سفرهای تابستانی و ترافیک

بعد ظهر جمعه 7 تیرماه بعد از برگزاری آزمون گروه تجربی به شمت شمال حرکت کردیم. از  این مسیر به دو دلیل ،  به مسیر بهشت تعبیر می‌کنم: نخست به این جهت که مادر سالخورده‌ام در روستایی در اطراف شهر ساری زندگی می‌کند و بهشت زیر پای مادران است و من برای پابوسی و زیستن در زیر پای وی این مسیر را طی می‌کنم و آنرا مسیر بهشت می‌خوانم. دوم به دلیل زیبایی‌هایی که بوپژه در روزهای بارانی و مه‌آلود این مسیر به خود می‌گیرد. از گردنه گدوک تا شیرگاه مسیری به حقیقت بهشتی است از نظر زیبایی.

اما این مسیر بهشت گاهی چنان سخت و طاقت فرسا می‌شود . همین روز جمعه از زیراب تا قائم شهر که کمتر از 50ک م است را به دلیل ترافیک سنگین به مدت 2 ساعت و 20 دقیقه طی کردیم. البته این را نیز بگویم که با تجربه اندکم از دیار فرنگ ، ترافیک‌های سنگین‌تر از این هم دیدم اما چونکه مقررات رعایت می‌شود، ترافیک روان و خیلی سریع طی می‌شود. اما در این مسیر شما اگر بخواهید مقررات را رعایت کنید، دیگران سوهان بر اعصابت می‌کشند. برای مثال شما پشت سر دیگران ، متوقفی و ارام ارام حرکت می‌کنی اما می بینی که یک یا چند راننده نه چندان محترم ( به دلیل کاری که انجام می‌دهند) از شانه خاکی جاده و از سمت راست  شما، مسیر دیگری را باز می‌کنند و انتظار دارند که برایشان راه نیز باز کن! کسی نیست بهشان بگوید آقاجان ، اینها که شما بر خلاف مقررات از کنارشان می‌گذری ، نیز آدمند و بلدند همین کار را بکنند!

استادی داشتیم در مقطع دکتری که تحصیل کرده فرانسه بود. جامعه شناسی فرهنگ می‌گفت. نقل می‌کرد وقتی تازه از فرانسه به ایران آمده بود ، فاصله قانونی بین ماشین‌ها را رعایت می‌کرد.اما هر بار یه ماشین خودش را به درون همین فاصله جا می‌زد و او یا عقب می‌افتاد و یا به دلیل ترمز کردن، به ضرب حرکت پشت‌سری، ماشینش آسیب می‌دید. به هر حال گفت به مرور فهمیدم که باید همرنگ جماعت شوم! اما من روز جمعه بسیار تلاش کردم که در مقابل پسر کوچکم و دخترم همرنگی نکنم و سعی کنم مقررات را رعایت کنم اما رعایت مقررات به جای آرامش، به دلیل بی مبالاتی دیگران به فشار عصبی تبدیل شده بود اما با این همه، تمرین کردم و خود داری از همرنگ اونها شدن و بعد که از ترافیک جستیم، خوشحال بودیم که اگر چه وقت ما بی دلیل تلف شد  اما خلاف نکردیم.

احساس عدم خلاف خیلی بهتر و ماندگار تر از احساس کلاه گذاشتن سر دیگران است اقای راننده که از چپ و راست می‌خواهی زود تر بری!

بگذریم. اینجا شمال و روستای زادگاه و منزل قدیمی پدری  است، صفای حال را نباید به گذشته‌ی رفته و اینده نیامده از دست داد. چای ما سرد شد!

/ 0 نظر / 12 بازدید