بوی خوش بهار نارنج

تاملا سایه نشینی 8: نامه ای به حسین پسر علی ( سلام خدا بر هر دو)
نویسنده : پدر خوب ( باقر طالبی دارابی ) - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢
 

با سلام خدمت مولایم حسین بن علی . امیدوارم در طی این سالها که خود را از یاران و دوستدارانت معرفی کرده ام، از من راضی باشید. وقتی بچه بودم مادرم دستم را گرفت و به در خانه ات آورد و گفت که در این خونه هم سن و سال تو هست و می تونی باهاش دوست باشی . می گفت اسمش علی اصغره. من که در آغوشش بودم به هنگام شنیدن این نام تکان می خوردم. بعدها فهمیدم که این تکان خوردن من ناشی از لرزه های تن مادرم بود که به وقت شنیدن نام علی اصغر و واقعه ای که برایش پیش آمد به شدت گریه می کرد. مدتی گذشت و من بزرگ تر شدم. باز مادرم دستم را گرفت به خونه ات( تکیه روستامان) آورد و گفت بیا با قاسم دوست شو. اینجا کسی است که بردار زاده امام حسین است و می تونی با او دوست باشی. از آشنایی با او خیلی خرسند شدم. در همین خونه بود که بارها شندیم که می گفتند قاسم در جواب شما گفته مرگ در راه خدا از عسل برای او شیرین تر است. من خیلی از مرگ می ترسیدم. نوجوان بودم و ترسو. اما به هر حال حسی از همانندی در من ایجاد شد و روزهایی تاسوعا و عاشورا میرفتم میان جمعیت و با شجاعت سینه می زدم و مانند دوستم قاسم اعلام می کردم که من نیز از مرگ نمی ترسم. زمان ها سپری شد و من دیگر با پای خودم به این خانه می امدم. هر سال در ماه های محرم و صفر بیشتر می امدم و میرفتم. به ما گفته بودند این خونه که میرید لباس مشکی بپوشید و مودب باشید و با مهمان های دیگر که خیلی هم زیاد هستند، مهربان باشید و رفیق. همیشه برای من این سوال بود که خونه ات چرا اینهمه شلوغه. مدتها گذشت و این روند ادامه داشت و من دیگر رسیدم به سن جوانی و احساس می کردم که دیگه با کی باید در این دیار دوست باشم. گفتند نگران نباشید . در این سن و سال هم کسی هست که با او دوست باشید. روزی در این خانه نشسته بودم و یکی داشت در باره شما و خانواده ات صحبت می کرد . او گفت در این خانواده کسی هست که اسمش علی اکبر است . او جوان زیبا و خوش قد و قامت است و به جدش یعنی پیامبر اسلام شبیه است. شباهت جسمانی و اخلاقی. با خود گفتم بااو دوست میشم. بارها برای دیدن این دوست به این خانه امدم و با او همراه و همدل شدم. این رویه هنوز ادامه دارد و من که اینک در میانسالی هستم هنوز هم می تونم دوستانی در این خانه پیدا کنم.

اما همه ماجرا به اینجا ختم نمی شود. کار به جایی رسید که فهمیدم همه این آمد و شدها به منزل شما در جهان معرفت و ذهن و جان است و در دنیای واقعی شماها و همه این اعضای خانواده سالهاست که در نبردی که خونین شهید شدید. این دنیای معرفتی عجب دنیای بود و هست. من همچنان احساس می کنم وقتی به در خانه ات می ایم همه آنها وشما زنده اید و با من دوستی می کنید.

دوستی شمارا ارج می نهم و سعی می کنم در شناخت زوایای این دوستی به درستی پیش بروم اما در عین حال پرسش هایی جدی برای من و برخی دیگر که به این خانه می ایند و می روند مطرح است. هم چنین من دوستانی در ایین ها ودین های دیگر دارم که تو را نمی شناسند و دوست دارند با تو و خانواده ات  دوست بشوند و گاهی به منزلت بیاییند. اولا اجازه می خواهم که آنها را با شما اشنا کنم و در ثانی اگر یه سری سوالاتی در باره تو کردن باید پاسخ بگویم.

نخستین سوالی که از من می پرسند و خودم هم برایم سوال است این است که  آیا تو برای دوستی با خودت شرطی هم داری؟ شنیدم که خودت را کشتی نجات معرفی کردی و با این کنایه می خواستی بگویی که باب دوستی من برای همه باز است. راستی یه دوست آفریقایی دارم در دور افتاده ترین جای این دنیا آیا او هم می تونه دوستت بشه و به این کشتی سوار شود. البته او یه کم کم شانس بود و مثل من در یک خانواده که قبلابا دوست شده اند، متولد نشد و واسه همین بادیگرانی نیز دوستی دارد.

یه دوست یهودی و مسیحی و هندو سیک و بودایی و زردشتی و حتا سکولار هم دارم. میتونم اونها را به خونه ات دعوت کنم. میتونم بهشون بگم که بیایند سوار این کشتی عشق و محبت شوند یا نه فقط جا برای کسانی باز است که لباس « تشیع» بر تن کرده باشند؟

راستی یه کسی را می شناسم که خیلی باسواده و بسیار هم برای بشر کارهای مهم انجام داد . البته از این جور افراد زیاد هم هستند. مانند مادم کوری، ادیسون و ... اونها که از این دیار رفتند و خبر ی ندارم اما نوادگان اونها و کسانی دیگری که امروزه در خدمت انسان هستند می تونند بیان خونه ات؟

دوست عزیز یه درد دل دیگه هم دارم . خیلی ها را دیدم که می گفتند دوست تو هستند و سوار کشتی اند و چراغ هدایت تو در دستشون است اما بارها و بارها دیدم دروغ می گویند و دزدی می کنند و جفا و ظلم روا می دارند و دیگران را تحقیر می کنند و گاهی چنان زندگی را برای دیگران سخت می گیرند که برخی از این افراد گاهی به تو و خانواده ات بد بین می شوند و گاهی ناسزا می گویند و البته هستند کسانی که با شنیدن این همه دروغ و دیدن این همه ظلم باز بر دوستی تو پای می فشرند  و می گویند شما حتما آنها را از این کشتی می اندازی بیرون و جایشانرا به همان کسانی می دهی که لباس تشیع ندارند اما ظلم و ستم و دروغ و تهمت و افترا ... روا نمی دارند.

راستی یه چیزی از برخی از دوستانت شنیدم که توی همین خونه تو می گفتند که تو با هیچ کس دوستی نمی کنی مگر آنکه آنها مرتکب آنچه تو با آن جنگیدی نشوند. یعنی ظلم و ستم و نفرت و خوخواهی و قدرت طلبی. درست می گن. اگه اینجوری باشه خیالم راحته . به همه می گویم دوستم حسین پسر علی فقط یک شرط دارد برای آنان که می خواهند دوستش باشند و آن همان شرطی است که پدرش علی پسر ابطالب سلام خدا بر آنها) گفته است: اینکه دوست تو باید مردم را یا برادر دینی خودش بداند یا مثل خودش یک انسان محترم . به به چه خوب.

آقا جان و ای دوست همه ما و همه انسان ها و دشمن همه ای آنهایی که ولو در لباس دین و پیروی از تو به بشر ظلم می کنند ، نامه ام طولانی شد. ببخشید.