کنند صرفا «در طبیعت » زندگی می کنند.

رودسر و روستاهای آن و مردمان آن و مناطق دیگر شمال که مردم در آن « با طبیعت زندگی می کنند و زیبایی برای آنها با کار و تلاش و معاش در هم آمیخته است از نظر من زیباتر از کلاردشت زیبا اما « بی روح » است.