اتومبیل عمر من

وقتی سوار ماشین هستی، نوشتن مشکل است اما اشتیاق نوشتن فراوان؛ در ماشین زندگی سوارم و فرصتهای نوشتن کم و اشتیاق تامل و کتابت زیاد. در مسیر شدن و تکامل گویی بر ماشین سوارم و در راه ، مناظر و دیدنی‌های گوناگون، زشت و زیبا، بد و خوب، مرا به تامل وا می‌دارد. تکانه‌های گاه و بی گاه ماشین، قدرت نوشتن در باره آنچه مشاهده می‌کنم را از من می‌گیرد. در مسیر اگر وجدی  و شعفی از دیدن مناظر دلربا دست می‌دهد یا اشکی جاری می‌شود ، نباید تحت تاثیر حرکت ماشین عمر به سمت مرگ قرار بگیرد و زیستن در اینجا و اکنون و حال و حالات خوش ، از یادم برود. به یقین آدمی هستم  در مسیر افول،  که روزی بر سنگ غسالخانه قرار می‌گیرم. دیر یا زود گونه بر خاک خدا خواهم نهاد و تن پوش سفیدم در تاریکی قبر، تنها روشنایی خواهد بود. 

در حال گذرم ، گذر از خیابان‌ وجود و شاید بزرگراه زندگی، به خودم اجازه می دهم لحظه ای ، به جای نگاه کردن به بیرون ، و  تصور اینکه بیرونیان در حرکتند و رو به زوال ، لختی به حرکت رو به شتاب خودم به سمت مرگ بیاندیشم و ماندگاری دیگران. من در گذرم و گذر بیرونیان نه واقعی که  ناشی از حرکت با شتاب من است که گویی آنها را پشت سر می‌گذارم. 

بگذارید اینک که در این اتومبیل قلم بدست گرفته ام از گذر و افول خودم بنویسم، فاش سازم که من بیشتر عمر 35 ساله ام را بی اختیار حرکت کرده ام، مثل همین  آنکه راننده مرا می‌برد . می خواهم به اختیار حرکت کنم؛ می خواهم باقی مانده عمرم را ، هر مقدار که هست، حتا به قدر ثانیه‌ای، به اختیار بروم . حرکت ارادی ام آرزوست. فاش گویم که اتومیبل عمر من نیز ایست‌های داشته است تا فرصتی یابم تا به تدبیر ، نقشه تقدیر را بیابم، اما گویی نشد. 

روزی در دهکده ای بی اختیار و اراده من ، مرا زاده‌اند و روزی در همان دهکده بی اراده و اختیار من ، مرا دفن خواهند کرد؛ پنهانم خواهند کرد؛ سنگ قبری خواهند نوشت؛ ... آن دهکده را در نوجوانی برای علم آموزی در قلمرو دین ترک کردم و روزی یا شبی شاید در سال 1427، تابوتم در همان دهکده حمل خواهد شد . خدا کند آنروز تابوتم از گناهان و امور دنیوی ام پر و سنگین نباشد مبادا موجب آزار حاملان آن شود. 

21 سال پیش صرفا به اشتیاق حجره نشینی وارد حوزه شدم . دوران کودکی ام گاه از گرسنگی گریه کردم و گاه بر سر سفره ذیگر نزدیکان از اشک و گریه ، بدترم حاصل شد؛ خجالت و شکستگی شخصیت، اما از همان زمان در نگاه مادرم که شیر در شیردانهای او از گرسنگی خشک شده بود، امید را می‌دیدم و در کنار او آرام می گرفتم.  اما این ارامش اگر چه عمیق بود اما دوام زیادی نداشت،  با شنیدن ناله های دردناک مادرم که از زخم معده ناشی از خوردن نان خشک  خیس داده در آب  در سالهای قبل به جا مانده بود، اشکها گونه‌هایم را به جای آب شستشو می داد. 

پوشیدن لباس دست دوم پسر عمه، شرمسارم می‌ساخت؛ وقتی شاگرد ممتاز کلاس باشی و لباس تنت لباس دست دوم کسی که در جا زده است و همکلاسی ات شده است ، چه حالی خواهی داشت؛ یادم می‌آید در تمام دوران مدرسه ابتدایی ( 1355 تا 1358 ) که تغذیه مرسوم بود، تغذیه نخوردم و به رغم ممانعت مدرسه، دور از چشم ناظران ، موز یا سیب لبنانی و هر چیز دیگری که می دادند را برای مادرم می‌بردم که حس می‌کردم از ناداری، گرسنه است. 

آش همسایه کدو داشت و من کدو نمی‌خوردم؛ آب گوشت منزل عمه هم هفته ای یکبار بود، آب گوشتی یا لوبیایی هم اگر در منزل درست می‌کردیم، بیشتر آب بود و رب گوجه؛ اما مادرم همیشه می‌گفت : سر در نان خشک کاسه خودمان داشته باشیم تا آبرومان تامین باشد. اما مادر نمی دانست که مدرسه را نمی‌توان با شکم گرسته سر کرد؛ اونهم برای این پسر شاگرد اولش که همه معلمها به او پیغام می‌دادند که مواظبش باش. 

من اینک می دانم گرسنگی یعنی چی، ناداری یعنی چی، دوستی یعنی چی، از خود گذشتگی یعنی چی، آبرو داری یعنی چی، صبوری یعنی چی، عشق یعنی چی، مهرورزی به والدین یعنی چی ، ووو

من روزی در خاک پنهان خواهم شد و اتومبیل عمرم از حرکت باز خواهد ایستاد اما دوست دارم بر سنگ قبرم نوشته شود : 

گرسنگی بهتر از سیری است و دوست داشتن بهتر از دشمنی . 

تذکر:

این متن را در هنگام خانه تکانی اتاقم در میان نوشت‌های سالهای قبل یافتم. تاریخ نوشته 1383/6.12 درج شده است. در آنجا نوشته ام : " این نوشته در هنگام سفر از قم به ساری به همراه ابوی و با اتومبیل پیکان آقا مهدی برای مخاطبانم به یادگار می‌ماند"

پدرم (ره) در سال 1385 به دیار باقی سفر کرد. آقا مهدی رمضانی خواهر زاده ارشدم هست که با زحمت فراوان با داشتن لیسانس تاریخ با رانندگی در  آژانس  امور زندگی اش را اداره می کند  البته نه با پیکان . عمرش طولانی و خانواده اش سلامت باد.

/ 14 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عارف آهنگر

سلام و ارادت خودنگاره ی تأثیرگذار و صمیمی ای بود. تشبیه «زندگی» به ماشینی که در حال حرکت است، نکته قابل توجهی است که این متن را تبدیل به یک یادداشت ادبی خوب کرده است. جسارت نگارنده در درمیان گذاشتن وضع زندگی اش در گذشته با خواننده نشان از این دارد که نگارنده «حقیقت» دارد. این حقیقت درون باعث شده تا با عزت نفس از خود و از گذشته اش بگوید. حق نگهدار شما

دارابکلا20

سلام آقای طالبی عزیز در عین اینکه کمی غم انگیز بود ولی مثل شاهنامه آخرش خوش بود.برای بچه های اون موقع این چیزا تا اندازه ای عادی بود.ولی بازگو کردن این داستان ها برای نسل جدید باید احساس قدردانی و شکرگزاری و صرفه جویی و ارزش همه چی را دانستن و... را در همه زنده کند. به نظرم خیلی زیبا بود. در دارابکلا20 هم اطلاع رسانی کرده بودم اما فرصت نکردم به شما هم پیام بدم. در ضمن عروسی آقا عارف را هم تبریک میگم.انشاالله عروسی بچه های شما.[گل]

قلی زاده.boshra

سلام و عرض ادب و احترام آقای طالبی این پست رو چند بار خواندم. بعضی جمله ها رو درک کردم و برام آشنا بود.بعضی قسمت ها واقعا منو به فکر برد،مثل این جمله که (بیشتر عمرم را بی اختیار حرکت کرده ام)! در حال حاضر چقدر باید قدر این اختیار رو بدانیم؟! چه مسئولیتی در قبال این اختیار داریم؟! آقای طالبی این جمله که فرمودید(من اینک میدانم..... این دانستن ها چیزهایی هست که انسان رو به انسانیت و شرافت میرساند،این یک نعمت بزرگ هست که انسان رو به خدا نزدیک میکند. دانستن هایی که در جوامع امروزی برای بعضی ها کم رنگ و حتی از بین رفته اند.مسئله ای که همیشه ذهنم رو مشغول میکرد با خواندن این متن بیشتر شد،و اون مسئله اینه که ما به دلیل کمبودهایی که در گذشته داشتیم در حال حاضر میخواهیم برای فرزندانمان سنگ تمام بگذاریم. بهترین تغذیه،بهترین جای خواب،بهترین مدرسه و بهترین امکانات... فرزندانمان رو چطور تربیت کنیم که انسانیت و از خودگذشتگی و همه چیزهایی که فرمودید رو کاملا درک کنند؟؟

قلی زاده.boshra

در دو سفر اربعینی که داشتیم،بعضی جاها تحملش برای بچه ها واقعا سخت بود.جداازمعنویات و یادوآوری سفر حضرت زینب(س)،سعی کردم این چیزهایی که فرمودید رو در بین راه به پسرم یاد بدم،هم نشینی و همراهی با آدم های نیازمند، غذا خوردن مثل اون ها،حتی خوردن نان خالی برای وعده غذای اصلی ، خوابیدن در چادر و خاک ها درکنار خیابان و سرما، پیاده رفتن و تاول زدن پاها،خستگی ،گرسنگی ،تشنگی و سادگی ...اینکه آدم هایی هستند که هر روز و شب هاشون اینطور میگذره و ما در برابرشون مسئولیم. حتی برای خودم هم جدا از معنویات،تجربه و درسهای بزرگی بود. از خدای بزرگ میخوام به من و همه عزیزان کمک کنه که تو این دنیا ودر آخرت سربلند باشیم. عذر میخوام که انقدر پرحرفی کردم و بسیار تشکر میکنم.

احمد

سلام . زیبا بود . در تکاپوی بدست آوردن زندگی ،زندگیمان را از دست می دهیم . در بدست آوردن عمر، عمری را سپری کردیم ...لذت بازگشت به نگاه دیروز برایمان زیباست چون ترسیم افق امروزی که در آن هستیم در نگاه دیروزمان نقش بسته بود. گاهی نداشته هایمان زیباتر از داشته هایمان متصور است ،زیرا لذت داشتن در نداشتن نهادینه شده ایت.غم بی هم بودن و غم با هم نبودن سخت است و حس جای خالی عزیزانی که همه وجودمان از ذره ذره وجوشان هست سخت تر ... کاش درگذر عمر به سر منزل مقصود نزدیکتر شویم... همه این ها را گفتم ودر نهایت به این جمله ی پرمعنا رسیدم وبه آن ایمان دارم که : ((چقدر زود دیر می شود))

دگراندیش

سلام.درجایی که زندگی میکنیم اکثرقریب به اتفاق وضعیت مشابه ای داشتیم امانوشتارشماخوب وتکاندهنده بودیقین بدان سهم دیگران درسرنوشت ماناچیزواندک بود ولی الان خیلی ها سرنوشت شان رایک عده خاص تغییردادندچه بسا فرزندانشان شبیه حال وروزگذشته شمازندگی می کنند

قلی زاده.boshra

سلام روز بخیر اقای دکتر باعث افتخار من هست که با شما صحبتی داشته باشم. اما اطلاعاتی که من دارم متاسفانه بیشتر از سر تجربه است نه علم نمیدونم نظراتم به درد تحقیق شما میخوره یا نه، اما خوشحال میشم بتونم در این مسیر گامی بردارم.با این وجود اگر صلاح میدونید من در خدمتتون هستم.

دگراندیش

2 سالها با سختی از پی هم می گذشت تا اینکه زمزمه های انقلاب در سال پنجاه و هفت به گوش همه رسید و او هم مستثنی نبود. رفع سختی و مشقت خود را در نابودی رژیم شاه و تغییر حکومت میدید و به آن سخت امید داشت؛ چنانکه با سن کم در دوره ی نوجوانی در حد بضاعت خود، در هر کجا وجودش لازم بود (مجالس و تظاهرات) شرکت میکرد. در شب عاشورای همان سال سرش توسط طرفداران شاه شکست و روحانی محل چند بار بالای منبر از او تعریف و تمجید کرد... انقلاب پیروز شد. مدتها همه در کنار هم بودیم. شعار های بزک کرده مثل برابری، مساوات و حکومت توحیدی او را به شدت جذب کرد. فکر میکرد سرنوشت او و امثال او توسط این ها به مدینه ی فاضله منتهی خواهد شد. زهی خیال باطل.... که دوستان دیروز چه نقشه هایی برای او رقم خواهند زد. دستگیری، زندانی، گرفتاری و اسیری پشت سر هم تنها به جرم حرف زدن و اظهار نظر کردن. در هیچ جای قانون نیامده که حرف زدن جرم است. سنش نوزده سال بود. بعد از آزاد شدن همه چیز را رها کرد. عقیده اش را و حتی خودش را. سرخورده شد.

دگراندیش

3 در دوران زندگی چه بلاهایی به سرش نیامد. برادر جوانش تصادف کرد و فوت شد. بعضی از همین دوستان برای تشییع جنازه ی برادرش رفتار و حرکات زشت و غیر انسانی انجام میدادند، او اما صبورانه از کنارش گذشت. بعد از چند سال خودش تصادف کرد و تا حد مرگ پیش رفت. اندوخته های زندگی اش را از دست داد. کسی حمایتش نکرد. هنوز دیه، که حق قانونی اش هست را نتوانست بگیرد. برای امرار معاش کند، برای خرید ماشین ماشین ثبت نام کرد. پول پیش اش را پرداخت کرد اما به علت سابقه ی کیفری- سیاسی به او ماشین را تحویل ندادند. با قرض و وام یک ماشین دست دوم خرید. این ماشین خیلی اذیتش میکرد، تصمیم گرفت بفروشد. خریدار ماشین چک هایش را پاس نکرد و هنوز به پولش نرسید ( صداقت، اعتماد). الان برای ماشین مردم رانندگی میکند و هزار گرفتاری دیگر که گفتن اش در این مجال نمیگنجد.

دگراندیش

5 (آخر) خلاصه، همسفر اتومبیل عمر در بوی بهار نارنج، سرنوشتش را دیگران رقم زدند. الان هم فرزندش مجبور است برای رفتن به مدرسه مسافت زیادی را پیاده برود و فرزند دیگرش به علت سوء تغذیه بیمار است. همه ی این ها را گفتم که بگویم این قصه از گذشته شروع شد و در حال و آینده هم ادامه دارد. و مسافران این اتومبیل عمر ممکن است عوض شوند.