بوی خوش بهار نارنج

یک آهنگ یک خاطره و یک نتیجه‌ی اخلاقی!!
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩
 

یکم: خاطرات و لحظات خاصی از دوران زندگی، برخی چیزها را در زندگی ماندگار می‌سازد. البته آدم‌های درون‌گرا و عاطفی مثل من بیشتر از این امر تحت تاثیر واقع می‌شوند. برای نمونه مرحوم غلامحسین بنان، استاد آواز ایران با صدای مخملین خود آهنگی را به یادگار گذاشته است که نام آن «‌الهه ناز» است. این آهنگ را خوانندگان دیگری نیز خوانده‌اند که در میان آنها، آن خوانند معروف اصفهانی مقیم امریکا  است با صدای خوش و محزونی خوانده است. این بازخوانی اگر چه زیباست اما آن صدای دلنشین بنان کجا و این بازخوانی‌ها کجا. از دیر باز با این آهنگ بسیار زیبا حس و حال خوشی به من دست می‌دهد. فکر می‌کنم هر کسی با اندکی احساس و غم فراغ و درد اشتیاق آنرا گوش کند ، در مدت زمانی کوتاه  با این آهنگ به درازی همه خاطرات تلخ و شیرینش سفر خواهد کرد.

دوم: امروز را به درخواست دکتر موحدی استاد مشاورم به تهران رفتم. او هفته‌ی گذشته از من خواست برای دوکلاس درس جامعه شناسی دین که در مقطع فوق لیسانس جامعه شناسی برگزار می‌شود، جلسه‌ی در باره پدیده ی جنبش‌های نوپدید دینی » یا  عرفان‌های نوظهور برگزار کنم. صبح زیر باران پاییزی روانه تهران شدم. سوار اتوبوسی شدم که شب قبل از اهواز به مقصد تهران حرکت کرده بود. چهره خسته و خمار مسافران نشاط صبحگاهی‌ام را از من نزدود. تا تهران هوا بارانی و در برخی مناطق اتوبان مه‌آلود بود. ترمینال جنوب که رسیدیم ، احساس کردم  جنوب تهران نیز با بارش باران ،هوای دلپذیری یافته است. به طرف ایستگاه مترو ،بدون چتر ، حرکت کردم. بعد از صف طولانی تهیه بلیط به طرف سکوی سوارشدن به قطار رفتم. ساعت 10 صبح بود  که قطاری از راه رسید . چنان پر بود فکر نمی‌کردم جا شویم. اما مثل همه‌جای این دیار که معجزه رخ می‌دهد !، به طرز معجزه‌ آسایی همه این جمعیت نیز وارد آن .اگن های پر شدند. البته صد رحمت به ماشین حمل گوشت! تجربه سوار شدن به مترو در سالهای گذشته را داشتم. این قدر شلوغ نبود. با خود فکر می‌کردم چرا اینجوریه. تا اینکه یاد مصاحبه‌ای افتادم که روزنامه اعتماد با مشاور مطبوعاتی رئیس دولت کرده بود و یکی از سوالهای جالب این بود که چرا شما از لج شهردار تهران پول مصوب برای مترو تهران را در اختیار مدیریت مترو قرار نمی‌دهید که مردم سختی نکشند؟ پاسخش به من ربطی نداره بروید روزنامه‌اش را که اینک دیگر به دلیل همین مصاحبه توبیخ و توقیف شده‌است تهیه کنید بخوانید و کمی تا قسمتی لذت ببرید!. به هر صورتی که بود ایستگاه‌های جنوب و اواسط شهر تهران را که پشت سر گذاشتیم جمعیت به حدی کم شد که حدود 8  ایستگاه بعدی تا ایستگاه دکتر شریعتی را در صندلی خالی نشستم!. معلوم میشه که این محرومان و ولی نعمتان هستند که از مترو برای رفتن به سر کار و پیگیری امور روزمره استفاده می‌کنند و آنها هم با بالاشهر چندان کاری ندارند. همین قضیه در برگشت هم تکرار شد. یعنی از ایستگاه دکتر شریعتی صندلی‌های خالی زیاد بود تا ایستگاه‌های دروازه دولت و هفت تیر و به پایین که باز جای سوزن انداختن در واگن نبود!. خسته نباشید ای ولی نعمتان ما که در این واگن‌ها ایستاده چرت می‌زنید و تن به موج آدم‌ها می‌سپارید تا مانند گهواره‌ای شما را به یاد کودکی خواب کند! بگذریم حاشیه بیشتر از متن شد. وقتی به دانشگده علوم اجتماعی دانشگاه علامه رسیدم ، ساعت 10: 35 دقیقه صبح بود. یعنی مترو با همه سختی‌هایش نیم ساعته راهی را که اگر با ماشین و ترافیک تهران می‌رفتم حداقل دو ساعت طول می‌کشید، طی کرد. آفرین به آن کس این وسیله را خلق کرد و صد آفرین به اونی که این را در تهران ساخت. ... مستقیم به سراغ اتاق استاد می‌روم و با هم بعد از احوال پرسی به طرف سالن کنفرانس ارشاد می‌رویم. دانشجویانی چند منتظر بودند. پاور پوینت و وایت برد آماده شد و شروع کردم. اندکی بعد تعداد زیاد‌تر شد. به رغم تفکیک جنسیتی کلاس‌ها ، در این کنفرانس ،چون عنوان کلاس نداشت، این تجمیع جنسیتی مجاز بود. تعدادی از بانوان ارجمند نیز بودند. بحثم را در باره دین و تغییر اجتماعی با تکیه بر پدیده جنبش‌های نوپدید دینی یا ادیان جدید شروع کردم و بعد پرسش و پاسخ به پایان رساندم. ساعت 1: 30 عصر بود. با دکتر موحدی به سلف اساتید رفتیم و ناهار خوردیم. من یک سیخ کباب کوبیده بدون برنج با چند لقمه نان لواش خوردم. بعد از آن به اتاقش رفتیم و همزمان با گپ‌های سیاسی و اجتماعی و دینی و فرهنگی ، چای خوردیم و با او خدا حافظی کردم و بعد ادای نماز ظهرو عصر ، روانه ایستگاه مترو شدم. باران خیسم کرده بود. واقعا « چترها را باید بست » و « زیر باران» رفت. گنبد سبز حسینه ارشاد با بارش باران چنان تمییز و درخشان شده بود که از آن عکس هم گرفتم. اگر بتونم یکی از آن عکس‌ها را در اینجا می گذارم. اما نه ظاهرا نمیشه. باشه بعد. همان مسافت طی شد تا ترمینال جنوب. در جلوی ترمینال جنوب سوار یک سواری پژو 405 شدم . سه نفر جوان افعانی نیز سوار صندلی عقب بودند. به طرف قم حرکت کردیم. در راه با راننده و مسافرانش گرم صحبت شدیم و از هر دری صحبت کردیم. جالب بود هر 5 نفر ما در بسیاری از مسایل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و منطقه‌ای و بین‌المللی هم عقیده بودیم. آن سه جوان افغانی برای تمدید پاسپورتشان به سفارت کشورشان در تهران رفته بودند. یکی دانشجوی حقوق بود و دیگری دانشجوی زبان انگلیسی و سومی طلبه بود. وقتی به قم رسیدیم آنها نیز مثل خودم خیلی از این سفر خرسند بودند. خدا را شکر.  اذان مغرب بود که منزل رسیدم. اینک بعد از کارهای مختلف این مختصر را نوشتم.

سوم: نتیجه اخلاقی این نوشته‌ این است که چرا باید بی جهت وقت دیگران را نوشته‌های شخصی و خاطرات شخصی گرفت.! همان نکته اول در باره آهنگ بنان که می‌تواند یک نکته مشترک برای انسان‌های دیگر و مخاطبان باشد کافی بود. پس باید به خود نهیب بزنم که بیا به شنیدن این آهنگ پایان بده تا یک خروار ننوشتی!