از کودکان کار تا کودکان دارای سوء تغذیه : حکایت یک زندگی

قال الصادق ع : مَن اَتاه اخوهُ المُسلِمُ فُاُکرَمَهُ فانّما اکرم الله

کسی که برادر مسلمانش نزد او آید و وی را گرامی بدارد، در حقیقت خدای متعال را گرامی داشته است.

 

آنچه در پی می‌آید نوشته‌ای است از خانم یا آقایی با نام مستعار « دگر اندیش» که در بخش نظرات نوشته ام با عنوان « اتومبیل عمر من » آورده است. در احترام به خواست او ، گفته‌هایش را در صفحه اصلی وبلاگ منتشر می‌کنم.

 

**********************************************************

دگراندیش:

سلام یک یادداشت برای شما درچند بخش میفرستم.اگه صلاح دیدید در صفحه اصلی بذارید.تشکر

  1.  هم نوا با بهار نارنج، همسفر اتومبیل عمر سلام. سالهاست که او را میشناسم،از دوران کودکی. هنگامی که مجبور بود برای تهیه ی لباس و پول ثبت نام مدرسه تابستان ها در کوره پز خانه های آجر در گرمای بالای چهل درجه با مشقت تمام و سن کم کار کند، ( امروزه به این کودکان می گویند کودکان کار ) چون از پدرش که مردی ... با تعداد فرزندان زیاد بود امید چندانی نداشت. در هنگام تحصیل، بیشتر ایام، مسافت خانه تا مدرسه اش که در سورک بود را از مسیر راههای کشاورزی پیاده می رفت. آنموقع صبح و بعد از ظهری بودیم. ناهارش ته مانده های غذای شب قبل بود.
  2. سالها با سختی از پی هم می گذشت تا اینکه زمزمه های انقلاب در سال پنجاه و هفت به گوش همه رسید و او هم مستثنی نبود. رفع سختی و مشقت خود را در نابودی رژیم شاه و تغییر حکومت میدید و به آن سخت امید داشت؛ چنانکه با سن کم در دوره ی نوجوانی در حد بضاعت خود، در هر کجا وجودش لازم بود (مجالس و تظاهرات) شرکت میکرد. در شب عاشورای همان سال سرش توسط طرفداران شاه شکست و روحانی محل چند بار بالای منبر از او تعریف و تمجید کرد... انقلاب پیروز شد. مدتها همه در کنار هم بودیم. شعار های بزک کرده مثل برابری، مساوات و حکومت توحیدی او را به شدت جذب کرد. فکر میکرد سرنوشت او و امثال او توسط این ها به مدینه ی فاضله منتهی خواهد شد. زهی خیال باطل.... که دوستان دیروز چه نقشه هایی برای او رقم خواهند زد. دستگیری، زندانی، گرفتاری و اسیری پشت سر هم تنها به جرم حرف زدن و اظهار نظر کردن. در هیچ جای قانون نیامده که حرف زدن جرم است. سنش نوزده سال بود. بعد از آزاد شدن همه چیز را رها کرد. عقیده اش را و حتی خودش را. سرخورده شد.
  3.  در دوران زندگی چه بلاهایی به سرش نیامد. برادر جوانش تصادف کرد و فوت شد. بعضی از همین دوستان برای تشییع جنازه ی برادرش رفتار و حرکات زشت و غیر انسانی انجام میدادند، او اما صبورانه از کنارش گذشت. بعد از چند سال خودش تصادف کرد و تا حد مرگ پیش رفت. اندوخته های زندگی اش را از دست داد. کسی حمایتش نکرد. هنوز دیه، که حق قانونی اش هست را نتوانست بگیرد. برای ( اینکه ) امرار معاش کند، برای خرید ماشین ثبت نام کرد. پول پیش اش را پرداخت کرد اما به علت سابقه ی کیفری- سیاسی به او ماشین را تحویل ندادند. با قرض و وام یک ماشین دست دوم خرید. این ماشین خیلی اذیتش میکرد، تصمیم گرفت بفروشد. خریدار ماشین چک هایش را پاس نکرد و هنوز به پولش نرسید ( صداقت، اعتماد). الان برای ماشین مردم رانندگی میکند و هزار گرفتاری دیگر که گفتن اش در این مجال نمیگنجد
  4.  (آخر) خلاصه، همسفر اتومبیل عمر در بوی بهار نارنج، سرنوشتش را دیگران رقم زدند. الان هم فرزندش مجبور است برای رفتن به مدرسه مسافت زیادی را پیاده برود و فرزند دیگرش به علت سوء تغذیه بیمار است.  همه ی این ها را گفتم که بگویم این قصه از گذشته شروع شد و در حال و آینده هم ادامه دارد. و مسافران این اتومبیل عمر ممکن است عوض شوند.
بوی خوش بهار نارنج می‌گوید: 

آنچه در نوشته آمده است، حکایت رنج است. از تمام آنچه بر پدر گذشته است اگر بتوانیم بگذریم، که بسیاری اش را نمی‌توان از آن گذشت ، اما مساله « سوء تغذیه و بیماری فرزند» درد سختی است که به گفته امیرالمونین «‌انسان اگر از ناراحتی بمیرد بهتر از آن است که زنده بماند و این چیزها را بشوند.»

 حکایت گری به زبان شخص سوم است، یا نویسنده خود به خودش به عنوان « سوم شخص غایب » پرداخته است و یا نویسنده از نفر دومی حکایت می‌کند. در هر صورت ساختار نوشته تاثیری بر متن ندارد و باید به آنها توجه شود. 

در متن نوشته ، نویسنده در باره پدرش از لفظی استفاده کرده است که بنده به لحاظ اخلاقی حق انتشار آن را ندارم و با اجازه نویسنده محترم آن لفظ را حذف کردم. آن بخش از نظر هم که این لفظ در آن بکار رفته بود را منتشر نکردم . 

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
قلی زاده.B

سلام عصر بخیر شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) را به شما و همه دوستاران اهل بیت (ع)تسلیت عرض میکنم. آقای طالبی واقعا با خواندن این متن متأثر ومتاسف شدم. چرا سرنوشت بعضی افراد انقد سخت و پیچیده میشود?با توجه به اینکه خداوند میفرمایند بعد از هر سختی آسانی است! آیا منظور از بعد در دنیای آخرت است? آیا این قسمت از متن که گفته شد ( عقایدم را رها کردم) نشانه ضعف ایمان است? دوست دارم نظر شمارا در رابطه با اتفاقات این متن بدانم?واینکه واقعا دیگران چقدر در تعیین سرنوشت ما نقش دارند? کاش میشد حداقل به آن کودک کمک کرد.

قلی زاده.boshra

سلام و عرض ادب آقای دکتر در ابتدا عذر میخوام که دیروز با نام مستعار وارد شدم. فکر نمیکردم برای شما ناشناس باشم. سوال دارم از خدمتتون_ شما فرمودید دیگران نقش *قابل توجهی *به صورت مثبت یا منفی در زندگی ما میتوانند ایفا کنند!یعنی در واقع چه بخواهیم چه نخواهیم این نقش ها وجود دارد،اگر مثبت باشد که مسلما باعث پیشرفت خواهد شد،اما اگر منفی باشد قطعا آسیب در پیش رو خواهیم داشت. چگونه میشود با وجود کمرنگ بودن اختیار ما در نقش دیگران برزندگی ما مخصوصا اطرافیان که ممکن است حتی از عزیزان ما هم باشند،از این آسیب ها جلوگیری کرد؟

دگراندیش

مدیر محترم بوی خوش بهار نارنج سلام با تشکر از اینکه متن را در صفحه ی اصلی قرار دادید و خوشحال شدم که با تصحیح آن را منتشر کردید. هر آنچه که تحریر شد واقعیت دارد و شاید شما هم این را بدانید. از کسانی هم که کامنت گذاشتند سپاسگزارم. اگر اجازه بدهید در قالب مسافران اتومبیل عمر، سلسله داستان های کوتاه اما واقعی اطرافم را برای شما ارسال نمایم.

یک مسافر

سلام بر شما پیشنهاد میکنم اگر مقدور است بانی محترم وبلاگ تمهیدی بیندیشند تا بتوان با نظارت ایشان و در صورت صحت امر به این کودکان کمکی کرد،من به عنوان یکی از مخاطبان این وبلاگ تمایل دارم مبلغی در حد توان برای این دو کودک تقدیم کنم.