بوی خوش بهار نارنج

دعای عرفه در بهشت
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥
 

به زبان سعدی می‌گوییم که : منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و  شکر اندرش مزید نعمت /هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر آید مفرح ذات / پس در هر نفسی دو نعمت موجود و هر نعمتی را شکری واجب/

خدایا شکرت و هزاران بار شکرت و ملیون‌ها بار سپاس. می‌دانم  باز هم کم است و من را توان شکر نعمت‌های تو نیست.

دوش وقت سحر از خواب بیدار شدمی و وضو ساختمی و به قصد قربت ، پیش از اذان صبح به طریقی راهی شدمی که انتهای آن آسودن در بهشت بودی؛ یعنی زیر پای مادر. ‌آری سحرگاهان که موذن هنوز در خواب بودی و بانگ خروسی هم به گوش نمی‌رسیدی به سمت دیار پدری رهسپار شدمی. ترنم باران سحرگاهان احساس خوش رفتن به دیدار مادر را با حال و هوای عشق در آمیخت و صدای فطرات باران بر سقف ماشین و به شیشه‌ماشین مجال اندیشیدن را از من ربود و احساسم را بیشتر و بیشتر بر انگیخت تا جایی که فریاد درونم  بر دوش قاصدک سوار شدی و سحر خوان در کوی و برزن مسیر، آهنگ خوش «برخیز و دهل میزن »سرداد .  آری عید بود ، عید عرفه، روز عرفه، روزی که فردا عید قربان است. عرفه هم عید عبادت است، دعای عرفه امام حسین در این روز بهترین هم سختی با خدا است.

من اما در ذهن خود این را داشتم که اگر بزرگان ما گفته اند که بهشت زیر پای مادران است چرا در این روز در بهشت نباشم و در زیر پای مادر دعای عرفه نسرایم. سرخوش از این خیال و سرخوشتر از حس زیبای مسافرت در سحرگاهان که برای من همیشه دلپذیر و جذاب است، صدای اذان موذن را از رادیوی روشن داخل ماشنیم به جان شنیدم.  و اینجا ورودی تهران بود . به مسجدی در همانجا رفتم و نماز صبح را بجا آوردم و بار دیگر سوار بر ماشین به قصد بخش شمالی ایران تهران را پشت سر نهادم. هوا هنوز تاریک است و باران می‌بارد و من سرمست حس و حال خوشی هستم که معمولا سفر به دیار م به دستم می دهد و این بار گویا عواملی دیگر آنرا شدت بخشیده بود.! هوا به شدت دلپذیر بود و با موسیقی داخل ماشینم انطباق زیادی داشت. به حوالی دماوند که رسیدم هوا روشن شد و صبحی بسیار زیبا را شاهد بودم. بی وقفه به رانندگی ام ادامه دادم  از شهرهای فیروزکوه، پل سفید ، زیراب، قایم شهر و ساری گذشتم. هوا همچنان بارانی بود و من همچنان سرمست  از این هوا و اینکه در این پر از اسرار و شگفتی و مسیری که حس بهشت در خود داشت، در حال رانندگی بودم.

حوالی ساعت ده صبح مسافت حدود 450کیلومتری را به پایان رساندم و به منزل مادر رسیدم. خانه‌ای قدیمی و کهنه اما سرشار از خاطره های تلخ و شیرین. مستقیم به اتاق مادر می‌روم. پیرزن با صفا و این استاد قرآنِ کهنسال روی تخت چوبی‌اش دراز کشیده است، نزدیک می‌شوم . چشم‌هایش بسته است. بوسه‌ای بر گونه‌های چروک افتاده اش می‌نهم؛ چشم می‌گشاید و با اندکی فاصله می‌گوید « پسر جان  ته هستی، بمومیی( = پسر جان تویی؟ آمدی؟ ) محکم بغلم می‌کند و من هم مانند کودکی خود را در آغوشش قرار می‌دهم و اینجا گویی محل تلافی دنیا و بهشت بود. حسی غریب دارم. حسی که همیشه وقتی مادر را در آغوش میگیرم به من دست می‌دهد. مادر 82 سال دارد و این فرزند که آخرین فرزند اوست 42 سال. پدر را 5 سال قبل از دست دادم و اینک مادر گرما بخش وجودم است. خواهر‌های مقیم روستا و آن خواهری که در شهر زندگی می‌کند ( یعنی مادر ملیحه فضلی قهرمان ووشو جهان در جام جهانی کانادا و ترکیه ) حسابی در رسیدگی به مادر سنگ تمام می‌گذارند. تمیز و مرتب و سر حال است و اگر اندکی فراموشی و اندکی آشفتگی روان نبود، می‌گفتم که خواهرهای عزیز به حق او را سرزنده نگه می‌دارند. دادش سختی دیده و زجر کشیده‌ام آقا حیدر که در جوار مادر مقیم است با آنکه خود از بیماری ناشی از خدمت در سپاه و جنگ رنج می‌برد و با کفاشی و چارو بافی امرار معاش می‌کند، خود و بچه‌هایش لحظه‌ای از مادر غافل نیستند. من که به اتقاق دو برادر دیگر در شهری دور ساکن هستم هر سه هفته سری به این دیار می زنم. برادر ارشدمان مفسر قرآن است . او که خود پا به سن نهاده است نیز گاهی همین مسافت را طی می‌کند تا مادر را زیارت کند و مقید است هر هفته به او زنگ بزند. آن دیگر برادر آنقدر مشغول خدمت به « نظام» و فرزندان در حال تحصیل است که فرصت نمی‌کند سراغی از مادر بگیرد اما قلم خیلی روان و خوبی دارد و برای پدرم و عمه‌ام بعد از مرگ متن زیبایی نوشت . احتمالا روزی فرصت خواهد کرد که این  چنین متنی برای مادر « از دست رفته » بنویسد و همه را منقلب سازد. به هر حال خدا هر کسی را به کاری وا داشته است. ما توفیق خدمت به این « نظام » را نداریم واسه همین قسمت من شد خدمت گزار مادر و خانواده باشم و از این بابت خدا را شاکرم و می دانم که از شکر این فرصت عظیمی که در این دوران وانفسا به من ارزانی داشت؛ قاصرم.

بگذریم . امروز عصر دعای عرفه را پای تخت خواب مادر و زیر پای وی و به همراه دو خواهر و برادر و برادر زاده بدون هر گونه حاشیه و هرز گویی و گزافی‌گویی‌های رایج خواندم. مادر خرسند از این کارم برای من دعا کرد و صورتم را بوسید. همین من را بس که موفق شدم در روز عرفه دعای عرفه امام عزیزم حسین‌بن علی را در بهشت زیرپای مادر قرائت کنم..

اینک در هنگام شب  من و مادر در اتاق تنها هستیم و به خواهری که نوبتش بود در کنار مادر باشد استراحت دادم تا خودم پای تخت خواب مادر باشم و از اومراقبت کنم. ای خدا تو را شکر می کنم که من را در روز عرفه و در این شب عید قربان و احتمالا فردا  موفق گرداندی که در خدمت مادر باشم. البته من این را مدیون همسری وفادار و دختری مهربان و پسرک عزیزی هستم که اینک دوری من را تحمل می کنند.

نمی‌دونم تا حالا در اتاقی که سقف حلبی داشته باشد در یک شب بارانی خوابدید یا خیر. من اینک در چینین موقعیتی هستم. باران می‌بارد و می خورد بر بام خونه. همه ما این شعر را بلدیم که می‌گوید: باز باران ، با ترانه می خورد بر بام خانه. این بام خانه اینجا معنا دارد . چنین خانه‌ای قدیمی مثل خانه پدری من که همین جا بزرگ شدم. صدای شرشر باران که از روی سقف شیرونی به زمین می‌رسد زیباست. البته همیشه به همین زیبایی نیست . گاهی که باران و باد با هم باشد صدای سقف حلبی چنان ترسناک می‌شود که هر کسی را توان تحمل آن نیست. من خاطرات تلخ و شیرینی از شبهای بارانی در همین اتاق‌های دارای شیرونی دارم.

اینک ساعت 00:47 بامداد 16 آبان ماه مصادف با دهم ذی الحجه عید سعید قربان است. صبح که آفتاب طلوع کند بسیاری در روستای ما گوسفند قربانی می‌کنند. من نیز بار دیگر این روز را به همه شما خوانندگان محترمم تبریک می‌گویم. سخن به درازا کشید. تمام.