دلتنگ پدرم

 

تا حالا شده دلتنگ عزیز سفر کرده‌ای بشوید که به دیار باقی شتافت. دیروز عصر تا بعد از افطار دلم چنان تنگ پدر مرحومم شد که داشت از جا کنده می‌شد. احساس کردم می‌خوام سر سفره افطار کنارش باشم. پدرم یک روحانی ساده زیست بود. از القاب دهن پرکن بدور بود و افتخارش روضه خوانی امام حسین ( ع) بود. به همین دلیل وقتی قرار شد بر سنگ قبرش نبشته‌ای حک شود نوشتیم مرقد مرحوم حاج شیخ علی اکبر طالبی دارابی روضه خوان ائمه اطهار. پدرم را دوست داشتم. یعنی همه اعضای خانواده ما خیلی به او وابسته بودند. وقتی 5 سال پیش خورشید وجودش غروب کرد، مادر  سالخورده، حکیم و مهربانم جایش را پر کرده است . هر وقت فاصله جغرافیایی میان  من و مادر آزارم می‌دهد  با یک تلفن آرام می گیرم . البته به این راضی نمی‌شوم و معمولا ماهی دوبار فاصله حدود 500 کیلومتر را برای دست بوسی و انجام وظیفه می‌پیمایم و به دیدارش می‌روم. اما دلتنگی مادر چاره دارد. یه تلفن یا با چند ساعت سفر حل میشه. من دلتنگ کسی شدم که نه خبری از او می‌اید نه میشود تماس گرفت و نه می‌شود به سوی او سفر کرد و اگر هم سفر بکنیم معلوم نیست بتوان دیدش. من دلتنگ پدرم ، پدری که وقتی پدر شدم بیشتر فهمیدمش و وقتی رفت بیشتر حسش کردم و وقتی بر سر سفره افطار فرزندم منتظر دعای افطار می‌ماند که پدرش بخواند ، پدرم را بیشتر می‌خواهم.  پدری بود مهربان در عین حال که سخت می‌گرفت. به مدت 36 سال سایه وجودش بر سرم بود و  در این 5 سال که رفت بارها دلتنگش شدم. ماه رمضان و سفره افطار و سحر مرا بیشتر دلتنگ پدر می‌کند چرا که سحرها او اول کسی بود که بیدار بود و همه را صدا می‌کرد. وقتی بیدار می‌شدیم می‌دیدم که او نماز شبش را خوانده است و رادیوی کوچکش در کنارش با صدای آرام دعای سحر را می‌خواند. چایی و مقدمات صرف غذا نیز آماده بود. در روستای ما از قدیم مرسوم است که دو ساعت قبل از اذان صبح موذن  از مسجد محل در حالی که صدایش از بلندگو پخش می‌شود، سحر خوانی می‌کند یعنی  مناجات می‌خواند و سپس راه می‌افتد در کوجه و پس کوچه‌ها با بلندگوی دستی  همان سحر خوانی را انجام  می دهد تا بیدار بشوند برای پختن سحری. گاهی نیز در همان بلند گو نام سرپرست خانوادهه ها را  می‌برد. به جلوی منزل ما که می‌رسید یا صدا نمی‌کرد یا در بلندگو  خطاب به پدرم می‌گفت آق شیخ می دونم که بیدارید، سلام علیکم و رد میشد. من چند بار بیدار بودم این صدا را شنیدم. در این هنگام خانم‌های منزل پا می‌شدند وسحری آماده می‌کردند و می خوابیدند  تا دم اذان همه اعضای خانواده با هم در کنار هم می خوردند. این سنت همچنان ادامه دارد.  پدرم  ظرف غذای آماده شده به توسط  مادر یا خواهر ها  و یا توسط خودش ( در زمانی که خواهر‌ها به خانه بخت رفته بودند را آماده می‌کرد و ما را صدا می‌کرد.). سحرهای رمضان  پدرم حال بسیار خوشی داشت. دم افطار اندکی کم حوصله می‌شد و من الان که دم افطار کم حوصله می‌شوم و با فرزندانم گاهی تندی می کنم، حال پدرم را درک می‌کنم. چنین نبود که دوستمان نداشته باشد بلکه انتظار داشت که حال که به دلیل خرد سالی روزه نداریم یا حتا اگر روزه هم داریم خیلی به پر و پایش نپیچیم. این طبیعی بود. دلتنگی پدر را چگونه جاره کنیم؟

 خدایا بر ما ببخش کوتاهی‌هایمان را و بر عزیزان ما که رفته‌اند، رحمت و مغفرت عطا کن. راستی اکر پدر و مادر دارید و درمیان شما هستند، قدرشان را بدانید. اگر رحلت کرده‌اند، باز قدردان آنها باشید وانها را به هنگام دعا فراموش نکنید. سعی کنیم بازماندگانی صالح باشیم که کارهای نیک ما  روح‌ آنها را شاد کند. با اینکه این را نوشتم اما دلتنگی‌ام ارام نگرفت! برای دلتنگی‌هامان نیز دعا کنیم

/ 6 نظر / 18 بازدید
خاک خیس

سلام و طاعاتتان قبول. نخست باید شما را با آن طبع لطیف و علقه های عاطفی عمیق بستایم. من هنوز زیر سایه ی پدرم هستم(خدا را شکر) و شاید نتوان دلتنگی شما را برای پدر مرحومتان حس کنم ولی دوستی بیست ساله ی ما به من اجازه می دهد که چشمانم را چونان شما خیس کنم و به احساس پاکتان تعظیم نمایم. و نیز، باید به پدر مرحومتان که در نیک نفسی اش از شما زیاد شنیده ام و باور دارم که چنان بوده است چون که فرزندانی فاضل و فرخنده به جامعه هدیه کرده، درود فرستم و برای تعالی روحش از خداوند منان در این ساعات ضیافت رمضان طلب رحمت نمایم. خداوند ایشان را بیامرزد و شما را همچنان قدردان زحمات پدر و مادرتان قرار دهد و مادر بزرگوارتان طول عمر با عزت و آبرو دهد. انشا الله

احمد

با سلام و احترام . یه یاد پدربزرگ عزیزی که با هر نفسش هر خیری نزدیک و هر شری دور می گشت ... از وصل تو گر نيست نصيبم عجبي نيست هم ظلمت و هم نور به يكجا نتوان ديد

نگاه نزدیک

... از خوبی ها و صفای پدر گفتید. از عکس خوب در کنار سماورش پیداست. در سطری نوشتید" ... پدرم را بیشتر می خواهم". این متن رو نکنه کسی برای مادر بخواند شاید کمی برنجد!. به هر روی حس و حال خوبی رو بیان کردید. مستدام

پسر

به راستي اگر خاك خيس كه پدرش را از دست نداده دلتنگي ات را نميفهمد چگونه من كه پيش از آنكه پدرم را ببويم مرگ بلعيدش دلتنگي كنم!

شیدا

در گریز ناگزیر لحظه ها طاقتم از دوریت فرسوده شد|قلب من از این کبود تلخ و سرد از فراقت بارها پژمرده شد

شفیعی

لذت يادپدرخصلت مردان زنده است هر بي پدري مثل من نوشتار سراسرپرازاحساست رابخواند انگار نامه به پدرش را ميخواند خدايش بيامرزدوسرسلامت باشيد