بوی خوش بهار نارنج

باران ، سایه و فریاد سکوت
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤
 

امروز را با طراوت وصف ناشدنی باران سپری کردم. این بار  تنها من نبودم که در سابه بود، ابرهای باران زا چنان چلوی تابش خورشید را گرفته بودند که گویی همه در سایه بودند.سایه‌ای که بارش باران در تیرماه آنرا متفاوت ساخته بود. شمال امروز هوای تازه داشت و امشب هنوز اثار آن طراوت باقی است . همیشه باران را دوست داشتم. هوای بارانی حسی شگفت آنگیز در من پدید می آورد که اوج آن حس عشق است. اما من دیگر مرده ایی بیش نیستم، حیات می جویم اما علاقه ایی به آن ندارم، برای دیگران زندگی می کنم. بودن برای دیگران شاید به زعم برخی بودن و زیستن باشد اما دل تنها و غریب من بهانه ها دارد و در کشاکش آمال و آرزوها در این گوشه ی تنهایی در حال مردن است و هرگز بر پیکر ریش شده ی جان ، که شلاق زمخت کج فهمی ها و ناشکیبی های خدایگان زمین بر آن وارد ساخته است، بنای جدید گلستان عشق و محبت و دوستی و صفا را بر پا نمی سازد. من به قیچی زمخت باغبان بی احساس انسانیت که خود را متولی حفظ و حراست گل ها می داند چنان هرس شدم که گویی هدف خشکاندن بود نه آراستن و پیرایش. من بر گفتار شتاب و عتاب آلود این به اصطلاح باغبانان اشکها روان ساختم و هستی خویش با خدا معامله کردم و خود را در این معامله پر آشوب و اشک ذره ای به حساب آوردم که در میان همه هیچ باشد و به چشم نیاید. اما می دانم که انها نه به آن جسم بی جان و نه به این ذره ی گمنام رحم نخواهند کرد. این به اصطلاح باغبانان از خدا هم مهربان ترند، می خواهند سر به تن من نباشد!.

فریاد بر نمی آورم چرا که بهترین فریاد سکوت است و بهترین محافظ گمنامی. من جزیره ایی خواهم شد محصور در میان دریای آب شور مزه که کسی را توان دستیازی به آن نباشد. جزیره ای تشنه ی محبت که سواحل آن چونان لب های تفتیده ای است که به هر موج آب شورمزه  تشنگی اش فزونی می یابد اما باز دم بر نمی آورد . من از کسی تقاضای آب شیرین حیات ندارم . من مرگ و نیستی را بر زانو زدن و تمنا ترجیح می دهم.من مرده ای بیش نیستم اما مرگ من نیستی نیست حیاتی دوباره است، باز تولدی بهتر از قبل. پاییز 1384